به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 72
  1. #41
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    من فقط یه چیزو خواستم بهتون بگم

    به نظرم تفاوت فرهنگی و فکریتون با همسرتون این مشکل رو ایجاد کرده

    شما اونجور مجالس و لباس پوشیدنو بی بندوباری میدونید اما برای همسرتون عادیه و اینو میذارید پای اینکه میخواد بی بندوبار باشه در حالیکه وقتی میگی خیلی عادی برخورد کرد من واقعا میدونم چی میگی چون اونقدر اون مجالس رفته واقعا عادی شده واسش

    به نظرم میتونه اینطوری هم که شما میگی نباشه

    من خودم تو خونواده ای هستم که تقریبا راحتیم مهمونیهامون تقریبا کسی حجاب نداره همه جوره هم لباس پوشیده میشه از خیلی باز تا معمولی و گاهیم پوشیده اما هیچکس قطعا روسری نمیزنه و این تو خونواده ی ما خیلی خیلی عادیه

    اونقدری که وقتی خواهرشوهرم با مانتو و مقنعه مشکی اومد برا خاستگاریو تا اخر باهمون نشست من این رفتارو یه توهین و فاجعه دونستم اما بعدها دیدم نه فقط تفاوت فرهنگی بوده همین


    یا مثلا برادر منم با دوستاش هر جمعه خونه یکی جمع میشنو به اصطلاح شما پارتی و به اصطلاح ما مهمونی میگیرن همه خانومها هم تقریبا زیادی ریلکسن اوایلش زن داداشم با

    برادرم دعواهایی راه مینداخت اون سرش ناپیدا که برادر من باخانوم دوستش دست داده و واویلا من دیگه خونم راهشون نمیدم من دیگه نمیرم خونشون باگریه به پدرم میگفت

    خانوماشون خیلی راحتن نمیدونم فلان چیز میخورن ال میکنن بل میکنن ازونجاییم که پدرم به شدت مخالف رفیق بازی داداشم بود کلی طرف عروسمون بودوداداشمو دعواکرد اما میدونید جواب داداشم چی بود؟


    داداشم به پدرم گفت من همین که رفتم خاستگاری این خانوم از اول بهش گفتم من با دوستام خیلی خوشم و هر هفته باهم جمع میشیم باغی میریم و بساط کبابو....اینا داریم حتی یه شب

    با خودم بردمش تو مهمونیامون بهش گفتم همه ی دوستام که زن گرفتن جمعمون بزرگتر شد منم میخوام دوستیمو با دوستام ادامه بدم نمیخوام بعد ازدواج دوستیم باهاشون قطع بشه اگه

    میتونی اینو بپذیری و توهم مثل خانوم دوستام باشی راحت باشی با من بیای که بهمون خوش بگذره که هیچ اگر نه قبل اینکه جواب مثبت بدی فکر کن داداشم گفت خودش از اول قبول کرد من چیزی رو ازش قایم نکردم اونموقع قبول کرد حالا میخواد منو از دوستام جدا کنه یعنی محاله


    بعدشم که خانومش رفت داداشم به مادرم گفت زنم اعتماد به نفسش پایینه واحساس ضعف داره در برابر خانومای دیگه

    چون اونا همشون انچنانی میان مهمونی و خیلی با سلیقه لباس میپوشن وانچنانی ارایش میکنن و انچنانی پذیرایی میکنن اما خانوم من چون این چیزارو بلد نیس زورش میگیره وقتی میبینه!!!! در حالیکه یه زن میفهمه که اصلا احساس خانومش اینی نیست که داداشم میگه کدوم زنیه که بخواد انچنانی باشه و شوهرشم مشکلی نداشته باشه ولی نتونه !!!

    یعنی تفسیر داداشمو ببین و مقایسه کن با تفکر خانومش

    ببین چقدر از یه موضوع یکسان میشه تفسیرهای متفاوتی داشت خانومش چی میگفت اون چی میگفت

    راجع به داداشمم مطمئنم تا حالا تو زندگیش به یه دختر با نگاه بد نگاه نکرده چون میشناسمش چون میدونم این چیزا خیلی برای ما عادی تر ازونه که یه جوردیگه بهش فکر کرد

    وقتی داداشم میگفت اقا من فلان خانومو مثل سحر میبینم فقط من یابهتر بگم جمع خونوادمون میفهمیدیم که داره چی میگه


    چون اونموقع ها که ازدواج نکرده بود وقتی بهش میگفتیم خب تو همون مهمونیا یکی رو پیدا کن میگفت اونا همشون مثل خواهر منن من نمیتونم به چشم دیگه نگاهشون کنم بعدشم میخواید دوستام بگن فلانی چشم پاک نیست!!!!!


