سلام آقا بهزاد. من چند تا سوال برام پیش اومده.
اول اینکه روزهای اول بعد از شبیخون و ماجراهایی که پیش اومد خانم شما تلفنی
از طریق پیامک و .... با شما در تماس بودند ؟ حالتون و می پرسیدند ؟
به نوعی سراغی از شما میگرفتند ؟ اگه اینطور بوده برخورد شما با ایشون چطور بوده
به تماس ها و پیامک هاشون پاسخی میدادین یا اینکه بهشون بی محلی میکردین
و از خودتون طردش کرده بودین ؟
دوم اینکه خود خانومتون از احساساتش با شما صحبت کرد و گفت که میترسه به زندگی
با شما برگرده و مثل 6 سال گذشته رفتار مناسبی با ایشون نداشته باشید ؟
باید بگم که اگه ایشون خودشون این حرفارو به شما زدن این ها نشونه ی خوبی
میتونه باشه . چون در میان گذاشتن این احساسات با شما خودش یه جور نقطه ی
امید برای بازگشت خانومتون هست.
سوم اینکه شما نوشتین که به هیچ وجه نمیتونید همسرتون و آزاد کنید تا به رابطه و زندگی جدیدی فکر کنه ، پس چطور در طول زندگیتون با ایشون مدام از جدایی حرف میزدید و ایشون و تهدید به طلاق میکردید و حتی چند دفعه هم همسرتون رو پیش خونواده ش گذاشتید و گفتید که دیگه نمیتونین به زندگی باهاش ادامه بدید ، یعنی اون موقع این احساسات و نداشتید که نمیتونید همسرتون و طلاق بدین ؟
خواستین که خانوم ها راهنمایی کنن که همسرتون
دقیقا چه تصمیمی گرفته ، من به عنوان یه خانوم که احساسات مشابهی با همسر شما
داره باید بگم که ایشون خودشون هم دقیقا نمیدونن که باید چه تصمیمی بگیرن. ایشون در حال حاضر نسبت به شما و اتفاقات پیش اومده احساسات مختلفی و تجربه میکنند.
سردرگمی ، کلافه گی ، تنفر ، عشق ، عصبانیت ، دلتنگی ، حس دلسوزی نسبت به خودشون و گاهی حتی شما . مطمئنم که یک روز به برگشتن به زندگی با شما فکر میکنه و روز بعدش به اینکه نمیتونه دوباره برگرده و آزار ببینه. شما تقریبا تمام کارهایی که یه زن و از ادامه ی زندگی با شوهرش نا امید میکنه انجام دادید. بدترینشم همین تهدید به طلاق و گذاشتن ایشون خونه ی پدر و مادرش اونم چندین بار تو زندگی مشترکتون و تحقیرها و بحث هایی که با ایشون در طول زندگی میکردید و این تصور و در ایشون بوجود می آوردید که احمق ترین زن روی زمینه ، کتک زدن و شوخی ازدواج مجدد برای گرفتن اقامت و ...... و در این چند ماه اخیر هم تصمیتون به ازدواج مجدد و نامزد کردن و رابطه تون با یک دختر.
اما با همه ی این ها خانومتون هنوز دوستون داره و اگه شما اقدامات زیر و انجام بدین میتونید امیدوار باشید به زندگی با شما برگردن.
1_اول اینکه از ایشون معذرت خواهی کنید ( درست معذرت خواهی کنید )
منظورم اینه که فقط نگید منو ببخش و دیگه رفتارهای گذشته رو تکرار نمیکنم.
بهش بگین الان متوجه شدم که فلان رفتار من ( مثلا تهدیدشون به طلاق یا کتک زدن ایشون ) چقدر رفتار زشتی بوده و چقدر روح ایشون و آزرده میکرده و قول بدید که همه ی تلاشتون و خواهید که دیگه هرگز این رفتارهارو تکرار نکنید.
2_ دوم اینکه از احساسات خودتون با ایشون حرف بزنید. اینکه متوجه شدین چقدر دوستشون دارید و وجود ایشون براتون از صدها خونه و هزاران سکه با ارزش تره و نمیتونید تصور کنید که دیگه با هم زندگی نخواهید کرد و فرصتی برای جبران اشتباهاتتون نخواهید داشت. دقیقا همین هایی که برای ما نوشتید رو به ایشون هم بگین . اینکه اگه تو این فرصت و برای جبران و ادامه ی زندگی به من ندی تا آخر عمرم خودم و سرزنش میکنم که چقدر راحت تورو از دست دادم و ممکن بود حالا که اشتباهاتم و فهمیدم و میخوام تغییر کنم بتونیم کنار هم خوشبخت تر و زیباتر از قبل زندگی کنیم. چون این جدایی چندماهه باعث شد شما به احساسات عمیق و زلالی که نسبت به همسرتون دارید پی ببرید و بیشتر از گذشته قدر ایشون بدونید و دیگه به راحتی از خودتون نرنجونیدش.
3_ سوم اینکه با خانواده تون حرف بزنید ، اشتباهات خودتون و در زندگی با خانومتون براشون توضیح بدین و قانعشون کنید با شما همراه شن ( پیشنهاد کاربر بی خیال عزیز)
4_ چهارم اینکه واقعا قصد تغییر داشته باشید ، زود جا نزنید. بدونید که این اصلا کار آسونی نیست. روی اعصاب و رفتارتون کنترل داشته باشد. اگه خانومتون برگشتن و دوباره احساس کردین که دارید رفتارهای گذشته رو تکرار میکنید سریع به خودتون بیاین و رفتار درست و در پیش بگیرین. این تغییرات به راحتی انجام نمیشه. شما ممکنه برخلاف خواستتون اون رفتارهارو باز هم تکرار کنید اما مهم اینه که سریع به رفتار مناسب برگردین و به خانومتونم بگین که از شما نا امید نشن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)