به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 17

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 14 تیر 95 [ 11:49]
    تاریخ عضویت
    1393-10-25
    نوشته ها
    47
    امتیاز
    2,186
    سطح
    28
    Points: 2,186, Level: 28
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 114
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    222

    تشکرشده 59 در 26 پست

    Rep Power
    0
    Array
    گاهی اصن نمیخام همسرم برگرده !از همین راه دور باشیم بهتره!این بیاد جلو چشم من یا خودم میکشم یا اونو!
    گاهی عصبانی میشم چرا نمیاد!
    گاهی هم میخام برم بهش بگم بیا من دوست دارم تو هم در زندگیم باشی!
    گاهی هم میخام برم بهش بگم ببین نیستی من راحت ترم.ببین الان بدون تو من میتونم زندگی کنم.


    اینا میشه مجموعه ای از احساسات هیجانیم که چون تحت کنترلم نیست فشاری که بهم میاد زیاد میشه!
    حالا اگر قهر نمیکرد بره راحتتر درست میشد!


    یک نکته دیگه هم اینه که تازه فهمیدم خیلی دوست دارم حرف بزنم وقتی صحبت میکنم و میبینم طرف مقابلم درک نمیکنه عصبانی میشم و دیگه نمیتونم صحبت کنم و در نتیجه حرفام یادداشت میکنم اما دوست دارم یک موجود قابل رویت شنونده حرفام باشه!


    یادمه یک جوری شده بود وقتی کنار همسرم بودم اصلن دوست نداشتم صحبت کنم.هر چی سوال میپرسید چی شده چرا حرف نمیزنی!نگاش میکردم!اونم فکر میکرده براش دارم قیافه میگیرم و قهر میکنم!

    در صورتی که من قهر نبودم فقط فضای امنی برای حرف زدن نداشتم!همش استرس داشتم حرفای من میره به مامانش میگه!البته یک بار بهش گفتم حرفارو به مامانت نگو!اما کامل تر از قبل همه چی میگه!

    حالا فکر میکنم اصن میرفت میگفت.من که میتونستم چرت و پرت بگم لااقل روان خودم بهم نریزم!اونم بره چرت و پرتام به مامانش بگه اتفاقی نمیفتاد!

    نمیدونم چرا فکر میکردم حرفای من خیلی مهمه نباید کسی بفهمه!!!!!


    الانم کم کم به این نتیجه میرسم که همسرم هیچی نمی فهمه!امیدوارم بره رو خودش کار کنه!


    اینا احساسات زجر اور من:


    یک فکری اومد تو ذهنم که اره همسر من اصلن قدر من نمیدونه!بعد تصور اینکه برگشته و داره خودش میکشه در ذهنم ایجاد شد !
    در اون لحظه دلم برای خودم سوخت که ببین این اذیتت کرده ولت کرده رفته تو خیلی گناه داری باید بهت توجه کنه دیگه نمیتونه تو رو داشته باشه !یک بغضی تو گلوم ایجاد شد خیلی بد بود
    بعد همه این سوگواری ها یکهو گفتم بسته!
    این جوری فکر کردم:
    طفلکی چقدر دوری از من کشیده !چقدر زجر کشیده الان من بهش محبت کنم چقدر خوشحال میشه!بعد دیدم دلم میخاد بهش محبت کنم!و از این رفتار بزرگوارانه خودم خیلی خوشم اومد!


    سرکارم یک هو میبینم الکی ناراحت شدم!چون احساس کردم بقیه چرا با من حرف نمیزنن ؟چرا برای من چایی نمیریزه کسی؟چرا به من لبخند نمیزنن؟چرا به من نگاه نکردن؟؟؟؟؟
    یکهو احساس میکنم هیچکی به من اهمیت نمیده!
    الان اینجور فکر میکنم که من لبخند بزنم!من به همکارام نگاه میکنم!باهاشون حرف میزنم!مهربون نگاهشون میکنم!
    فقط گاهی که زیاده روی میکنم !به نظر میاد بقیه فکر میکنن مشکل دارم!
    من زیادی نسبت به آدمای اطرافم حساس هستم!