    میگفتیم اقا خب تو عروسی دوستات یکیو پیدا کن میگفت میخواید من برم مثل این مردای فلانی بگم خانوم من از شما خوشم اومده زن من میشید؟ نخیر من خود منمیرم و این رفتارها رو درست نمیدونم خب اگه مشکل داشت که منتظر پیشنهاد ما نمیشد


    یعنی ببینید واقعا این مهمونیا میتونه اصلا نشونه هوسبازی و ....نباشه اگرچه میتونم باشه اما صد درصد نیست


    اما داداش من مدام میگفت این میخواد نیومده دوستامو ازم بگیره و ازی نزورش میومد و براشم خیلی عادی بود که مثلا با خانوم دوستش دست میده


    تا اینکه اینقدر خانومش دعوامرافعه راه انداخت که من به خانومش یه پیشنهاد دادم که به شمام میدم


    گفتم خب ماهمونقدر به داداشم حق میدیم که به شما میدیم


    یه مدت باهاش همراه شو خودتم مثل اونا رفتار کن خیلی حساسیت نشون نده بعد کم کم رابطشو کم کن باهاشون


    اینکه یه دفعه بگی اقا من دیگه نمیام عمرا داداشم قبول کنه بدتر لج میکنه چون فکر میکنه
    شما میخوای دوستاشوازش بگیری چون میترسه دوستاش بگن فلانی زنش نمیذاره با ما باشه


    بهش گفتم اوایل دوتاشو برو یکیشو بهونه کن مثلا بگو مادرم دعوتمون کرده یا خواهرم یا خودتو بزن به مریضی

    بعد کم کم یکی برو یکی نرو بعد یکی برو دوتا نرو

    بهش گفتم کم کم عادتش بده که میشه خوش باشه اما با دوستاش نباشه


    گفت نمیخوام راشون بدم خونم گفتم بابا اوایل یکی دوبار دعوتشون کن بعد نامحسوس بپیچونش نه اینکه شمشیر و از رو ببندی واویلا دوستات فلانن بهمانن من راهشون نمیدم بعدها کارو بهانه کن خستگی رو بهانه کن


    خلاصه باور کنید با همین کار اون برنامه های هفتگی شده ماهی یه بار یا دوماه یکبار اصلا ماخودمون باورمون نمیشه چون داداش من فوق العاده رفیق باز بود


    خانونمشم جدیدا میگه دیگه مثل اولها به همون شدتم حساس نیستم کنارمیام باهاشون


    الان این پیشنهادم به شمام دارم به نظرم اول باهاش همراه شو بعد کم کمو نامحسوس رابطشو کم کن یه کمم سعی کن نظرتو تعدیل کنی


    مطمئن باش ممکنه شوهرت تا پای جدایی بیاد اما اینکه با دوستاش نباشه رو قبول نمیکنه نه اینکه شما یا زندگیش واسش مهم نباشه چون دلایل شمارو قبول نداره چون از نظر خودش فقط داره خوش میگذرونه و شما داری مانعش میشی پس اونم شمارو بد میدونه و در برابر خواستت می ایسته

    این فقط نظر من وفقط براساس تجربم بود ممکنه از نظر شما یا بقیه خوب نباشه
    واسه مشکلات دیگتونم دوستان راهنمایی های خوبی کردن امیدوارم که مشکلتون زودتر حل شه
    ویرایش توسط sahar67 : چهارشنبه 26 فروردین 94 در ساعت 11:00

  2. 2 کاربر از پست مفید sahar67 تشکرکرده اند .

    نادیا-7777 (چهارشنبه 26 فروردین 94), بارن (چهارشنبه 26 فروردین 94)

  3. #42
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 اسفند 97 [ 12:43]
    تاریخ عضویت
    1392-4-04
    نوشته ها
    68
    امتیاز
    5,844
    سطح
    49
    Points: 5,844, Level: 49
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 106
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    81

    تشکرشده 56 در 32 پست

    Rep Power
    0
    Array
    بالهای صداقت عزیز خیلی ممنونم که برام پستگذاشتید.


    باور کنید من اصلا نمیدونم کجای کارم اشتباهه،من طبق راهنماییهای دوستان به خصوص مریم 123 که صمیمانه کمکم کرد رو انجام بدم. سعیکردم اصلا به شوهرم کاری نداشته باشم، گریه و التماس هم ممنوع بود و با وجود سختیزیاد برام تحمل کردم و میکنم.


