سلام
ممنون آقا بهزاد و سوده جان
آقا بهزاد:
هر کسی خودش اندازه احترامش تعیین میکنه!
به اندازه کافی که در شخصیتش بود احترامش گذاشتم اما مساله اینه ایشون بیشتر از شخصیت و ماهیت خودش احترام میخاد به صرف اینکه شوهر شده و مرده!
دوست داشتنشم نگه داره برای مامانش ،دوست داشتنی که با منت باشه میخام چکار؟صد سال سیاه میخام دوسم نداشته باشه،به من میگفت من یک بوسی که تو رو میکنم خیلی دارم به خودم فشار میارم.وقتی عقل نداره واسه چی احترام بزارم.
من دلم میخاد به جای اسمش صداش کنم بچه ننه!پسره ننر لوس کی به این گفته بیاد زن بگیره؟
یادم نمیاد یکبار من عصبانی شده باشم تونسته باشه من آروم کنه بعد میخاد هر وقت اقا عصبانی شد من سنگ صبور و مهربون و ایجور چیزا بشم!اصلن برای من اعصاب نمیزاره،حقش بود وسط خیابون خودشم از ماشین پرت میکردم بیرون!
سوده جان در این حد وقیحه که یک ماه بعد عقد خط در میون میگفت به بابات بگو بیاد تکلیفت روشن کنه!اولاش فکر میکردم شوخی میکنه اما کم کم دیدم اصن حالیش نیست چی میگه؟ منم بهش میگفتم بابام نیومده خاستگاری تو که بیاد تکلیفت روشن کنه!
سلام
ممنون آقا بهزاد یک ایراد دیگه من برام روشن کردید.
1-متاسفانه رفتارهای اشتباه ایشون روی من تاثیر میزاشت و در نتیجه منم مثل اون واکنش نشون میدادم که یک وقت کم نیارم!اون بی احترامی میکرد منم جواب میدادم.
البته ایراده دیگه هم این بود که کلا یاد نگرفته بودم با آدم های اطرافم با احترام باید صحبت کنم.شاید حتی گاهی برای خودم احترام قایل نمیشدم.
در لیست تغییراتی که باید اعمال کنم این جمله نوشتم"به خودت و دیگران احترام بزار"
بعلاوه یادم باشه جواب بی احترامی ،بی احترامی نیست!احترام ،احترام میاره حتی در جواب بی احترامی
2-دوست داشتن در نتیجه ارتباط صحیح با همدیگه بوجود میاد.ما ارتباط صحیح با هم نداشتیم.به جای دوست داشتن بگیم علاقه وجود داره صحیح تر است.و این علاقه هم بخاطر اینه که ما قبل از ازدواج دوست پسر و دوست دختر نداشتیم.
اگر من قبل این آقا با پسری دوست بودم الان صد در صد خیانت شکل میگرفت.
3- میدونید گاهی خودم به این نتیجه میرسم بچه ننه نیست.
در حقیقت مامانش خیلی دوست داره و برای حرفش احترام قایله.این بد نیست.
مشکل این هست که یاد نگرفته احترام گزاشتن به مادرش میتونه در کنار زندگی و تصمیمات خودش وجود داشته باشه.
سوده جان درست میگی بشدت وابسته است.همسر من مردی که نیاز به اتکا و حمایت داره و وابستگیش به مادرش به خاطر اینه که من اتکا خودش نمیبینه!
این حرفایی که در این زمینه از حنجره اش بیرون اومده ایناست
1- من دوست دارم تو قوی و محکم باشی.
2-بیا باهم یک جوری با خانوادم راه بیایم بعد خودمون هرکار خاستیم میکنیم.
3-من خیلی خوشحالم که تو میتونی قوی باشی و کنارم باشی.
4-من دارم تلاش میکنم سمت تو بیام ولی تو من وسط راه منو رها میکنی.
فکر میکنم خودشم از اینکه زیر نفوذ و سلطه مامان و خواهرش میخاد بیاد بیرون اما تنها نمیتونه!
میدونی همه این حرفا رو درکنار آزار و اذیتای احساسی که به من میداد بهم میگفت در نتیجه من نمیشنیدم.
الان مسیله این هست آیا من میتونم؟؟؟آیا ارزش داره؟؟؟؟به قول فردیس جان حساب کتاب میخاد که چه چیزی بدست میاد و چه چیزهایی از دست میرود؟؟؟
نوشته اولم یک بعد شخصیت رفتاری من هست و این دومی شخصیت رفتاری جدیدم که دارم میسازمش.گاهی بهم فشار میاد میخام برگردم به همونی که اول بودم.کلا بی خیال میشم.عصبانیت شدیدی در من بوجود میاد که اگر رو در رو باهاش صحبت کنم فقط داد میکشم و پشت سر هم تحقیرش میکنم حتی ممکنه بهش بپرم.قابل ذکرهست خیلی خوب بلده حرص من دربیاره.
میبینید در این حالت در برابر انتقاد چطور مقاومت میکنم؟چقدر لجباز میشم؟
هیچ صحبت خوب و مثبتی نمیشنوم و مدام همه صحبت های طرفی که انتقاد کرده رد میکنم؟
تازه به حاضر جوابی خودم افتخارمیکنم!
گاهی به این نتیجه میرسم که من اینطوری هستم دیگه!کاریش نمیشه کرد....








علاقه مندی ها (Bookmarks)