زنم. 35 سالمه. شاغلم. ازدواج دوممه.
از همه چی. وقتی 6 سالم بود مادرم رو کشتند. جنون آنی بود یا هر چی. وقتی دانشجو بودم 21 سالگی ازدواج کردم. به هیچ کسی اعتماد نداشتم.... از اول همسرم رو به عنوان همسر دوست نداشتم. کم گذاشتم از روحم. اما همه جوره همراهش بودم. عاشقم بود اما از اون عشقا که باعث میشه دیگه خودت رو نشناسی. نمی دونستم چه رنگی دوست دارم، چه موزیکی،... از هیچ چی خودم دیگه خبر نداشتم. شده بودم یه دلقک که ماسک خوشحالی داشتم همیشه در جمع. هر کی منو می دید می گفت چه سرحالی ... نمونه ی یک انسان موفق و همراه و عاشق همسر. اما وقتی توی سکوت و تنهایی بودم فقط گریه می کردم. به خودم تلقین می کردم که دوستش دارم. که خوشبخت ترینم. گاهی حتی یه صدتومنی توی خونه نداشتیم ،من و البته اون ادامه دادیم. مشکلات مالی داشتیم خیلی اما به خودمون به نسافرتمون به همه چی میرسیدیم. میزد از خیلی چیزا که من رو خوشحال کنه و در تمام مدت که من سختی می کشیدم، پدر متمول من حاظر نبود نه مالی و نه احساسی ازمون حمایت کنه ، جریان زن بابا و از اینجور چیزا. بعد از مدت کوتاهی از ازدواجم پشیمون شد. افسردگی داشت، تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم که خوب بشه، اضافه وزن داشت به کمک من و البته همت خودش کلی وزن کم کرد. بی پول بود کنارش بودم. هر کاری می کرد که زندگیمون بهتر بشه و من هم کنارش بودم. کار خیلی خوب توی یه شرکت بین المللی پیدا کرد. در تمام اون سالها بارها و بارها با هم دعوا کردیم. و من اگر فقط پناهی داشتم میرفتم. برای همیشه. اما کسی رو نداشتم. همه چی لنگان لنگان پیش می رفت، زندگی شاد و پرتنش. امید و نا امیدی.... تمام متضاد های دنیا کنار هم.... دوستش داشتم چون انسان خوبی بود. روح والایی داشت. فکرش باز بود. خلاقیت داشت. اما منزوی بود. من رو فقط برای توی خونه می خواست. خیلی از همکارانش حتی نمی دونستند که ازدواج کرده. من که دیگه برام مهم نبود ، با خیال راحت حتا بهم می گفت فلان همکارم عاشقم شده و ابراز کرده! بعضی وقتا ساعتها با دختری حرف میزد که یارو براش درد دل کنه... . اما رابطه مریض بود. من 13 سال باهاش زندگی کردم. تا یک سال قبل از اتمام رابطه، رابطه ی جنسی اصلا برام مهم نبود. چیزی نمی دونستم ازش. اما انگار دیگه داشت برام مهم میشد. اون اصلا به من توجهی نمی کرد. یک توالت واقعی بودم. از رابطه امون دیگع بیزار بودم. بهم دست می زد، بی هوا می پریدم. دیگه تحمل نداشتم. بدترین قسمتش این بود که اواخر مثل زنهای هرز، بعضی وقتها توی خیابون نسبت به آدمهای غریبه حس داشتم و من اصلا از حال خودم راضی نبودم. بارها بهش گفتم اصلا راضی نیستم اما انگار اون هم نمی دونست باید چکار کنه. با خودم تصمیم گرفتم ازش جدا شم. نمی خواستم به زن خیانتکاری تبدیل بشم. بهش گفتم. پذیرفت.
باقی رو یه روز دیگه می نویسم. حال روحیم خوب نیست.
- - - Updated - - -
زنم. 35 سالمه. شاغلم. ازدواج دوممه.
از همه چی. وقتی 6 سالم بود مادرم رو کشتند. جنون آنی بود یا هر چی. وقتی دانشجو بودم 21 سالگی ازدواج کردم. به هیچ کسی اعتماد نداشتم.... از اول همسرم رو به عنوان همسر دوست نداشتم. کم گذاشتم از روحم. اما همه جوره همراهش بودم. عاشقم بود اما از اون عشقا که باعث میشه دیگه خودت رو نشناسی. نمی دونستم چه رنگی دوست دارم، چه موزیکی،... از هیچ چی خودم دیگه خبر نداشتم. شده بودم یه دلقک که ماسک خوشحالی داشتم همیشه در جمع. هر کی منو می دید می گفت چه سرحالی ... نمونه ی یک انسان موفق و همراه و عاشق همسر. اما وقتی توی سکوت و تنهایی بودم فقط گریه می کردم. به خودم تلقین می کردم که دوستش دارم. که خوشبخت ترینم. گاهی حتی یه صدتومنی توی خونه نداشتیم ،من و البته اون ادامه دادیم. مشکلات مالی داشتیم خیلی اما به خودمون به نسافرتمون به همه چی میرسیدیم. میزد از خیلی چیزا که من رو خوشحال کنه و در تمام مدت که من سختی می کشیدم، پدر متمول من حاظر نبود نه مالی و نه احساسی ازمون حمایت کنه ، جریان زن بابا و از اینجور چیزا. بعد از مدت کوتاهی از ازدواجم پشیمون شد. افسردگی داشت، تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم که خوب بشه، اضافه وزن داشت به کمک من و البته همت خودش کلی وزن کم کرد. بی پول بود کنارش بودم. هر کاری می کرد که زندگیمون بهتر بشه و من هم کنارش بودم. کار خیلی خوب توی یه شرکت بین المللی