آقا اشتباه شد... کارمو دوست دارم...
بچه ها مرسی از پست هاتون. همه رو با دقت می خونم و تک تکشون برام مفید هستند. اگه جواب نمیدم بخاطر اینه که صبح قبل از 5 از خونه می رم بیرون، عصر حوالی 6 برمی گردم.
مرسی که با من هستید.
مینوش من نمی دونم با کودک درونم چیکار کنم. کلا آدم شادی نیستم. و به قول پدرم بلد نیستم خوشحال باشم.
نمی دونم هم چطور یاد بگیرم.
اون زمانیکه بچه ها یاد می گیرن خوشحال باشن، چیدمان دنیا جوری بود که من یاد بگیرم عمیق باشم. اما انگار بیشتر یاد گرفتم مضطرب باشم. و در عین حال اضطرابم رو پنهان کنم. خصوصا از خودم.
وقتی تو پناهگاه نشستی و صدای بمب ها رو می شنوی، و سقوطشون رو تجسم می کنی، وقتی آرزو می کنی رو خونه شما نیفته و رو خونه ی دیگه ای بیفته، یه بچه ی دیگه و مادرش رو بکشه.............
وقتی صبح ها با خودت فکر می کنی: یعنی الان پدر هم مثل من نفس می کشه؟ یعنی اونم چشماشو باز کرد؟
وقتی همون پدر برمی گرده و دنیا از قبلش هم تلخ تر می شه....
اونوقت اگه یه بچه ای مثل بچگی من باشی، یاد می گیری غمگین و ناامید و ناکام باشی....
من بلدم غمگین باشم، اما بلد نیستم خوشحال باشم. مگر شادی معنوی. این تنها نوعی از شادیه که من درک می کنم. (که اغلب وقتا هم ندارمش)
اما اون نوع شادی ای رو که تو شهربازی ها می بینیم رو من بلد نیستم. دلم می خواد یادش بگیرم. اما تا حالا که نتونستم....
زندگی من دو حالت داره. یا من در ارتباط مستحکمی هستم. و در نتیجه آرومم. و نیازی به خوشحالی ندارم.
یا اون ارتباط گسسته شده ..................
در هر حال من خوشحالی ای از اون نوعی که مدنظرت هست رو نمی فهمم. البته از همه چیز دنیا می تونم عمیقا احساس لذت و آرامش کنم، اما در شرایطی که اون ارتباط برقرار باشه.









علاقه مندی ها (Bookmarks)