ممنونم از نظراتتون ولی باید بگم همسر من نزدیک ۱۰ سال اخرین بچه تو خونهذبودن که بقیه ازدواج کردن و رفتن و این باعث وایستگی شدید پدرومادرش بهش شده.من همیشه این مشکل و داشتم با همسرم ولی این اواخر خیلی زیاد شده .من درک میکنم که باید رسیدگی کنه به پدرو مادرش و وظیفشه . و این کارم کرده کمانکه شبی که حال پدش بد شده بود تا صبح خونه نیومد و فرداشم همش پیششون بود اوناهم بچه بزرگ کردن واسه همچین روزایی .ولی هر چیزی حدی داره .مادرش هفته پیش میگه من سرماخوردم کسی نیست پرستاریمو بکنه تنهام .اخه واسه سرماخوردگی هم باید همسر من بره ! مگه من سرمامیخورم کسی میاد پیشم؟ یه مقدار بهانه جویی بیشتر بنظرم میان این کارها.از خونه ما تا منزل پدرش یکساعت راهه چون بیرون از شهرن شما حساب کنید هر رفت و امدش چقدر وقت گیره. حرف من اینه منم زنشم منم احتیاج دارم بهش .باید بتونه تعادل و برقرار کنه .ولی اولویتش پدرمادرشن اگه دیگه اونجا بهش احتیاج نداشتن میاد خونه جدیدا هم بهانه کرده یه روزدرمیان که بخاطر طرح منکه نمیتونم بیام خونه مجبورم بمونم اینجا درصورتیکه اگه بخواد میتونه از مسیر دیگه بیاد به طرح نخوره . حرف من اینه تو که هرروز از ساعت ۱/۳۰ تا ۶ اونجایی دیگه جمعه چرا باید یه روز کامل بریم اونجا .نمیدونم وافعا بنظرتون افراط نیست ؟ گاهی اوقات فکر میکنم اگه بچه داشتیم بیشتر پابند خونه بود .میدونم الان میگین حتما من تو خونه محیط متشنجی براش محیا میکنم یا مثلا تمایلی برای خونه اومدن نداره .ولی خداشاهده اینطور نیست از هیچی کم نمیزارم براش با اینکه کارمندم هر سب شام خوب درست میکنم گاهی اوقات دومدل واسه ناهار فرداش بعدهم اقا مباد میگه نخوردمش.








علاقه مندی ها (Bookmarks)