پریا جان ممنون که نظر دادی
راستش همسر من خیلی ارومه خیلی کم پیش میاد ازم دفاع کنه البته قبول میکنه رفتار خونوادش خیلی بده اما همیشه بهم میگه چکار کنم درست نمیشن گاهی یه اخمی میکنه بهشون
گاهیم به مادرش گله میکنه که چرا با زنم بد رفتاری میکنید در همین حداما خداروشکر ما همیشه خیلی همو تحویل میگیریم هرجاکه باشیم حتی توخونم که تنهاییم بازم همیشه
عشقولانه باهم رفتار میکنیم یه بار جلوی پدر شوهرم همسرم گفت من بهترین زن دنیارو دارم پدرشوهرم برگشته میگه فکرمیکنی اینو گیر اوردی ازین بهتر دیگه نیست زنایی سراغ
دارم اونا بهترینن!!!!!!!!بیچاره همسرم یه نگاه به من کرد وگفت ولش کن!!!!! ازینکه ازم تعریف کنه میمیرن
پریا جان من خیلی کم بخاطر اونا باهمسرم دعوامیکنم اما روم خیلی اثرمیذارن چکارکنم وقتی نفرتشونو میبینم یا مثلا توروی خودم نفرینم میکنن خیلی داغون میشم نمیدونم چطور حساسیتمو از بین ببرم
ممنون میشم بازم راهنماییم کنی
nodelitعزیز از شمام ممنونم که بهم سر زدید
بله من دندانپزشکم وخواهرشوهربزرگم معلم و خواهر شوهر کوچکم که همسنم هستیم دیپلم
کوچیکه چشم نداره منو ببینه از حسادت اما بزرگه کلا بدجنسو خبیثه فقط بحث حسادت نیست کلا ادم خوبی نیست
من تنها عروسشونم چون برادرشوهرام شغلی ندارن که بخوان ازدواج کنن
منم همیشه میگم خداکنه یه عروس دیگه مثل خودشون گیرشون بیاد اونوقت میفهمن کی خوبه کی بده
یکی که مثل خودشون بتونه رفتارکنه و چشمشوببنده دهنشو باز کنه اونوقت حساب میاد دستشون
منم تا اونجام مدام به خودم میگم به حرفاشون اهمیت نده حرفاشون هیچ ارزشی نداره اما همینکه میام خونه روبه قبله میشم تا یه مدت حتی نمیتونم کارای معمولیمو انجام بدم از بس افسرده میشمو غصه میخورم
انیتا جان ازشمام ممنونم
راستش من تازه درسم تموم شده دلم میخواست بخونم واسه تخصص اما یه مقدار از لحاظ مالی تحت فشارو استرس بودیم یه ماه خوندم ولش کردم واسه سال بعد اخه یه مقدار وامهامون زیاده و وضعیت بازارم که همه میدونید کلا همه چی حتی مطب هام خلوت شده گفتم بذارم بریم خونه ی خودمون خیالم که راحت شد بعد بخونم کارمم هفته ای یه روز بیشتر مریض ندارم
مشکلم همینه انیتا جان که اونا با کاراشون افسردم میکنن من این مدت همش باشگاه میرفتم اما از جمعه هر روز میگم فردا میرم بازم حوصلم نمیگیره
حرفاشون خیلی داغونم میکنه خیلی دلم میخواست منم بیخیال بودمو اینقدراعتماد به نفسم نمیومد پایین اما جدیدا خیلی حساس شدم
همسرم خودش میدونه که خونوادش چطورین فقط میگه بابام سنش بالاست مثل ما فکر نمیکنه من از تو توقع دارم که اهمیت ندی منم سعی میکنم خیلی بهش نگم هرچندخودشم جدیدا
خیلی رورفتاراشون دقت میکنه ومتوجه رفتارشون هست ورفتار منم میبینه همیشه میگه کمتر زنی هست که اینقدر محترمانه تو خونواده ی شوهر رفتار کنه و همیشه میگه خودم میدونم که تو خیلی گذشت میکنی خب دیگه من چی بهش بگم؟
اما هیچکدوم ازین ها نمیتونه منو بی تفاوت بکنه بهشون راستش زورم میگیره من با این شرایط تحصیلیو خونوادگیو ظاهری باید اینطور بین اینها گیر بیفتم دیدنشون عذابم میده دست خودم نیست همینکه قراره بریم خونشون قلبم درد میگیره ضربا نقلبم بالا میره بیحالوافسرده میشم از یه هفته قبلش کابوس میبینم حرصم میگیره وقتی میبینم بجای اینکه به پسروعروسشون افتخارکنن اینقدر اذیتمون میکنن
جالب اینه تو مراسم ختم برادر شوهرم مادرشوهرم داشت از خونوادموتحصیلات خودمو خونوادمو پدر مادرم تعریف میکردو کلاس میومد اونوقت با خودم اینطوری رفتار میکنن
هرکس که تجربه داره خوشحال میشم کمکم کنه بهم بگید چطوری نسبت بهشون بی تفاوت باشم چطوری حرفاشون واسم مهم نباشه پریا جان شما چطوری تونستی کاری کنی که دیگه حرفاشون ازارت نده
ممنونم از همتون دوستای خوبم
واحد جان بازم بهم سر بزن








علاقه مندی ها (Bookmarks)