
نوشته اصلی توسط
paiize
سلام خوبی خانومی
بی انصافی نکن...بچه ها همیشه پاسخگوی مشکلت بودن....مخصوصا بااون نام کاربری
اما میدونی چرادیگه کمتربه تاپیکت میان؟چون خیلی وقته اینجاعضوی اما نه خودت زیاد تغییرکردی نه زندگیت!!!
شوهرت هم که دیگه هیچ تازه همش این تاپیکهای آخرباخبرهای جدید واخلاقهای جدید ازشوهرت میای!!!!
احساس میکنم شوهرت خیلی ازاخلاقهاش بدترشده....
ولی من فک میکنم بهتر شده.شایدم چون به خیلی چیزا عادت کردم.مثلا اینکه الان دو ساله روز مادر کادو میگیریم.الان دوساله باهم قهر نکردیم.هرچند دعوا زیاد کردیم.اونم ناجورشو)،خونمون میاد و میره و حالا شاید گرم نگیره ولی بی احترامیم نمیکنه....
یه سری چیزیاشم بدتر شده.مثلا همین مشکوک بازیاش.خسیس شده شدیدا از وقتی کار میکنه و ... چیزای دیگه.
چهارسال کم نیست!!من الان چهارساله ازدواج کردم به یه ثباتی رسیدم...خیلی ازاخلاقهای همسرموپذیرفتم...خیلی هاشوتغییردادم...خیلی هاروهم هنوز دارم تلاش میکنم
امامیدونم که میشه...
تومتاسفانه آخرهیچکدوم ازتاپیکهات جمع بندی نکردی ازحرفهای بچه ها ونتیجه ننوشتی...
درمورداین مشکلت هم قبلا دوستان راهنمایی کردن
اون حریم شخصی شوهرت هست وتونباید کنجکاوی کنی...عدم اعتمادتونسبت به اون کاروبدترمیکنه
حتی با اون چیزایی که دیدم باید باز بهش اعتماد کنم؟ اخه خیانت یه مرد جز از رو گوشیش از کجا معلوم میشه؟
شوهرت شاغله؟یعنی مشکل کارش چیشد؟همون مغازه روداره
اره زیر خونه باباش
هنوزهم بادوستهاش دورهمی داره؟
اره.چند تا مشاوره رفتیم.گفت باید بپیذیریش.این اخلاقشه و شاید کم شه ولی ترک نمیشه.هییییچوقت.
چن بارم با پدر و مادرش حرف زدم که طبق پایین رو بدین اجاره نذارین دوستاشو بیاره که متاسفانه نتیجه ای نداشت.
الانم من هیییچی نمیگم.دستاش میان و میرن(یه خورده کمتر).به این امیدم بریم خونمون بهتر شه...هرچند نگرانم.ولی پذیرفتم
هنوز مشروب میخوره؟نمیدونم راستش.فک نکنم.نماز میخونه هر از گاهی
هنوزهم بادوست دخترهای دوستاش توی یه خونه میرن؟
نه.تازه دخترهای کلاسشون میگن تو کلاس(نه تو وایبر) خیلی هم سنگینه.ازین بیشتر نمیدونم
الهام جان اینهاباید همه حل بشن تابتونی اخلاقهای دیگه رودرست کنی
ریشه اش برمیگرده به این منش واخلاق شوهرت!!!
توهم زیادخودت مشکلی بااین اخلاقهانداری انگاریااگه داری واست مهم نبوده وتاثیری روی انتخابت ومعیارهات نداره...
آدمهاباهم فرق میکنن...مثلا من خودم اگه جای توبودم وقتی فهمیدم این مشکلات اخلاقی روداره حتماحتما روی انتخابم تجدیدنظرمیکردم...
اما خب نظرهامتفاوته...اما به نظرمن خیای ازمشکلاتتون به خاطر رعایت نکردن همین مسایله!!
مادرت هم حق داره...اگه میخوای سرزنش نشی ازاخلاقهای شوهرت پیشش نگو...اینوتجربه کردم
واقعا.اشتباه کردم.کاش بتونم دهنمو نگه دارم
الهام جان به نظرخودت ادامه راه بااین مشکلات چطورپیش میره؟
نمیدونم چرا انطوری میشه.بعضی وقتا خیلی خوب میشیم.یهو یکیمون میزنه همه چیو خراب میکنه.
بعضی وقتا من.خیلی وقتام اون.
- - - Updated - - -
الان یه ماه بود عالی بودیم.
هفته ای یه بار یهو بهم اس ام اس میداد که دوسم داره و دلش برام تنگ شده و ...
تقریبا هرروز میومد بهم سر میزد.منم دیدم کاملا مثبت بود.
یه سری چیزا میدیدم ولی روش نمیموندم.مثلا یکی دو بار منو پیچوند رفت با دوستاش قلیون کشید و اومد.ولی من به روش نیاوردم...
روز زن با اینکه پول زیاد نداشت واسم کادوی خوبی خرید.پول داد واسه مامانامونم کادو خریدم...
باز کم کم همه چیو به کمک هم خراب کردیم.
احساس میکنم وقتی باهم خوب میشیم زیادی روش حساب باز میکنم.و جو منو میگیره و همش کوتاه میام و از حقم میگذرم.منفعل محض میشم.
بعد یهو یا به خودم میام یا چون خوبیاشو تو مغزم چن برابر کردم تحمل یه کار بدشو ندارم و قاطی میکنم .یهو میخوام حقمو بگیرم و همه چی خراب میشه...
مثلا: همه از رانندگیم تعرف میکنن.غیر از شوهرم.
البته این اخرا اونم منو باور کرد و هر وقت میخواستم بهم ماشین میداد.
تا اینکه یه روز خونشون بودیم.سوییچو گرفتم که برم جایی.ماشین روشن نشد.منم میدونستم صدای استارتام میره خونشون(ماشین خرابه و شوهرم قبلا بهم یا داده بود چیکار کنم روشن شه).میدونستم همه دارن میشنون.هول کردم انقد گاز دادم که ماشین میخواست منفجر شه.اصن یجوری که چن تا مرد دور و ور بودن نیگام میکردن!!!
وقتی برگشتم مادر شوهرمو بقیه یه جوری نیگام میکردن که یعنی چرا برمیداری ماشینو وقتی بلد نیستس.
منم خودم به اندازه کافی خجالت میکشیدم.شوهرمم گفت ابروی مارو بردی!!!
هرچیم گفتم چرا اینجوری شد و بهم یاد بده دیگه جوابمو نداد و تحویلم نگرفت و سر سنگسن شد.
روز بعد گفتم سوییچو میدی؟ گف نه.شهر شلوغه بلد نیستی.
گفتم این چه حرفیه؟نمیگی ناراحت بشم؟
گفت خب بشی.و رفت...
یهو!!!!
اینجوری شد که همه چی خراب شد.
من ناراحت از برخوردش و ازینکه شاید دیگه بهم ماشین نده.ازینکه چرا هیچوقت منو باور نداره.
اونم سر سنگین که انگار تا حالا ازش سو استفاده کردم ماشینو ورداشتم و بلد نیستم.
بعدشم که یه بنده خدا اون حرفارو راجع بهش زد.منم یهو باز شک و تردید اومد سراغم.
.منم دیگه داغ کردمو مثه خودش باهاش سر سنگین شدم.شایدم بسشتر
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
ویرایش توسط Somebody20 : دوشنبه 24 فروردین 94 در ساعت 23:45
علاقه مندی ها (Bookmarks)