این روزا هچی سر جاش نیست
روزها داره میگذره و تنها کاری می تونم بکنم، اینکه دقیقه ها رو بهم می بافم!
بیشتر از یک ماهه پیش نویس نوشته ها و کارهام جلو دستمه و هنوز وقت نکردم سراغشون برم، حتی دست و دلم به کار نمیره!
فقط داره میگذره
حجم زیاد کارهای عقب مانده و توقع بالای که از خودم دارم تو این شرایط اصلا" باهم جور در نمیاد. دقیقا" مثل یه کشتی که در طوفان گرفتار امواج شده و مدام در انتظار ساحل و دریایی آرام هست، منتظر آروم شدن اوضاع هستم.
طوری شده که دارم از دست لحظه به لحظه زندگی فرار می کنم، یعنی در واقع این مدت هیچ درک خاصی از لحظات نداشتم. احساس می کنم این روزها و هفته های که داره میگذره به نوعی داره تلف میشه و هدر میره
قبلا" تجربه چنین شرایطی رو داشتم اما نه اینقدر زیاد و طولانی که از خودم و زندگیم غافل بشم. حتی آخر هفته هام از بس گرفتار مسافرت کاری و برنامه های کاری شدم که اون رو هم به نوعی از دست دادم. شدیدا" منتظرم چند روز استراحتم، نه اینکه جای برم
همین که تو اتاقم باشم و روی صندلی لم بدم و به هیچی فکر نکنم، فقط برای چند روز بتونم به چیزها یا کارهای که خیلی وقته فرصتی براشون ندارم، برسم، برام کافیه








علاقه مندی ها (Bookmarks)