    ایشون گقته بودن میخوان فکر کنن و شرطهاشون روبگن ، بعد از گقتن شرطهاش من گوش دادم و با مشورت دوستان قرار شد که بهش جواب بدم.

    اما در مورد طلاق یا زندگی شک داشتم. اما باتوجه به شرایطم گغتم من نمیخوام طلاق بگیرم دلایلش رو هم گفتم، بیشتر به خاطرمادرم، این تصمیم الانم هست. چون دلم با شوهرم صاف نمیشه. اونقدر ازش ناراحتم کهنمیخوام حتی خونه باشه.اگه بتونم باهاش مثل قبل صمیمی بشم شاید زندگیم درست بشه،اما مطمئنا به این زودی این اتقاق نمی افته. شما راست میگید من با یه چیز کوچیکسریع خوشحال میشم و با یه چیز دیگه سریع ناراخت. اما نمیدونم چظور این اخلاقمودرست کنم.

    بالهای صداقت عزیز من میدونم که شما از جمله بانوان تالار هستید که با 8 ماه تلاشزندگیتون رو درست کردید. ممنون میشم راهنماییم کنید.همه تلاشم رو خواهم کرد کهزندگیم درست بشه ایشالا به کمک شما. ازتون میخوام اشتباهاتم رو بهم بگید و همچنینراه درست رفتار کردن در برابر شوهرم رو

    سحر عزیز من اوایل زندگیمون راهکار شما رو انجامدادم اما دیدم شوهرم مدام داره انتظاراتش بیشتر میشه و مثلا اگه مهمونی ها رو میرمدفعه بعد ازم میخواد که مسافرت بریم باهاشون. راستی خانواده شوهر من بسیار بسیارمذهبی هستن و من فکر میکنم به خاطر این هست که اینقدر به راه مخالف با اونها کشیدهشده. در صورتی که ما مثلا تو مهمونیهامون با بولیز شلوار و روسری هستیم اماخانوداه شوهرم تو عروسیهاشون هم چادر سر میکنن.اما کاملا قبول دارم که تفاوتفرهنگی باعث این مشکلات شده. اما اصرار شوهرم به ارتباط با این دوستاش و نهدوستهای زیاد دیگه ای که داره منو اذیت میکنه و به فکر فرو میبره که چرا فقط رواینا که من باهاشون مشکل دارم اینقدر اصرار داره. حالا نمیدونم تو این شرایط انجامچیشنهاد شما چقدر میتونه درست باشه؟

    اما من دیشب با شوهرم صحبت کردم و بهش گفتم کهمن زندگیم رو دوست دارم و نمیخوام از دستش بدم و گفتم که دو شرط اول رو قبول دارمچون باعث محکمتر شدن بنیان زندگیمون میشه اما شرط دومت رو نه و بهش گفتم که یادتهوقتی که عقد وبدیم دسستو گرفتم و گفتم که میخوام مال خودم باشی و ... . و گفتم شرطزندگی ما از اول چی بود. قرار نبود که بریم چنین مهمونیهایی. اما اون گفت من عوضشدم و خواستم با کسایی رفت و امد کنم که تو دوست داشتی اما بازم رفتارهای تو خوبنبود(حرفهاشو تا حدی قبول داشتم اما نه کاملا) دلیل اوردم و بعضی جاها رو قبولکرد. بهش گفتم سهم اشتباهاتم رو قبول دارم و دارم تلاش میکنم که حل کنم مشکلاتمرو. حرفی که مدام میزد اینه که من دلایل تو رو قبول ندارم و تو هم دلایل منو.در نهایت هم گفت من پارتینمیخوام برم اما مهمونیهایی که دوستام باشن با خانماشون میرم بهشون دست میدم وباهاشون هم مسافرت میرم و تو هم اگه خواستی نیا. منم بهش گفتم این همه دوست داری ومن با همشون تا حالا هم بیرون اومدم و هیچ مشکلی هم نبوده ولی من با اینها مسافرتنمیام چون تو منو میبری تو چمعی که از ازش متفرم و گفتم خودت رو بذار جای من ببینچه احساسی پیدا میکنی. اما اخرش حرفی که زد این بود که این شرایط من هست و ذره­ایهم ازش کوتاه نمیام. من هم گفتم شرط دومت رو نمیتونم قبول کنم و ایشون هم گفت بااین شرایط همه چیز مشخصه. من دیگه چیزی نگفتم و گذاشتم که کمی فکر کنه شاید اینطوربهتر باشه. شوهر من ادم خیلی سختیه. نفوذ کردن توش خیلی مشکله. حرف هیچ کس رو قبولنمیکنه و بسیار بسیار بدعصبانی میشه و مدتها این عصبانیتش میمونه. چیزی که دیشبخودش اعتراف کرد و کفت که داره اصلاح میکنه. البته 2 ساله که این حرف رو میزنه امابدتر شده به نظرم

