سلام عزیزم به هیچ وجه خودت برنگردی خونه بهش بگو نمیخواد کسی رو بفرستی خودت بیا دنبالم ولی هیچ وقت خودت برنگردی که خدای نکرده دوباره تکرارنشه
تشکرشده 155 در 73 پست
سلام عزیزم به هیچ وجه خودت برنگردی خونه بهش بگو نمیخواد کسی رو بفرستی خودت بیا دنبالم ولی هیچ وقت خودت برنگردی که خدای نکرده دوباره تکرارنشه
ياري خواه (سه شنبه 29 اردیبهشت 94)
تشکرشده 225 در 103 پست
اما به نظر من باهاش لجبازي نکن.
به نظرم باهاش يه جاي بيرون از خونه قرار بزار و با هم صحبت کنيد بعد از اونجا با هم بريد خونه.
الان تو اين تاپيک جديدت که از ديد همسرت حرف زدي فهميدم که شما هم ماشا... از بدي کم نزاشتي.
از نظر من چند تا چيز خير مهمه البته کارشناس نيستم اما در اين خصوص ضرر هم نکردم.
1- تو دعوا اصلا پاي خانواده خودت يا ايشون رو به ميان نيار
2- بعد از آشتي هي سرزنشش نکن. اين خيلي بده که شما بهش گفتي در اصل الان هم اگه نياد حق داره مي ترسه دوباره شما اين حرف رو بهش بزني
حداقل اين يه بار به حرفش گوش کن.![]()
ياري خواه (سه شنبه 29 اردیبهشت 94)
تشکرشده 17 در 10 پست
سلام دوست عزيز
من باهاش صحبت كردم ولي از اونجا رفتن به خونه رو نميدونم درسته يا نه. ضمن اينكه اصلا شايد خانوادم نزارن برم. يا اگه رفتم دفعه ديگه هم اين مشكل پيش اومد بيشتر سرزنشم كنن. از اينا ميترسم. يا اگه دوباره اين اتفاق بيفته و بحث و دعوا بشه اين دفعه همسرم بهم نگه ... خوردي كه اومدي. اين فكرا رو كه ميكنم نميتونم تصميم بگيرم. و ضمن اينكه اگه خودم برم اونم همينطوري اونوقت قضيه زدنشو چكار كنم؟
من تو تاپيك قبليم هم گفتم كه هر دومون مقصريم و بهم صدمه زياد زيدم. واقعيت اينه كه دو سال اول زندگيمون خيلي بد شدم. ميگم بد شدم چون واقعا اينطوري نبودم. و هر كاري همسرم ميكرد منم انجام ميدادم انقد آسيب ديده بودم كه به خودم هم آسيب ميزدم. ساعتها گريه ميكردم، خودمو ميزدم و وقتي خيلي عصباني ميشدم چيزاي اطرافمو پرت ميكردم و ميشكستم. از يه جايي به بعد فهميدم كه بايد چيزي باشم كه بودم من خوب بودم. من آروم بودم پس تصميم گرفتم اگه ميخوام تغيير كنم بايد در جهت بهتر شدن باشه. و تا حدودي موفق شدم. نه تنها خودم به آرامش رسيدم بلكه همسرم هم كنترل كردم. يكسال و خورده ايي گذشت و من نه ديگه گريه ميكردم. نه به اون شدت عصباني ميشدم و نه چيز ميز پرت ميكردم و نه با همسرم يكه به دو ميكردم. حتي گاهگاهي همسرم اگه عصباني ميشد و ميخواست بزنه من كنترلش ميكردم كه كارمون به دعوا نكشه و نكشيد.
اما سري آخر ...
ديگه بعد از گذشت يكسال و خورده ايي كه ديديم تنش نداريم تصميم گرفتيم بچه دار بشيم. من يه مقداري بيمار بودم. تغييرات هورموني زيادي داشتم. دارو ميخوردم و آمپول هورموني زده بودم و كمي سيستم بدنم بهم ريخته بود. ضمن اينكه دو هفته قبلش به علت عفونت شديد لوزه و گلو بستري شده بودم بيمارستان. كلا اوضاع روحي و جسميم بهم ريخته بود. همسرمم كه بيكار بود و عصبي و تحت فشار. هيچ كدوم نتونستيم خودمون رو كنترل كنيم.
منم حرفم اينه اگه من نتونم كنترل كنم اونم بايد كنترلشو از دست بده؟ خوب منم انتظار دارم وقتي من عصبي و ناراحتم يه بارم اون بتونه اوضاع رو آروم نگه داره. اما اون همش ميگه تو بايد خوب باشي. اگه خوب نباشي منم 10 برابر بد ميشم.
من اصلا توي دعوا پاي كسيو وسط نميكشم. ولي اون چرا. انقد ميگه ميگه كه منم مجبور ميشم مثل خودش بگم. البته بعد از اينكه چندبار بهش ميگم و فايده نداره.
دوست دارم ولي با چه تضميني؟ بهم بگيد چطوري هم به حرف همسرم گوش بدم هم محكم كاري كنم و برم و هم بتونم بقيه رو قانع كنم. اگه دفعه ي ديگه هم مشكل پيش اومد و اينبار اون به من گفت غلط كردي اومدي چكار كنم؟ اگه بازم گذاشت از خونه بيخبر رفت چه كنم؟
احساس همسرم برام مهمه. ولي ميخوام عاقلانه به احساسش توجه كنم.
كمكم كنيد.
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)