این تاپیکم رو دوست دارم.
برعکس تاپیک های دیگم، که از قفل شدنشون خوشحال میشدم، دلم میخواست حذف بشن یا از دسترس خارج بشن، دلم می خواد این یکی بمونه.
اینجا که خودم رو نوشتم، از حبابم نوشتم، از پدرم نوشتم.
اینجا که واقعی بودم.
اینجا که واقعی شدم.
اما چشم، یکبار از اول همه چی رو مرور می کنم، سعی می کنم جمع بندی کنم و تاپیک آماده قفل شدن بشه.
فعلا در این حد بگم که یه مدته حبابم گم می شه، گاهی روزها پشت سر هم حسش نمی کنم، در حالیکه شرایط بحرانیه.
فقط هم حبابم نیست، از میگرنم هم خبری نیست... میگرنم که همیشه با من بود و منتظر محیا شدن شرایط بود که خودش رو بهم برسونه (گرسنگی، آفتاب، دود، یا ...)
دیگه خیلی وقته آشپزی نمی کنم، نه بخاطر اینکه وقتش نیست، بخاطر اینکه دلم می خواد از حداکثر زمان برای بودن با پدر و مادرم استفاده کنم.
نگاه مادرم رو دوست دارم. از عبارت "مادرجون" اعصابم خورد نمی شه. از حرفاش اعصابم خورد نمی شه.
عصرا که خسته میام خونه، میتونم با پدرم پینگ پونگ بازی کنم. از بازی کردن باهاش خوشحال میشم. بهم خوش می گذره.
دوستشون دارم.
چه خوب.................... چه خوب که آدم هایی هستند که دوستم دارن. آدم هاییکه دلشون می خواد با من غذا بخورن، با من بیدار بشن....
از اینکه مادرم برام دعا می کنه، ناراحت نمی شم...
اینا جمع بندی نبود. سرفرصت میام جمع بندی می کنم.
از همتون ممنونم که تو این تاپیک با من بودید.
راستی مینوش، تو اون پست اشتباه کردم. یکی از مشکلات عمده ی من حس نکردن "غم" هست. این یکی از عواملیه که شخصیت های عصبی رو می سازه (نظر خودم)
خیلی حرف هست. دلم می خواد ساعتها باهاتون حرف بزنم. اما.... همینکه اشک هام رو تو این پست ریختم هم خوبه... اشک هاییکه از یه حس بد سرچشمه نمی گیرن...
اشک هاییکه فقط اشک هستند. فرقی هم نمی کنه بخاطر چی باشن، بخاطر گرسنگی، یا بخاطر عشق، یا بخاطر آرامش و سبکی...








علاقه مندی ها (Bookmarks)