    حالا نمیدونم چی میشه دیگه. فقط امیدوارم که بهخانوادم چیزی نگه. دلم برای مادرم میسوزه که این همه درد میکشه و استرس زندگی مندردش رو بیشتر میکنه

    بچه ها قدم بعدی من چی باشه بهتره. دو هفته استکه لب به غذای من نزده و طوری زندگی میکنه تو خونه که انگار من نیستم. اما من دوستدارم تموم بشه این حالت. یعنی اگر قهر و دعوایی هست بیاد غذاشو بخوره و روال عادیززندگی پیش بره تا ببینیم در ادامه چه میشه


  4. #43
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 07 مرداد 96 [ 12:07]
    تاریخ عضویت
    1393-6-03
    نوشته ها
    149
    امتیاز
    3,765
    سطح
    38
    Points: 3,765, Level: 38
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registeredTagger First Class
    تشکرها
    1

    تشکرشده 64 در 43 پست

    Rep Power
    29
    Array
    سلا مجدد دوست عزیزم
    من شرایطت رو درک میکنم و وقتی مطالبتو میخوندم خیلی غصه خوردم تقریبا رفتارهایی که همسر تو داره تا حدودی شوهر منم داره فوق العاده لجبازه و بدبین مدام بهم گیر میده ، به نظر من خوب فکرهاتو بکن تا که بعدها اگه جدایی هم پیش اومد حسرت چیزی رو نخوری که چرا تلاش نکردی یا بر عکس چرا زودتر تمومش نکرده بودی مگه ما چند بار زندگی می کنیم چند بار به دنیا میایم پس چرا نباید یه زندگی توام با ارامش داشته باشیم و به موفقیت برسیم هرجا حس کردی که داره بهت اسیب میرسه روحیه ات بهم میریزه تصمیم عاقلانه و جدی بگیر . اول صلاح خودتو در نظر بگیر ...

  5. کاربر روبرو از پست مفید mahsa21 تشکرکرده است .

    maryamhasani (شنبه 29 فروردین 94)

  6. #44
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 فروردین 03 [ 01:56]
    تاریخ عضویت
    1390-10-11
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,483
    امتیاز
    37,786
    سطح
    100
    Points: 37,786, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsRecommendation Second ClassVeteranOverdriveTagger Second Class
    تشکرها
    8,332

    تشکرشده 10,025 در 2,339 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    374
    Array
    سلام مریم جان

    بین خطوطت فاصله بذار یکمی

    به نظرم خوب پیش رفتی و بدون جنگ و دعوا تونستی حرفاتو بزنی...این یعنی پیشرفت و رشد.

    ضمن اینکه همسرت هم به طور غیر مستقیم داره همراهیت میکنه و چنین ادمی که طبق گفته هات لجبازه خیلی خوب یکسری جاها رو پذیرفته.....

    مریم جان به نظرم همسرت حرفاش انقدر هم که میگی غیر منطقی و عجیب و غریب نیست.هرچند ایراداتی به حرفاش هست ولی نه انقدر که بشه گفت ادامه زندگی صلاح نیست و ....

    همسرت داره کوتاه میاد که میگه پارتی و اینا نمیرم.....به نظر من با شناختی که از همسرت داشتی بهتره همراهیش کنی (اینکه قبلا هم میرفته)...اگر شما در این جمعها کنارش باشی صد در صد اسیب کمتری بهش وارد میشه و شما ه خیالت راحته.....

    زندگی همینه...اینکه یه جاهایی بگذری و کوتاه بیای...حتی اگر متنفر باشی...جتی اگر حضورت در اون جمع حالت رو بهم بزنه.....

    به نظرم مدتی همسرت رو همراهی کن حتی اگر برات سخته....(من به شخصه خودم به دلیل اعتقادات مذهبی سفت و سختی که دارم با این مهمونیها و دست دادنها و ....صد در صد مخالفم..اما دارم قضیه از دیدگاه شما و همسرت نگاه میکنم.).به قول معروف برادریت رو ثابت کن....مطمئنا همسرت وقتی همراهی شما رو ببینه تا حدودی از اون اشتیاقش کاسته میشه.