    تازه فهمیدم من بیشتر از دیگران توقع دارم بهم محبت کنن !


    همسرم حالا نمیگم هزار بار اما خیلی میگفت دوست دارم !اما من حتی یکبار هم بهش نگفتم!
    میدونید چرا؟؟؟؟؟؟چون اسمم نمیگفت!چون الفاظ عاشقانه بلد نبود بگه!فقط یاد داشت بگه دوست دارم!
    منم لجم میگرفت! اما خوب من خیلی اسمش میگفتم و عشقولانه باهاش صحبت میکردم!

    ضمنا
    قبلنا خیلی میترسیدم که بخواد به من مسلط بشه!البته الان چون نیست برای خودم شادم اما گاهی فکر اینکه بیاد و همش به من گیر بده اعصابم به هم میریزه!
    احساس میکنم الان میاد من محدود کنه!احساس بدبختی و ناتوانی شدید بهم دست میده که دیگه نمیتونم نفس بکشم!


    البته سوء برداشت نشه! همسرم تا بحال حتی گوشیم دست نزده!



    اما لفظی
    1بار گفت که نمیزام اصن از خونه بری بیرون

    1بارم گفت شب از خونه میندازمت بیرون.
    1بارم گفت خودت آژانس میگیری میری خونه بابات
    1بارم گفت با وسایل حمل و نقل عمومی میری خونه بابات
    1بارم مسافرت بودیم تهدید کرد بلیط هواپیما میگیره من میفرسته خونه بابام

    اما خوب هیچکدومش نکرد!


    اما نمیدونم چرا میترسم؟فقط میدونم همین ترسام باعث میشد بهش بپرم و دعوا و گریه کنم و لجبازی کنم!انگار میخاستم از خودم محافظت کنم.


    جدیدا وقتی از یک چیزی ناراحتم خیلی بغض میکنم اما بعدن وقتی به علتش فکر میکنم خندم میگیره!
    نمیتونم خنده خودم جمعش کنم !خیلی بد شده !همش بقیه به من میگن چرا با خودت میخندی؟؟؟
    گاهی احساس میکنم درونم چند نفر دارن با هم مبارزه میکنن!الان نمیتونم بگم شخصیت واحدی دارم!یک جوری شده همه چیز!


    این از پست آقای baby برداشتم:
    مساله ای که بیشتر ازدواج ها دارن شاید مساله بسیاری از همسران جوانی باشه که با عشق و محبت زندگی شونو آغاز می کنن و بعد گذشت چندسال تنش ایجاد میشه!
    اما برخی از ازدواجها هم هست که از همان ابتدا با تنش زیادی روبروست (اصطلاحا بشکه .....رو از درب دیگه باز کردن !!) که فعلا با این دسته ازدواجا کاری نداریم.

    من نمیفهمم( اصطلاحا بشکه .....رو از درب دیگه باز کردن !!) یعنی چی؟
    ویرایش توسط رها68 : چهارشنبه 06 اسفند 93 در ساعت 13:30

  2. کاربر روبرو از پست مفید رها68 تشکرکرده است .

    کیانا 93 (چهارشنبه 20 اسفند 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نمیتونم از حق خودم دفاع کنم.
    توسط Pooh در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 13 خرداد 94, 00:32
  2. چه طوری میتونم بخشی از حافظه مو پاک کنم
    توسط ribbon در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: چهارشنبه 03 مهر 92, 17:59
  3. نه میتونم ادامه بدم نه جدا بشم
    توسط sheidajojo در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: چهارشنبه 16 مرداد 92, 10:57
  4. با خانواده افسرده ام چه کار میتونم کنم؟
    توسط pardis 1995 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: شنبه 15 مهر 91, 05:48
  5. هرچی به شوهرم میگم میگه نمیتونم!خوب منم نمیتونم چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟
    توسط matra در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: شنبه 29 بهمن 90, 22:27

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:37 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.