هفته ای که داره تموم می شه، هفته ی خوبی بود. تا جائیکه یکی دو روز پیش حس می کردم من اون میشلی نیستم که این هفته رو شروع کرد... اما الان چیز خاصی به ذهنم نمی رسه که بنویسم، انگار همش یادم رفته، امروز باز حوصله م سر رفته و آدم خوبی نیستم...
گزارش نویسی هم کار سختیه، خصوصا برای شخصیت های عصبی (خطای برچسب!) که نمی تونن (خطای همه یا هیچ!) دید کلی و جامعی نسبت به امور داشته باشن.
خب... اولین اتفاق خوب این بود که من بالاخره زندگیم رو به سه زمینه ی اصلی تقسیم بندی کردم، و اهدافم رو مشخص کردم. البته تا جائیکه افق دیدم در این مقطع زمانی اجازه می داد.
آخرین اتفاق خوب هم دیروز افتاد، یه متن خوندم که یه مقدار مسیر رو برام منسجم تر کرد. در اون متن، مهارت های زندگی رو بصورت ده مهارت زیر که دو به دو به هم مربوط هستند، تقسیم بندی کرده بود:
(1) خودآگاهی ....................................... (2) همدلی
(3) حل مسئله ...................................... (4) تصمیم گیری موثر
(5) ارتباط بین فردی ................................ (6) ارتباط اجتماعی
(7) تفکر خلاق ....................................... (8) تفکر نقاد
(9) مدیریت استرس ............................... (10) مدیریت هیجانات
غیر از موارد 6 تا 9، اخیرا به بقیه موارد فکر کرده بودم و جزء خواسته هام بودن و هستن. اما برای من "مدیریت هیجانات" بعنوان زیر بنای همه ی این مهارت ها مطرحه، و مهم تر از اون، بعنوان زیربنای رسیدن به بقیه اهدافم در هر سه زمینه ی اصلی زندگیم.
تو این هفته یه مقدار بهتر خودم رو می فهمم. و یه نکته مهم هم به نظرم رسیده که الان درست نمی تونم توضیحش بدم.
برنامم برای یک یا دو هفته بعد اینه که اولا کتاب عصبانی های عصر ما رو بخونم. دوما یه لیست مثلا 20، 30 تایی از مواردی که هیجانات شدید رو تجربه کردم، تهیه کنم. الان نوع خاصی از هیجان مدنظرمه، ولی همونطور که گفتم، درست نمی تونم توضیحش بدم. یه چیزی مثل "بی تابی". این چیزیه که چون برام قابل تحمل نیست، تبدیلش می کنم. مثلا تبدیلش می کنم به عصبانیت یا چیزهای دیگه.
خلاصه می خوام یه لیست از مواردی که این حس رو تجربه کردم، تهیه کنم. دکتر هلاکویی یه روش بی اثر سازی رو تو یکی از برنامه هاش آموزش می ده. که البته اون برای وحشته، وحشت از پرواز و اینجور چیزها. اما من می تونم برای این حالت ازش استفاده کنم. که این می مونه برای هفته های بعد. فعلا فکر کنم یکی دو هفته ای طول بکشه تا این لیسته رو تهیه کنم. کار ساده ای نیست.
این تکلیف های شناخت درمانی هم واقعا سختن. من یه وایت برد بزرگ تو اتاقم دارم، هربار پر می شه و جا کم میارم تا یه موقعیت رو تفکیک کنم. تازه فکرم نکنم درست انجامش داده باشم، باید سعی کنم هفته بعد بهتر انجامش بدم.
چیزی که برام سخته، تشخیص "فکر" مه. احساسم رو راحت تر می تونم تشخیص بدم، اما تشخیص اینکه دارم چه فکری می کنم، سخته.
خب، دیگه چیزی نیست؟ حتما هست، اما الان یادم نمیاد.
منتظر توصیه ها و نظراتتون در مورد مطالب او وبلاگو که او بالو آدرسشو گذاشتم، هستم.
![]()
![]()
![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)