    مریم اینجا صبر لازمه....یعنی اینکه همراهیش کنی و با اینکه شرایط وفق مرادت نیست صبور باشی....

    برام بگو ببینم مریم جان در این پارتی ها چه خبره؟یا مهمونیها؟چیز خاصی مصرف میکنن؟روابط خاصی هست؟صحبتهای خاصی زده میشه؟چی باعث میشه همسرت به این جمعها گرایش داشته باشه؟
    گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.


  7. 2 کاربر از پست مفید maryam123 تشکرکرده اند .

    maryamhasani (شنبه 29 فروردین 94), نادیا-7777 (پنجشنبه 27 فروردین 94)

  8. #45
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 اسفند 97 [ 12:43]
    تاریخ عضویت
    1392-4-04
    نوشته ها
    68
    امتیاز
    5,844
    سطح
    49
    Points: 5,844, Level: 49
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 106
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    81

    تشکرشده 56 در 32 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    مریم جان در جواب سوالات شما باید بگم که تو مهمونیهایی که من رفتم تمامی خانمها بیحجاب هستن و با اقایون راحتن یعنی برخورد فیزیکی مشکلی براشون نداره. اما من خودم با اینکه خیلی هم مذهبی سخت نیستم اما هیچوقت طوسری جلوی نامحرم برنمیدارم. با اینحال که برام سخت بود بارها این

    مهمونی ها رو رفتم و به جز این مورد مشکل خاص دیگه ای ندیدم. اما از خود شوهرم شنیدم که میگفت که تو مهمونیهاشون مشروب هم میخورن حتی حانمها. بعد عروسی فیلمشون رو دیدم که تو مسافرت با هم میرقصن و کلا خانمها با دامنهای کوتاه و تاب هستن. من دلم نمیخواد شوهرم تو چنین جاهایی باشه. منن همین حالا هم مهمونیها رو با اون شرایطی که قبلا گفتم یعنی دونفر تو جمع مثل من باشن قبول کردم. اما شوهرم میگه من میشم ادم اولی که بودن مثل قبل عقد میخوام به زنا دست بدم. باهاشون مسافرت برم و هر اتفاقی افتاد تو حق نداری اعتراض کنی. و من هم مجکم بهش گفتم که من نمیتونم این شرایط رو قبول کنم.
    مریم جان به نظرتون من که اینقدر محکم جرفم رو بهش زدم که حرفی توش نیاره، بد نیست که دوباره بخوام باهاش راه بیام.انگار خودمو کوچیک میکنم اینطوری. من بهش گفتم اون چیزی که قبل عقد پذیرفتم رو دوباره میپذیرم نه چیز بیشتری و ایشون گفت مسافرت با اونها چی گه من گفتم من مسافرت نمیام باهاشون. شما فکر کنید بین مثلا 10 تا حانم بیحجاب یکی بخواد با حجاب باشه. اخه تو اون شرایط ادم چطور میتونه که شاد باشه. خلاصه موندم چیکار کنم.
    یه راهکار هم اگه در رابطه با شرایط حال حاضر خونمون بدید ممنون میشم. ایشون 100% بیمحلی میکنه نه غذا نه چایی. منم دیگه یکی درمیون برای شام صداش میکنم که البته نمیاد باز هم. جو خونه خیلی سنگینه. دوست دارم دست از این کارهاش برداره
    ویرایش توسط maryamhasani : چهارشنبه 26 فروردین 94 در ساعت 16:23

  9. #46
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 اسفند 97 [ 12:43]
    تاریخ عضویت
    1392-4-04
    نوشته ها
    68
    امتیاز
    5,844
    سطح
    49
    Points: 5,844, Level: 49
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 106
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    81

    تشکرشده 56 در 32 پست

    Rep Power
    0
    Array
    شوهرم بهم اس داده که من سفت و محکم روی شرطهام هستم و اگه قبول نکنی همه چی تمومه. من هم بهش کفتم فقط جیزهایی رو قبول میکنم که قبل از ازدواج هم قبول کردم چون نمیخوام بنیان خانوادم باشه و از هم دور بشیم.
    شرایط خوبی ندارم. لذت میبره که این همه عذابم میده. تنهایی خیلی داره اذیتم میکنه. دعا کنید برام

  10. کاربر روبرو از پست مفید maryamhasani تشکرکرده است .

