nazi1371 مطمئنین چیزی که گفتین صحت داره؟ یا فقط یه حرفی از یه نفر شنیدین؟
12سال یا ساعت؟
12سال راضی بوده حالا شده ناراضی؟!!! یا شایدم قاضیشون آشناشون بوده.
قبل از عقد یعنی از 15 سالگی استرس ازدواج داشتم با مشاورا و مراجع تقلید که صحبت میکردم از لحاظ شرعیش هم بدونم میگفتن به هیچ عنوان مطرحش نکن. اگر هم گفتی وارد جزئیات نشو. اما من نمیتونستم نگم
به غیر یه مشاور به چند تا از دوستام درباره حرفش که گفته بود سکس داشتی مهم نبوده گفتم و همه میگفتن اون رابطه داشته
اما نمیتونستم و نمیتونم باور کنم این حرف رو پسری بهم زده که تو یک خانواده فرهیخته بزرگ شده و تمام محلشون به پاکیش قسم میخورن و تمام عمرش به کاره عبادت و چاپ کتاب و پروژه و یاد گرفتن زبان و نماز و روزه پرداخته. و سر وقت هم توی مسجد داره نمازشو میخونه. احترام تو خونشون موج میزنه و برای هر رفتو آمد پدرشون از جاشون به احترامش بلند میشن . برادر کوچیکتر تا برادر بزرگتر از در نرفته بیرون پاشو بیرون نمیزاره و در رو به احترامش باز میکنه براش...
(ما از اینکارا نمیکنیم خیلی صمیمی و شوخ هستیم فقط بابامون میاد خونه بلند میشیم)
من حتی یبارم تو ایمیلو و ایدی یاهوش رفتم و لیست چت های قدیمیشو درآوردم و همه رو خوندم فقط با همکارای مرد و زن درباره کارهاش ارتباط برقرار میکرد.
من هیچوقت اون روزی که میخواستیم حرفامونو بزنیم رو یادم نمیره تمام وجودمو استرس گرفته بود اومده بودم بهش بگم که دختر نیستم و تا روز قرارمون ناراحت بودم همش با خودم کلنجار میرفتم که چیکار کنم من دوسش دارم و این پسر آرزومه مال من باشه اما با گفتن حقیقت میزاره میره. اما باید میگفتم تا درست تصمیم بگیره .اما هنگامه صحبت تا اومدم حقیقتو بگم یهویی شروع به صحبت کرد و یه تیکه از صحبتاش این بود که گفت از گذشته حرف نزنیم اگه قبلا هزار بار هم رابطه داشتی اهمیت نداره من به گذشته اهمیت نمیدم شاید یه آدمی پشیمون شده باشه پس من با گذشته کاری ندارم آینده مهمه و حتی مثال حرف امام علی به مالک اشتر رو گفت در باره کسی که شب هنگام گناه کرده تو صبح به چشم بد نگاش نکن شاید توبه کرده باشه. من هم که دیگه دست و پام از استرس حقیقتی که میخواستم بگم میلرزید کاملا آروم شدم تو دلم عروسی بوووووود. خب وقتی این حرفو به من زده بود من چرا باید حقیقتو میگفتم خودش آب پاکیو ریخته بود تو دستم
دوستان شوهرم هیچوقت حرفی درباره مهریه نزده که مثلا تو دختر نبودی و من حالا باید کامل بدم ابدا.
اون فحششم که تنها حرف بدش بود اونموقع بحث جدا شدن نبوده خیلی فشار عصبی بهش وارد شده بود و دقیقا حرفش یادم نیست اما پرده و ج..ه اش رو یادمه. که به نظرم منظوره حرفش این بود تو که دختر نبودی پس آدم بدی هستی و عذابم میدی.
حالا شوهرم دیگه منو نمیخواد و هر کاری برای با هم بودن میکنم نظرش عوض نمیشه و قصد طلاق دادنم رو کرده.
همش به خودم میگم من لایقش نبودم و شناسنامشو خراب کردم و حالا هم میخواد طلاقم بده با کل مهریه
و حتی گاهی اوقات هم فکر میکنم اگر حقیقتو میدونست شاید عقد نمیکرد و یه حرفی به من زده بود پس عقد ماصحیح نبوده به دلیل نداشتن بکارت
اصلا موندم با خودم و وجدانم و به خودم میگم برم خودمو برم معرفی کنم و زندگیشو برگردونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)