ما الان تو مرحله ي اشنايي هستيم ، يعني حتي واسه خودمونم اينكه با هم بتونيم بمونيم يا نه قطعي نيست
اصرارم به مريضي اينه كه ايشون تقريبا تمام خواسته هاي منو انجام داده به خاطر من ولي من هنوز به خاطر چيزايي كه تو گذشته بوده فكرم درگير ميشه و اذيت ميشم ، البته منظورم از گذشته چيزاي خيلي بدي نيستا ، همون عكسا و پوشش و اين جور چيزا ، يعني در واقع توان بخشيدن و فراموش كردن اين موضوع رو ندارم با اينكه معمولا ادمي هستم كه راحت مي بخشم يا زياد عصبي نميشم ولي سر اين موضوع شديدا عصباني ميشم ، واسه اين ميگم بيمارم
مثلا يكي از هم كلاسياش زير عكسش كامنت گذاشته بوده چه قدر نازي ، هنوز كه هنوزه من ميخوام از كلمه ي ناز استفاده كنم حالم بد ميشه ، شايد زيادي غيرتي ام!!!!
بازم تاكيد كنم كه اين چيزا مال قبلا بوده و الان ديگه نيست ولي من از فكرش بيرون نميام و نميتونم فراموش كنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)