    بارن (پنجشنبه 27 فروردین 94)

  11. #47
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 فروردین 03 [ 01:56]
    تاریخ عضویت
    1390-10-11
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,483
    امتیاز
    37,786
    سطح
    100
    Points: 37,786, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsRecommendation Second ClassVeteranOverdriveTagger Second Class
    تشکرها
    8,332

    تشکرشده 10,025 در 2,339 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    374
    Array
    ببين مريم جان

    من دركت ميكنم.تو اينه من هستي.....منم وقتي با همسر سابقم ازدواج كردم شرايطي داشتم.وقتي اون اقا اومد خواستگاري من دو نفر ديگه هم امدن و من اون دو نفر رو با اينكه از همه لحاظ خوب بودن اما شرايط من رو مرد و مردونه نپذيرفتن رد كردم.(خدا خيرشون بده و خوشبخت بشن)
    اين اقا شرايط من رو پذيرفت و بعد از ازدواج زير همه چيز زد.....

    مريم تو دو راه داري ..مثل من.

    1.يا بموني و به قول خودت هم خونه باشي صرفا (كه ديگه نبايد از غذا و چايي نخوردناش ناراحت بشي ) و اماده بد تريش هم باشي

    2.يا تصميم جدي واسه زندگيت بگيري....

    من چهار سال سوختم و ساختم و نابود شدم و در اخر راه دوم رو انتخاب كردم چون ديدم اين زندگي نه تنها خوشبختم نميكنه بلكه بيمارم هم ميكنه....به خودم حق انتخاب و حق زندگي مجدد دادم....خيلي سخته...الان دارم برات اسون مينويسم اما واقعا راه طاقت فرسايي رو رفتم...به اميد اينده بهتره

    مريم عزيزم خواهر خوبم

    اين خودت هستي كه بايد تصميم نهايي رو بگيري...من شخصا هرگز بهت نميگم طلاق بگير...اما بهت ميگم همه راها رو امتحان كن..كاري كه خودم كردم.و بعد تصميم جراتمندانه بگير.

    ما برات دعا ميكنيم

    گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.


  12. 3 کاربر از پست مفید maryam123 تشکرکرده اند .

    maryamhasani (شنبه 29 فروردین 94), نادیا-7777 (پنجشنبه 27 فروردین 94), اقای نجار (پنجشنبه 27 فروردین 94)

  13. #48
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    مریم جان تا اونجایی که من از نوشته های شما فهمیدم ( البته نظرات همه دوستان رو نتونستم بخونم ) همسر شما مرد بدی نیست . ولی اختلاف فرهنگی شدیدی بین شما دیده میشه .
    عزیزم اختلاف فرهنگی در همه ازدواجها هست .و ممکن نیست نباشه . چون هر کدام از زوجین از دو خانواده با فرهنگهای متفاوت هستند . هیچ کدام از زوجین هم نمیتوانند کاملا فرهنگ طرف مقابل رو عوض کنند . چون شخصی که سی سال یا بیشتر با یک فرهنگ یا طرز فکری زندگی کرده عوض کردنش ممکن نیست . مگر اینکه خود شخص بخواد و به این نتیجه برسه .
    در مورد شما عزیزم اگر به این نتیجه رسیده اید که میخواهید با همسرتون زندگی کنید . سعی کنید این تصمیمتون نه به خاطر دیگران مثلا مادرتون یا ترس از طلاق باشه . چون در اینصورت زندگی مطلوبی نخواهید داشت .
    اگر میخواهید زندگی کنید فقط به خاطر خودتون و همسرتون باشه . طرز فکرتون رو در مورد همسرتون عوض کنید . اون مرد هوسرانی نیست . بلکه به اینگونه فرهنگ و رفت و امد عادت کرده است . و تازه به خاطر شما خیلی از عادتش رو تعدیل کرده .
    توجه کنید که وقتی ایشون از اوقات تلخی شما در بین دوستانش ناراحت میشه و دعوا میکنه . شما میگی یعنی دوستاش مهم تر از من هستن ؟ در صورتی که اینگونه نیست . ایشون به خاطر ناراحتی دوستانش نیست که ناراحته . اصلا دوستانش ممکنه از برخورد شما نه تنها ناراحت نشن خوشحال هم میشن . ایشون از اینکه شما غرورش رو شکستید ناراحتند .
    اصلا ببینید چرا ایشون به جمع دوستانش راغب تره . چون از طرف اونها بیشتر مورد تاییده . چون غرور و شخصیتش اونجا محفوظتره .
    شما اگر قصد دارید با ایشون زندگی کنید باید انعطاف داشته باشید و بتونید خودتون رو وفق بدید . ایشون فرد خوش برخورد و خوش مشربیه و در جمع خانواده شما هم همینطوره . ایشون هم سعی داره خودش رو با فرهنگ شما وفق بده حتی ملاحظه تحصیل شما رو هم داره و اگر همراهی شما رو ببینه بیشتر هم سعی خواهد کرد .

