سلام
ممنون از همه دوستان به خاطر هم دردیشون. اگر قضیه به این سادگی بود که کار به جدایی نمی کشید! در این ۹ سال ۱۰۰ ها بار از این قولها و اظهار پشیمانی ها کرده. ایشون مشکل شخصیتی داره و بسیار کودک صفت و نادان است. از حرف تا عمل فاصله بسیار زیاد است. متاسفانه خیلی دیر می فهمید که اشتباه کرده و هر بار هم که قول میداد اشتباهشو، دروغ گویی هاشو، لج بازی ها و رفتار های بچه گانه اش رو تکرار نکنه، نمی توانست. شخصیت یک فرد سی و چند ساله که یک شبه بعد از طلاق عوض نمیشه. البته در اینکه این حرفها و اظهار پشیمانی رو از روی صداقت و با ایمان کامل میگه شک ندارم. بد ذات نیست، مهربان است، اما بسیار نادان و بچه است. این قولها و سعی در اصلاح امور را قبل از جدایی باید می کرد. من قبل از جدایی پیش مشاور رفتم و تصمیم گرفتم ایرادات خودم رو برطرف کنم و با عشق و علاقه و توجه زیاد به ایشون و با صرف انرژی فراوان و بردن ایشون پیش روانشناس، زندگی رو نجات بدهم. نشستم با پدرش و خودش ۴ ساعت صحبت کردم و گفتم من اشتباهاتی را که کرده ام جبران می کنم و شما هم بیا با کمک هم و مشاور اعمال و رفتارت رو تغییر بده، زندگی جدیدی رو شروع کنیم. خودم رو سبک کردم و پا روی غرورم گذاشتم، اصرار داشت که نه فقط جدایی! پدرش هم چیزی نمی گفت. حتی مشکلات جدایی و مسائل بعدش رو هم بهش گوشزد کردم و بهشون گفتم که شک نکن پشیمان میشی اما بعد از ۴ ساعت صحبت و اصرار من، پدرش رفت برگه دادخواست رو که قبلا آماده کرده و متنش را نوشته بود گذاشت جلوم که امضا کنم!
چند روز بعد رفتیم دادگاه و بعد از سه چهار روز که حکم آماده بود، پدرش زنگ زد که پشیمان شده و بهتره نریم حکم را بگیریم! بهش گفتم شما تا ۳ روز پیش اصرار بر جدایی داشتید حالا چطور شد پشیمان شدید؟ دخترتون از روی نادانی و حماقت این تصمیم را گرفت شما چرا همراهیش کردی؟
خلاصه که گوشم از این قول و قرار ها و اظهار ندامتها پر است. و گرنه اگر شرایط به همین سادگی بود از خدا می خواستم که همسرم و زندگیم را حفظ کنم. از آن گذشته ۹ سال صبر و تحمل کردم، رفتار زشت خودش و خانواده اش را و خون جگرهایی که به خاطر مسائل ریز و درشت زندگی به من تحمیل می کرد را تحمل کردم که کار به جدایی نرسه. اگر خانواده درست و حسابی و فهمیده ای داشت و دلم به درایت آنها خوش بود جدا نمی شدم. متاسفانه مادرش مشکل شخصیتی حاد دارد و توانایی رتق و فتق امور جاری و ساده زندگی را ندارد، خواهرش که اوضاعش بدتر است و حتی از صحبت کردن و ایجاد ارتباطات اجتماعی ساده هم ناتوان است و یک بار ازدواج کرد و بعد از سه ماه جدا شد. در واقع عاقل اون خانواده همسر من بود!!
امیدوارم جوانان پخته تر و با شناخت کامل ازدواج کنند و سرنوشت تلخ من را تجربه نکنند، طلاق وحشتناکه، دهشتناکه، نابود شدم. یک زندگی از هم پاشید، چند خانواده متحمل صدمات شدید این جدایی شدند، حالا چطور برگردم به اون زندگی سابق؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)