مرسی دوستان.خیلی دوستون دارم.
فکر کنم تو این مدت بیش از اندازه روی یک سری مسایل تمرکز کردم.باز سیمام قاطی کرده.
امواج احساساتم تند تند بالا پایین میشه.
جالبه وقتی آگاه باشی به رفتارت کاملا متوجه دلیل انتخاب هات و حرفات میشی اما قسمت کنترل کردن و مسلط بودن سخته!
سوده عزیزم:
ممنونم از راهنمایی خوبت،مدل حرف زدنم به ظاهر سنجیده و فهمیده میاد اما بعضی از کارهام خیلی بچه گانه میشه!اصن فکر نکنید ها تنهایی خودم میتونم!!!!
احساست زجر اور چند بار خوندم و سعی میکنم کنترل کنم .
سعی میکنم محبت یک طرفه داشته باشم.
اما مشکلی که هست رفتار دیگرانه!!!!
به نظر میاد بعضی ها سو استفاده میکنن.
من الان یاد گرفتم وقتی یک نفر یک برخورد بدی داره به خودم نگیرم و دیگه عصبانی نمیشم ،گاهی وقتا هم قبول میکنم یک سری اخلاقای خودم تغییر بدم!
مثلا یک دوستم طرز صحبتش پر از کنایه و تیکه هست و مدام غر میزنه !خیلی دختر خوبی هست ،مهربونه ،به فکر دیگرانه اما اخلاقای خاص و قدیمی خودم با شدت زیادی داره!
با چیزایی که یاد گرفتم جوابش نه با عصبانیت میدم و نه قهر میکنم خیلی عادی باهاش رفتار میکنم اما خوب تو دلم ازش بدم میاد!
به نظرم این رفتار آروم من باعث میشه فکر کنه میتونه اعصاب خرابش به سمت من شلیک کنه!!
قوه خیالم هرکار میکنم به سمت خودم نمیاد!
مثلا برای یکی دارم وقت میزارم همش تو دلم میگم خوب من خوبی میکنم بخاطر خودم چون اینجوری احساس خوبی از خودم داشته باشم اما تو همون لحظه دلم برای خودم میسوزه!!!!!!!(البته قبلنا بسختی برای کسی کاری انجام میدادم!)
حالا خداییش مامان بابام خیلی ذوق میزنن اما بقیه خیلی بی جنبه هستن!واسه همین بعدش تو دلم طلبکار میشم! میگم دیگه بمیرم از این کارا برا کسی نمیکنم!
قبلنا احساسات هیجانیم بسمت داد و بیداد به دیگران میکشید اما الان انگار تو خودم میریزم!خوب قبلن لااقل بعد از اینکه فریاد میزدم یا 3 الی 4 ساعت گریه میکردم قشنگ آروم میشدم اما الان با کنترل افکارم احساسم خیلی اوج نمیگیره اما اندکی میمونه !بعد همه اینا جمع میشه!یک حس خفگی بهم دست میده که هیچ راهی برای تخلیش پیدا نمیکنم.
اون رفتار قاطعانه هر کار میکنم نمیتونم در عمل پیادش کنم انگار میترسم آدمای دورم ترکم کنن!یعنی نمیتونم بگم!
سوال؟
برای چی به فکر و خیالاتم بگم ایست؟؟؟؟؟اگر به احساستم بگم ایست علت ترسهای ذهنیم نمیتونم پیدا کنم!
آقا بهزاد
همه فرمایشات شما درست اما این بگم بیشتر بدونی:
ببینید یک جوری شده بود که همسر من برای رفت و آمدش به خونه ما یک روز مشخص در هفته میومد یا اگر من میگفتم میومد!
یکبار اون اوایل بدون هماهنگی اومد خونه ما منم باهاش برخورد مناسبی نکردم بهش برخورد و در نتیجه گفت دیگه نمیام تا فلان ماه، خودت آماده کن 3 ماه دیگه میبرمت !!!!!!
سری آخرم همین اتفاق افتاد، خواست بیاد خونمون منم بهش پریدم که توحق نداری هر وقت خاستی بیای و بری!!!!!
لذا بهش برخورد و اواسط اذر ماه با صحبتی که با پدرم داشت خواست پدرم زمانی تعیین کنه بیاد من ببره!!!!!خودش نظرش به 22 بهمن بود که اگر من قبول نکردم ، بابام بزور من بفرسته پیش این!!!(دقیقا همین جمله گفته بود)
با توجه به شرایط اون موقعمون مشاور گفت بهش بگید ما تابستون آماده هستیم!!!!!
ما هم بهش گفتیم تابستون! ایشون فرمودن مشکلی نیست یک ماه قبلش بگید برم خونه پیدا کنم!!!!
حالا این مشاوره به من میگه خوب صبر کن تابستون بیاد تا اون موقع هم خودت بهتر بشی اونم اتیشش خاموش بشه!!!
البته من تلفنی به مامانش گفتم اون روز حالم خوب نبوده پسرت برداشتش غلط بوده اما زیادی مغروره!!!!
ضمنا پدرم به پدرش از اول گفته بود از نظر ما هفته ای یک شب ایرادی نداره،با نارضایتی قبول کردن!اما آخرین بار باباش گفته شما باید کلید خونتون بدید هر وقت دوست داشت بیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
(اینا رو که مینویسم خندم میگیره)
کنار اینا علت اینکه نمیزاشتم بیاد این بود:
یک بار اون اوایل سر خونه بحثمون شد گفت باید بیای طبقه پایین خونه مامانم زندگی کنیم.اونجا خونه ماست!حالا قبل عقد نگفته بود خونه مامانش میخاد زندگی کنه!
منم گفتم بکشی من اونجا نمیام!
اونم گفت 4 سال تو عقد میزارمت تا خودت با پای خودت بیای!!!!
بخاطر همین دوست نداشتم راحت باشه بتونه من 4 سال نگه داره !نمیزاشتم هر وقت که دوست داره بیاد و بره!
خلاصه سر مسایل زندگی خیلی خوشگل دوتاییمون واسه هم خط و نشون میکشیدیم که خدایی نکرده قران خدا جابجا نشه!!!!
اشکال من این بود خیلی حرفاش جدی میگرفتم.خودشم بهم میگف تو چرا یک حرفی بهت میزنم زود باور میکنی؟؟؟؟نمیدونم چرا اما یکجوری میگفت خیلی باورم میشد!
اینم برای خودم نوشتم!
تاسف ابر سیاهی است که آسمان ذهن ادم را تیره میکند درحالیکه تاثیر جرایم را محو نمیکند.
- - - Updated - - -








علاقه مندی ها (Bookmarks)