پیدا کرد. در تمام اون سالها بارها و بارها با هم دعوا کردیم. و من اگر فقط پناهی داشتم میرفتم. برای همیشه. اما کسی رو نداشتم. همه چی لنگان لنگان پیش می رفت، زندگی شاد و پرتنش. امید و نا امیدی.... تمام متضاد های دنیا کنار هم.... دوستش داشتم چون انسان خوبی بود. روح والایی داشت. فکرش باز بود. خلاقیت داشت. اما منزوی بود. من رو فقط برای توی خونه می خواست. خیلی از همکارانش حتی نمی دونستند که ازدواج کرده. من که دیگه برام مهم نبود ، با خیال راحت حتا بهم می گفت فلان همکارم عاشقم شده و ابراز کرده! بعضی وقتا ساعتها با دختری حرف میزد که یارو براش درد دل کنه... . اما رابطه مریض بود. من 13 سال باهاش زندگی کردم. تا یک سال قبل از اتمام رابطه، رابطه ی جنسی اصلا برام مهم نبود. چیزی نمی دونستم ازش. اما انگار دیگه داشت برام مهم میشد. اون اصلا به من توجهی نمی کرد. یک توالت واقعی بودم. از رابطه امون دیگع بیزار بودم. بهم دست می زد، بی هوا می پریدم. دیگه تحمل نداشتم. بدترین قسمتش این بود که اواخر مثل زنهای هرز، بعضی وقتها توی خیابون نسبت به آدمهای غریبه حس داشتم و من اصلا از حال خودم راضی نبودم. بارها بهش گفتم اصلا راضی نیستم اما انگار اون هم نمی دونست باید چکار کنه. با خودم تصمیم گرفتم ازش جدا شم. نمی خواستم به زن خیانتکاری تبدیل بشم. بهش گفتم. پذیرفت.
باقی رو یه روز دیگه می نویسم. حال روحیم خوب نیست.
- - - Updated - - -
زنم. 35 سالمه. شاغلم. ازدواج دوممه.
از همه چی. وقتی 6 سالم بود مادرم رو کشتند. جنون آنی بود یا هر چی. وقتی دانشجو بودم 21 سالگی ازدواج کردم. به هیچ کسی اعتماد نداشتم.... از اول همسرم رو به عنوان همسر دوست نداشتم. کم گذاشتم از روحم. اما همه جوره همراهش بودم. عاشقم بود اما از اون عشقا که باعث میشه دیگه خودت رو نشناسی. نمی دونستم چه رنگی دوست دارم، چه موزیکی،... از هیچ چی خودم دیگه خبر نداشتم. شده بودم یه دلقک که ماسک خوشحالی داشتم همیشه در جمع. هر کی منو می دید می گفت چه سرحالی ... نمونه ی یک انسان موفق و همراه و عاشق همسر. اما وقتی توی سکوت و تنهایی بودم فقط گریه می کردم. به خودم تلقین می کردم که دوستش دارم. که خوشبخت ترینم. گاهی حتی یه صدتومنی توی خونه نداشتیم ،من و البته اون ادامه دادیم. مشکلات مالی داشتیم خیلی اما به خودمون به نسافرتمون به همه چی میرسیدیم. میزد از خیلی چیزا که من رو خوشحال کنه و در تمام مدت که من سختی می کشیدم، پدر متمول من حاظر نبود نه مالی و نه احساسی ازمون حمایت کنه ، جریان زن بابا و از اینجور چیزا. بعد از مدت کوتاهی از ازدواجم پشیمون شد. افسردگی داشت، تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم که خوب بشه، اضافه وزن داشت به کمک من و البته همت خودش کلی وزن کم کرد. بی پول بود کنارش بودم. هر کاری می کرد که زندگیمون بهتر بشه و من هم کنارش بودم. کار خیلی خوب توی یه شرکت بین المللی پیدا کرد. در تمام اون سالها بارها و بارها با هم دعوا کردیم. و من اگر فقط پناهی داشتم میرفتم. برای همیشه. اما کسی رو نداشتم. همه چی لنگان لنگان پیش می رفت، زندگی شاد و پرتنش. امید و نا امیدی.... تمام متضاد های دنیا کنار هم.... دوستش داشتم چون انسان خوبی بود. روح والایی داشت. فکرش باز بود. خلاقیت داشت. اما منزوی بود. من رو فقط برای توی خونه می خواست. خیلی از همکارانش حتی نمی دونستند که ازدواج کرده. من که دیگه برام مهم نبود ، با خیال راحت حتا بهم می گفت فلان همکارم عاشقم شده و ابراز کرده! بعضی وقتا ساعتها با دختری حرف میزد که یارو براش درد دل کنه... . اما رابطه مریض بود. من 13 سال باهاش زندگی کردم. تا یک سال قبل از اتمام رابطه، رابطه ی جنسی اصلا برام مهم نبود. چیزی نمی دونستم ازش. اما انگار دیگه داشت برام مهم میشد. اون اصلا به من توجهی نمی کرد. یک توالت واقعی بودم. از رابطه امون دیگع بیزار بودم. بهم دست می زد، بی هوا می پریدم. دیگه تحمل نداشتم. بدترین قسمتش این بود که اواخر مثل زنهای هرز، بعضی وقتها توی خیابون نسبت به آدمهای غریبه حس داشتم و من اصلا از حال خودم راضی نبودم. بارها بهش گفتم اصلا راضی نیستم اما انگار اون هم نمی دونست باید چکار کنه. با خودم تصمیم گرفتم ازش جدا شم. نمی خواستم به زن خیانتکاری تبدیل بشم. بهش گفتم. پذیرفت.
باقی رو یه روز دیگه می نویسم. حال روحیم خوب نیست.








علاقه مندی ها (Bookmarks)