    اگر میخواهی از شرایط فعلی در بیایید . امشب اومد برو بشین جلوش و بگو میخوام باهات حرف بزنم . بگو ما بچه نیستیم که با لج و لجبازی بخواهیم همدیگر رو اذیت کنیم .اگر هم تا حالا کردیم اشتباه کردیم . ما دوتا شریک تجاری هم نیستیم که بخواهیم بین خودمون قرارداد بنویسیم یا شرط و شروط اجرا کنیم .
    ما دوتا زن و شوهریم . یعنی همسر و همدل و همراه .
    خودت میدونی که من دوستت دارم . فکر میکنم تو هم دوستم داشته باشی . ولی اختلاف فرهنگی و طرز فکر ما متفاوته . برای همین دچار مشکل میشیم . هر دومون اگر میخواهیم باهم زندگی کنیم باید بتونیم خودمون رو وفق بدیم .
    شما نمیتونی بدون رفت و امدها و مسافرتهای دوستانه زندگی کنی . منم قبول کردم که همراهیت کنم . پس لااقل دوستانی رو انتخاب کن که به فرهنگ من نزدیکترند . تا من هم مثل تو از این رفت و امدها و مسافرتها لذت ببرم . نه اینکه همه اش عذاب بکشم .

    مریم جان کلید مرد رو اگر گوش نکردی حتما گوش کن . امیدوارم شاد و خوشبخت باشی .

  14. 6 کاربر از پست مفید واحد تشکرکرده اند .

    maryam123 (شنبه 29 فروردین 94), maryamhasani (شنبه 29 فروردین 94), نادیا-7777 (پنجشنبه 27 فروردین 94), بالهای صداقت (جمعه 28 فروردین 94), بارن (پنجشنبه 27 فروردین 94), غزاله 91 (پنجشنبه 27 فروردین 94)

  15. #49
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 اسفند 97 [ 12:43]
    تاریخ عضویت
    1392-4-04
    نوشته ها
    68
    امتیاز
    5,844
    سطح
    49
    Points: 5,844, Level: 49
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 106
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    81

    تشکرشده 56 در 32 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام مجدد به همه دوستان
    مریم عزیز و واحد ممنونم که بازم برام پست گذاشتید
    مریم عزیز واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. ما تو این چهارسال هم فراز و نشسی زیاد داشتیم. روزهای خوب و روزهای بسیار بد. نمیدونم چی میشه.قعلا که دوباره اس ام اس داده حرف اخرت رو بزن . من هم گفتم قبول نمیکنم دست بدی.حالا میخواد به مادرش زنگ بزنه و اون هم به مادر من زنگ بزنه. میبینید که چقدرخنده داره. ایشون دست دادن با یه زن نامحرم رو ترجیح به زندکی 4 ساله ای که توش بوده
    واحد عزیز من حرف شما رو قبول دارم و اون انعطافی که لازمبوده رو نشون دادم و حتی گقتم مهمونیهایی که خالم ازش بهم میخوره رو میام ولیایشون اصرار داره که من باید به همه زنها دست بدم و برم باهاشون مسافرت. بازم چشماگه تا شب اتفاق خاصی رو راه نیاندازه بازم باهاش ضخبت میکنم.
    اما خیلی دلمو شکسته. امیدم فقط به خداست.امروز روزه گرفتهبودم به نیت حل مشکلم اما ...
    میخوام بعد از نماز برم امازاده ای جایی تا کمی اروم بشم.امیدم به خداست. میدونم که تنها نیستم. به قول بالهای صداقت باید خودمو درست کنم واصلا به شرایط و شوهرم کاری نداشته باشم که اگه زمانی اون بود کنارم و یا نبود مندرست رفتار کنم. من میتونم خودم رو بسازم به کمک شما دوستان. اما الان شاید از اولراه هم عقبتر باشم.
    فقط یه چیزی، اگه به خانواده ها گفت چیکار کنم من دوستندارم خانواده منو زابراه کنه از شهرستان پاشن بیان اینجا، گرچه قبلا اینکاروباهاشون کرده. خیلی بی احساس ، سرد، غرور و خودخواهه. من نمیخوام غرور پدرمادرم ازبین بره. اشکال نداره من به اونا بگم که نیان یا اگه خیلی اصرار کرد بگم که مابریم شهر اونا و صحبت کنیم.
    بازم ممنونم که تنهام نمیذارید.

