اره يه چيزى كه من دقت كردم و فك ميكردم اين بود كه خونوادش دارن حس خوب بودن رو بهش القا ميكنن،ولى من برعكس سعى دارم بهش بفهمونم كه تو بدى.
اما ديشب ديدم مادرشوهرمم داشت ازش گلايه ميكرد،با اون همه خوبى كه شوهرم در حقشون ميكنه باز داشت ميگف اين با همه خوبه فقط با من كه مادرشم بده!!!

نميدونم،
الان باز قهريم.
ديروز ناهار خونه مامانم دعوت بوديم سر سفره گفت من ميرم خونه مامانم دوش بگيرم و يه چرت بزنم بعد ميام.
منم ناراحت شدم،گفتم هرجا هستيم چرتتم همونجا بزن.دعوامون شد تو ماشين و گفت تو عروس سبكى هستى كه مياى خونه مادر من ميخوابى.اين پنبه رو در بيار كه بيام خونه شما بخوابم بعد از ناهار،خونه مادرم واحتم همونجام ميخوابم توام خونه مامانت باش.
گفتم پس ميريم خونه خودمون واسه خواب،گف برا نيم ساعت خواب پاشم بيام خونه كه چى؟!
خلاصه نتيجه ش اين شد.نميدونم چيكار كنم.تقريبا هيچى حاليش نيس از زندگى مشترك