نمیدونم چرا اینقد سرگردان و سردرگمم . حوصله هیچ چیز رو ندارم یه عالمه کار عقب افتاده دارم.کار خونمو بزور انجام میدم در حالی که قبلا کار خونه روخیلی دوست داشتم و با شور اشتیاق انجام میدادم . تصمیماتی که میگیرم دقیقه ای و آنیه و زود عوضشون میکنم. مدام تصویر اون زن و بچه تو فکرم هست. یه دقیقه از شوهرم متنفر هستم و تصمیم میگرم خودم رو از دستش خلاص کنم و یه دقیقه فکر میکنم بدون اون نمیتونم به زندگی ادامه بدم . یه دقیقه تصمیم میگیرم ببخشم و دقیقه ای بعد تصمیم به انتقام و دقیقه ای بعدش به فرار فکر میکنم.چیکار کنم که از فکر اون زن و فکر خیانت همسرم رها بشم؟چه کنم که به زندگی طبیعی برگردم چه کنم که احساس سرخوردگی نکنم؟ چیکار کنم که از این همه دو دلی و تردید و افکار بد و مصموم خلاص بشم ؟ چیکار کنم که محبتها و توجه های همسرم رو بدون قضاوت بپذیرم ؟
أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ .
اکنون مضطر هستم ...سرگردانم ......برای رفع گرفتاری روحم اضطرار دارم اکنون در سختی و عذاب هستم کیست که با دستان یاریگرش ،دستان خالی و ناتوان مرا بگیرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)