سلام دوستانم .از حرفاتون فهمیدم که نباید اینکاروکنم و خودمم راضی نبودم و سردوراهی بودم دلم و روانم میگفت اینکارو کن عقلووجدانم میگفت نکن.به این دلیل دلو روانم میگفت که به این قضیه فکرکنم که من مشکل کمال گرایی دارم ینی مدام دوس دارم کارای تحقیقاتی کنم مقاله بفرستم همایشای مختلف و...
بشدت به کتابای درسیم وابسته شدم الانکه دیگه درسم تموم شده و فاصله گرفتم ازکتابام بشدت بیقرارشدم براینکه ازین حالت دربیام الکی میشینم پال لپتاپ و کتاب ترجمه میکنم .فقطم تو علمو درس این حالتارودارم برهمین وقتی این پیشنهاد بهم شد وسوسه شددم اما دیگه بیخیال شدم منصرف شدم .فکرکنم کساییکه تایپیکای قبلی منو خوندن فهمیدن توچه شرایط سختی هستمو بودم .دقیقا سر رفتن به خونه اون پسرهم سر دوراهی بودم عقلو ایمانم بخدا میگفت نرو عشقو احساسم به اون پسر میگفت برو.منتهی دیگه به مشورت نیاز نبودچون من فهمیدم که بیشتر عاشق خداهستم و راه درستو انتخاب کردم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)