سلام.مرسی از همتون.من راستش توان حرف زدن ندارم.ناراحت مریضی نیستم.دو تا تست پاتولوژیم مثبت شده،برای کارهای دیگش فعلا دست نگه داشتم.فکرم شلوغه.جالبه میدونم چی شد بدنم قاطی کرد.بالاخره......منم عاشق شدم....بهترین پسری که میتونستم کنار خودم داشته باشم...همه چی سریع و عالی رفت جلو...مادرش اومد و......اما تموم شد،از دستش دادم.من سکوت کردم.....برای اولین بار تو زندگیم توان ناله کردن؛ درد و دل کردن نداشتم حتی به شماها نگفتم....فقط سکوت کردم.معده دردهای وحستناک شبانم شروع شد....بعد مدفوع سیاه و بعد استفراغ خونی....حتی الانم نمیتونم دقیق بگم چی شد.....کلا 2 ماه همه چی اتفاق افتاد.....الانم خوشحالم مریضم و لازم نیست زیاد درد بکشم.دوست دارم برم اورشلیم...دوست دارم برم.لب به لب وجودم دلتنگی برای اورشلیم.من هیچ وقت یه یهودی خوب نبودم...وگرنه ارزو میکردم تو سرزمین اجدادیم خاکم کنند....
- - - Updated - - -
الان که براتون مینویسم گریه میکنم ...... نمی دونم دقیقا برای حسرت فردی که از دست دادم یا درد بدنم یا .....میگن هیچ وقت یه یهودی دست خالی از در بیرون نمیره.....اما من تهی تر از روز تولدم دارم میرم.متاسفم







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)