  16. کاربر روبرو از پست مفید maryamhasani تشکرکرده است .

    maryam123 (جمعه 28 فروردین 94)

  17. #50
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 اسفند 97 [ 12:43]
    تاریخ عضویت
    1392-4-04
    نوشته ها
    68
    امتیاز
    5,844
    سطح
    49
    Points: 5,844, Level: 49
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 106
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    81

    تشکرشده 56 در 32 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دوستان عزیزم
    این دو روزی که نبودم خیلی با شوهرم صحبت کردم. حرفهای واحد رو بهش گفتم. گفتم ک برای اینکه زندگیمون دوام داشته باشه باید هر دومون از یکسری خواسته هامون کوتا بیاییم تا بتونیم کنار هم خوب و خوش زندگی کنیم. کفتم ما از اول هم میدونستیم که با هم اختلاف داریم تو این زمینه ها ولی به دلیل علاقه زیادی که داشتیم قبول کردیم م چیز رو. الان هم نباید اینقدر راحت و ب خاطر دست دادن به زنای دوستت و خوش بودن با اونها زندگی ما از بین بره. بهش گفتم من اشتباهاتی داستم. غرورتو شکستم، بی احترامی کردم بهت، عجول بودم و ... اما الان دارم رو خودم کار میکنم که اصلاح بشم. به نظرم این زندگی رو میشه درست کرد بیا از صفر شروع کنیم. بیا اگه تا حالا لحبازی کردیم دیگه نکنیم. بیا باهم همدل باشیم و مهربون بیا کنار هم باشیم نه مقابل هم. بهش گفتم من خیلی دوست دارم و خرفهای دیگهو در اصل من تاپیک سوده 82 را کامل خوندم و سعی کردم راهنمایی بالهای صداقت رو در مواردی که به من هم مرتبط میشد انجام بدم.
    اما ایشون همچنان بر حرف خودش پافشاری میکنه. میگه 6 ماه دیگه دوباره اوضلعمون همین هست و میگه واقعا داره عذاب میکشه از من و همچنان میگه اگر باهات زندگی کنم ازاد خواهم بود با زنای دوستام. منم بهش گفتم من نمیتونم این رو تحمل کنم. من به خاطر تو قبول کردم که همراهت باشم تو مهمونیها اما نمیتونم قبول کنم بشینم تو جمعی که شوهرم دلش با بقیه باشه و با اونها خوش باشه. چون اونطوری خودم رو دارم نابود میکنم و تو هم اگه فکر میکنی که شادیت با زنهای دوستات اونقدر برات مهمه که نمیتونی به خاطرش زندگی چهار ساله و این همه عشق و علاقه ای که ازش دم میزدی رو تحمل کنی، ازادی هر کاری که صلاح میدونی رو انجام بدی و من با اینکه برام خیلی سخته اما به خواستت احترام میذارم.
    این دیالوگها شاید بیش از 10 بار بین ما رد و بدل شد. حتی بهش گفتم یه نفر که جفتمون قبول داریم بیاد تا با هم صحبت کنیم در حضور اون. اما ایشون مرغش یه پا داره. میگه نه باید همش حرفهای من بشه و تو بگی چشم همه شرطهام قبوله به من میگه تو داری با سیاست میگی نمیخوام زندگی رو. الان هم میخواد زنگ بزنه به بابام. دلم نمیخواد این کار رو کنه. از پدر مادرم حجالت میگشم که اینقدر اذیتشون میکنم.
    دوستان اگه کسی چیزی به ذهنش میرسه کمکم کنه. بد چوری گیر کردم اصلا نمیدونم چیکار کنم دیگه
    منتظر راهنماییهاتون هستم
    ممنون


 
صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. کمک کنید کامل خودمو عوض کنم و تیپم و رویه ام عوض کنم
    توسط مینای سخن گو در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 16
    آخرين نوشته: چهارشنبه 18 شهریور 94, 07:57
  2. مشکل پوستیم ، داره مسیر زندگیمو عوض میکنه
    توسط alireza313 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: جمعه 01 خرداد 94, 13:26
  3. پاسخ ها: 53
    آخرين نوشته: سه شنبه 01 اردیبهشت 94, 23:28

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:27 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.