سلام دوستان، من برگشتم با خبرهای جدید
راستش بعداز اینکه اینجا تاپیک باز کردم و از طرفی نتونستم درست هدایتش کنم که باعث سردرگمی دوستان شدم.
نشستم با خودم فکر کردم که اصلا من چی می خوام، منتظرم بچه های تالار مثلا چه جوابی بهم بدن؟
وقتی واقع بینانه مسائل در نظر گرفتم، دیدم مشکل من اینه که خودمو باور ندارم و خانوادمو نقطه ضعفم می دونم.
خلاصه، دیشب که شیدا جان عصبانی شدن و کم مونده بود منو از تالار بیرون کنن، تصمیم گرفتم ترس از خودم دور کنم و با واقعیت زندگیم کنار بیام. امروز با خواستگارم قرار گذاشتم و با قاطعیت همه چیزو در مورد خودم ، اخلاقم، زندگیم و خانوادم رک و راست به ایشون گفتم. ایشونم فقط گوش کردن. بعدشم گفتم درست نیست بی دلیل به این رابطه ادامه بدیم ، بهتره با توجه به شرایط فکرامونو بکنیم اگه با شرایط هم کنار اومدیم و خواستیم ازدواج کنیم پس بهتره هر چه زودتر خانواده ها در جریان قرار بگیرن و اگرنه که هیچ، به سلامت.
شب، پدر ایشون با من تماس گرفتن و با هم حرف زدیم و من همه چیزو گفتم. گفتم درسته شرایطم اینه ولی اصلا تحمل ندارم کسی بهم بگه بالای چشم مامان و بابات ابروئه، کوچک ترین توهینی به اونا قلبم می شکنه و اعتقادم اینه که تو زندگی مشترک تحت هر شرایطی باید به خانواده ها احترام گذاشت. من نه دنبال پولم ونه مهریه بالا و نه عروسی آن چنانی و... فقط یه زندگی با ارامش در کنار همسرم می خوام و اصلا انتظار نداشتم ایشون انقدر روشن فکر و فهمیده باشن و حرفای منو خوب درک کنن. شماره ی پدرم به ایشون دادم و با خانوادم موضوع رو مطرح کردم.
واقعا امشب احساس می کنم سبک شدم و باری از رو دوشم برداشته شده.
از طرفی با وساطت و لطف یکی از اقوام، قرار شده یه خونه تو شهرستان خودمون برای خانوادم اجاره کنیم، که تا چند هفته آینده اسباب کشی کنن.
و قرار شده خانوادم بیان پیشم تا خواستگاری رسمی و باقی صحبت ها انجام شه.
البته به پیشنهاد خودم ، موافقت کردن که حتما پیش یه مشاور خوب بریم تا همه جوانب این ازدواج بسنجیم. به هر حال نمی خوام عجله کنم، تا ببینیم خدا چی می خواد.
از همه ی دوستانی که اینجا صادقانه نظرات، پیشنهادات و انتقادات خودشون گفتن، صمیمانه قدردانی می کنم. از شیدای عزیز تشکر می کنم که باعث شدن من بفهمم که نمی تونم با نگارش منظورم درست بیان کنم، البته قبلا هم متوجه شده بودم وقتی به کسی اس ام اس میدم جوری حرف میزنم که باعث سوء تفاهم میشه. باید تلاش کنم تا این ایرادم برطرف کنم.
امیدوارم شکوه جان هم از من دلخور نباشن.
هم چنین تشکر ویژه از zolal ، Eram ، مهرااد، آی تک ، آویژه و آنیتا123 دارم که پست هاشون تاثیر مثبتی روی من گذاشت و شهامت فراموش شده ام رو به من برگردوند.
برای همه ی شما عزیزان آرزوی سلامتی و سربلندی می کنم و می خوام با تالار خداحافظی کنم.
بقیه مسیر با مشاورم طی می کنم ، احتمالا حضوری بهتر میتونم حرفام بزنم. خدا نگهدار








، تصمیم گرفتم ترس از خودم دور کنم و با واقعیت زندگیم کنار بیام. امروز با خواستگارم قرار گذاشتم و با قاطعیت همه چیزو در مورد خودم ، اخلاقم، زندگیم و خانوادم رک و راست به ایشون گفتم. ایشونم فقط گوش کردن. بعدشم گفتم درست نیست بی دلیل به این رابطه ادامه بدیم ، بهتره با توجه به شرایط فکرامونو بکنیم اگه با شرایط هم کنار اومدیم و خواستیم ازدواج کنیم پس بهتره هر چه زودتر خانواده ها در جریان قرار بگیرن و اگرنه که هیچ، به سلامت.



علاقه مندی ها (Bookmarks)