سلام
احتمالاً الآن در سفر باشی .....
بی نهایت عزیز
آنچه برای شما مهم هست و از سکون خارج می کند و دامنه لذتهای شما را زیاد می کند تا جایی که حتی از وزش ذره ای نسیم به وجد آیی معنای زندگیست ....
معنای زندگی در واقع یعنی روح زندگی .... وقتی زندگی ای روح نداشته باشه همه اهداف ریز و درشت که اغلب در اعتباریات خلاصه می شود وقتی تحقق یافت اون بی روحی که با کرختی و احساس سکون و پژمردگی و فقدان نشاط درونی خود را نشان می دهد بروز می یابد که در یک کلام نوعی حس پوچی هست .
وقتی برای ما تحصیل شد هدف ، ارتقاء شغلی و اجتماعی شد هدف ، ازدواج شد هدف ، بچه داشتن شد هدف ، رفاه و آسایش و .... شد هدف و از این دست هدفها شد انگیزه حرکت و فعالیت و بودن ، به هرکدوم که دست یابیم خلائی بزرگتر از کسی که هیچ کدام از آنها را ندارد پیدا می کنیم چون آنوقت است که به راه طی شده فکر می کنیم که انگار بیهوده بوده و ....
شما با اونچه برای همسرت نوشتی احساس کردی کمی آرام شده ای و .... تصور می شود شاید احوالاتت بر می گردد به همین کمبودهای از ناحیه همسر و...... بعد با آنچه در میان کتابها یافتی و انگیزه مطالعه پیدا کردی حس کردی حالت بهتر شده .... اما فکر کن اگر همه اون کتابها را هم خواندی و همسرت راجع به نامه ات هم با تو صحبت کند و حتی آنی بشود که تو دوست داری و ..... بعدش چی ؟؟؟؟ مطمئنی دوباره این حس سکون را پیدا نمی کنی ... دوباره احساس بیهودگی نمیاد و ....
نمی دانم اگر فکر کنی چه پاسخی می دهی اما من با توجه به شناختی که نسبت به روحیاتت پیدا کرده ام می گویم این حس را پیدا می کنی .... یعنی دوباره احساس خمودگی و ... این هم خوب است هم خوب نیست .
خوب است :
چون تو به گونه ای رشد کرده ای و درک و فهمی داری که اون جهت غایی وجودی در درونت خاموش نشده ، شاید بخاطر اینکه به آنچه که آدم را چنان پرت و در حاشیه و بیراهه قرار می دهد که غرق بیخبری است و خود نمی داند و سرگردان است و خود نمی داند و ..... مشغول نبوده ای و به نوعی بتوان گفت بهره ای از هشیاری داری و این خوب است که هر از گاهی تلنگری از درد سراغت می آید که با این تعابیری که در این تاپیک اشاره داشتی بروز می یابد . در واقع درد بی دردی سراغت می آید
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
خوب نیست :
اگر هم علت را و هم درمان رانیابی . که خدا را شکر تو در پی آنی
ابتدا یک خط به عنوان کلید می دهم تا بعد ببینم چه دریافتی و ادامه دهم .
به روزی فکر کن که به سوی سرای باقی رهسپاری و به لحظه ای که وابسته ترینها هم رهایت می کنند و می روند و به اینکه همه آنچه از اعتباریات این دنیا به دست آورده ای همراهت نمی تواند باشد و بلکه عریان از همه آنها داری می روی ..... و بیاندیش که چه مانده ، چیست که با توست و در این وقت هم از تو جدا نمی شود و همیشه با تو خواهد بود و کیست که همیشه همراهت هست و فقط اوست ... پس یک چیست که با توست می ماند و اون هم آنچه از تو هست است و یک کیست که با تو می ماند است این وضعیتی که گفتم را خوب ترسیم و درک کن و عریان عریان شو از هرچه در این دنیا بدست آورده ای و ....
تا بعد و ادامه











علاقه مندی ها (Bookmarks)