گاهی اصن نمیخام همسرم برگرده !از همین راه دور باشیم بهتره!این بیاد جلو چشم من یا خودم میکشم یا اونو!
گاهی عصبانی میشم چرا نمیاد!
گاهی هم میخام برم بهش بگم بیا من دوست دارم تو هم در زندگیم باشی!
گاهی هم میخام برم بهش بگم ببین نیستی من راحت ترم.ببین الان بدون تو من میتونم زندگی کنم.
اینا میشه مجموعه ای از احساسات هیجانیم که چون تحت کنترلم نیست فشاری که بهم میاد زیاد میشه!
حالا اگر قهر نمیکرد بره راحتتر درست میشد!
یک نکته دیگه هم اینه که تازه فهمیدم خیلی دوست دارم حرف بزنم وقتی صحبت میکنم و میبینم طرف مقابلم درک نمیکنه عصبانی میشم و دیگه نمیتونم صحبت کنم و در نتیجه حرفام یادداشت میکنم اما دوست دارم یک موجود قابل رویت شنونده حرفام باشه!
یادمه یک جوری شده بود وقتی کنار همسرم بودم اصلن دوست نداشتم صحبت کنم.هر چی سوال میپرسید چی شده چرا حرف نمیزنی!نگاش میکردم!اونم فکر میکرده براش دارم قیافه میگیرم و قهر میکنم!
در صورتی که من قهر نبودم فقط فضای امنی برای حرف زدن نداشتم!همش استرس داشتم حرفای من میره به مامانش میگه!البته یک بار بهش گفتم حرفارو به مامانت نگو!اما کامل تر از قبل همه چی میگه!
حالا فکر میکنم اصن میرفت میگفت.من که میتونستم چرت و پرت بگم لااقل روان خودم بهم نریزم!اونم بره چرت و پرتام به مامانش بگه اتفاقی نمیفتاد!
نمیدونم چرا فکر میکردم حرفای من خیلی مهمه نباید کسی بفهمه!!!!!
الانم کم کم به این نتیجه میرسم که همسرم هیچی نمی فهمه!امیدوارم بره رو خودش کار کنه!
اینا احساسات زجر اور من:
یک فکری اومد تو ذهنم که اره همسر من اصلن قدر من نمیدونه!بعد تصور اینکه برگشته و داره خودش میکشه در ذهنم ایجاد شد !
در اون لحظه دلم برای خودم سوخت که ببین این اذیتت کرده ولت کرده رفته تو خیلی گناه داری باید بهت توجه کنه دیگه نمیتونه تو رو داشته باشه !یک بغضی تو گلوم ایجاد شد خیلی بد بود
بعد همه این سوگواری ها یکهو گفتم بسته!
این جوری فکر کردم:
طفلکی چقدر دوری از من کشیده !چقدر زجر کشیده الان من بهش محبت کنم چقدر خوشحال میشه!بعد دیدم دلم میخاد بهش محبت کنم!و از این رفتار بزرگوارانه خودم خیلی خوشم اومد!
سرکارم یک هو میبینم الکی ناراحت شدم!چون احساس کردم بقیه چرا با من حرف نمیزنن ؟چرا برای من چایی نمیریزه کسی؟چرا به من لبخند نمیزنن؟چرا به من نگاه نکردن؟؟؟؟؟
یکهو احساس میکنم هیچکی به من اهمیت نمیده!
الان اینجور فکر میکنم که من لبخند بزنم!من به همکارام نگاه میکنم!باهاشون حرف میزنم!مهربون نگاهشون میکنم!
فقط گاهی که زیاده روی میکنم !به نظر میاد بقیه فکر میکنن مشکل دارم!
من زیادی نسبت به آدمای اطرافم حساس هستم!
تازه فهمیدم من بیشتر از دیگران توقع دارم بهم محبت کنن !
همسرم حالا نمیگم هزار بار اما خیلی میگفت دوست دارم !اما من حتی یکبار هم بهش نگفتم!
میدونید چرا؟؟؟؟؟؟چون اسمم نمیگفت!چون الفاظ عاشقانه بلد نبود بگه!فقط یاد داشت بگه دوست دارم!
منم لجم میگرفت! اما خوب من خیلی اسمش میگفتم و عشقولانه باهاش صحبت میکردم!
ضمنا
قبلنا خیلی میترسیدم که بخواد به من مسلط بشه!البته الان چون نیست برای خودم شادم اما گاهی فکر اینکه بیاد و همش به من گیر بده اعصابم به هم میریزه!
احساس میکنم الان میاد من محدود کنه!احساس بدبختی و ناتوانی شدید بهم دست میده که دیگه نمیتونم نفس بکشم!
البته سوء برداشت نشه! همسرم تا بحال حتی گوشیم دست نزده!
اما لفظی
1بار گفت که نمیزام اصن از خونه بری بیرون
1بارم گفت شب از خونه میندازمت بیرون.
1بارم گفت خودت آژانس میگیری میری خونه بابات
1بارم گفت با وسایل حمل و نقل عمومی میری خونه بابات
1بارم مسافرت بودیم تهدید کرد بلیط هواپیما میگیره من میفرسته خونه بابام
اما خوب هیچکدومش نکرد!
اما نمیدونم چرا میترسم؟فقط میدونم همین ترسام باعث میشد بهش بپرم و دعوا و گریه کنم و لجبازی کنم!انگار میخاستم از خودم محافظت کنم.
جدیدا وقتی از یک چیزی ناراحتم خیلی بغض میکنم اما بعدن وقتی به علتش فکر میکنم خندم میگیره!
نمیتونم خنده خودم جمعش کنم !خیلی بد شده !همش بقیه به من میگن چرا با خودت میخندی؟؟؟
گاهی احساس میکنم درونم چند نفر دارن با هم مبارزه میکنن!الان نمیتونم بگم شخصیت واحدی دارم!یک جوری شده همه چیز!
این از پست آقای baby برداشتم:
مساله ای که بیشتر ازدواج ها دارن شاید مساله بسیاری از همسران جوانی باشه که با عشق و محبت زندگی شونو آغاز می کنن و بعد گذشت چندسال تنش ایجاد میشه!
اما برخی از ازدواجها هم هست که از همان ابتدا با تنش زیادی روبروست (اصطلاحا بشکه .....رو از درب دیگه باز کردن !!) که فعلا با این دسته ازدواجا کاری نداریم.
من نمیفهمم( اصطلاحا بشکه .....رو از درب دیگه باز کردن !!) یعنی چی؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)