ممنون ازsaeedeh و دختر بیخیال
متاسفانه قبل عقد ما مشاوره نرفتیم و این بزرگترین اشتباه من در انتخاب همسر بود.
حجاب من مانتو هست وگاهی اوقت از چادر استفاده میکنم و این رو در تمام جلسات خاستگاری به ایشون گفتم و ایشون پذیرفت.
حتی با ایشون یک جلسه خارج از خونه صحبت کردم و دید حجاب من به چه صورت است و الان قبول داره حجابم خوبه فقط میگه من کاری ندارم اون موقع چی قبول کردم الان تو باید چادری بشی.
یادمه اولین روزی بعد عقد کنار هم بودیم گفت من خودم تو رو درست میکنم.
متاسفانه ایشون با این دید که من تغییر بده وارد زندگی با من شده و هیچ حرفی از خاسته های خودش در جلسات آشناییمون نمیزد و همیشه میگفت من موافق نظر شما هستم.اشتباه کردم که به این جملش اعتماد کردم.
الان مساله من با این اقا چادر نیست ،واسه من فرقی نداره اصلن ...مشکل من احساس عدم امنیتی که در من شکل گرفته نسبت به ایشون.
در مورد ارتباط با خانوادش قبول دارم یک جاهایی بی تجربگی کردم و یک جاهایی لجبازی اما قسمت عمده مشکل دخالت های بیجایی بود که خانوادش در زندگی شخصی پسرشون داشتن و زمانی که میدیدم همسر من اجازه انتخاب لباس برای خودش نداره اجازه داشتن لب تاب نداره حریم خصوصی در خونشون نداره ،کاملا در محیطی بسته تحت نفوذ مادر و خواهرش بزرگ شده و خانوادش میخان سلایق و خاسته های من رو هم مثل پسرشون کنترل کنند تمایلی به ارتباط نداشتم .خواهرش مدام میخاست به من یاد بده که باید با شوهرم چطور رفتار کنم و مادر شوهرم میخاست به من بگه پسرش از چه لباسی خوشش میاد یا بدش میاد!
و جالب بود که همسرم در ارتباط با من انتظارداشت خاسته های مادرش اولویت بزارم و اون عروسی بشم که مادرش میخاد،خودش اصن چیزی نمیخاست.
وقتی همسرم مدام به من تذکر میداد که طرف خانوادش هست و جلو من از اونا حمایت میکنه منم علاقه ای به زنگ زدن بهشون نداشتم.که البته اگر پختگی الانم داشتم لجبازی نمیکردم.
دختر بیخیال عزیز من هیچ بی احترامی و مشاجره لفظی با خانوادش نداشتم.فقط یکبار خونشون من و شوهرم بین خودمون دو تا واسه اینکه ظرفای نهارشون نشستم بحثی شد و قهر کرد از خونشون رفت بیرون و خواهرش از من پرسید داداشش کجای و منم تند و تیز بهش گفتم نمیدونم.ناگفته نماند مادرش خیلی سعی کرد تحریکم کنه اما موفق نشد.وفقط اینکه من میرم خونشون و باهاش حرف نمیزنم و دنبالش تو خونه راه نمیرم و لباسی که اون میخره برام نمیپوشم و ظرفاشون نمیشورم بهونه کرده که به من بی احترامی میکنه.اگر پختگی الانم داشتم همین بهونه ها بهشون نمیدادم.
در خصوص اینکه با هم صحبت کنیم خیلی فکر خوبی هست و نتیچه بخش .اما همسر من شعور لازم برای یک بحث نداره.
هفته اول بعد از اولین قهری که داشت ازش خاستم بیاد با هم صحبت کنیم .کاملا سرد و بیتفاوت نشست و گفت من 3 تا شرط دارم اول حق نداری از من سوال بپرسی که کجایم و چکار میکنم 2_حق نداری با من تو خیابون دعوا کنی(چند بار وسط خیابون از دست کاراش و حرفاش از ماشین پیاده شدم تا برم خونمون واین رفتارم باعث دعوا شد-قبول دارم کارم اشتباه بوده اما فقط میخاستم مغزم باد بخوره از بس میشست به دل من نق میزد)3_باید به خانوادم احترام بزاری.
با لحن سرد وخشکی که داشت واسه خودش سخنرانی میکرد .هر چه تلاش کردم فضای گفتگو ایجاد کنم ایشون میخاست تحکم کنه و امر کنه منم گفتم باشه قبول میکنم.آخرش اشک من و در آورد و رفت.بعد یک هفته با مادرش تماس گرفتم احوالپرسی کردم.به خودشم اس زدم که من دلم تنگ شده برات دوست دارم با هم خوب باشیم اونم جواب داد هر وقت همه ی حرفای من قبول میکنی پاشم بیام!!!!
آب یخی بود که به تمام احساس من پاشید.
بعدنتیجه صحبت دو نفره با ایشون اینجوری.
متاسفانه مشاوره نمیاد .میگه تو حرف من قبول نداری لازم نیست بیام ببینم حرف مشاور قبول میکنی.
هزینه ای که میداد ماهی 50 واسه ارایشگاه بود، میداد بهم اما ناراحت بود.که اگر تجربه الانم داشتم پافشاری واسه 50 تومن پول نمیکردم .مونده یک قرونشم نبودم و نیستم.از خانوادشم انتظار هیچی نداشتم من فقط میخاستم خودش برام ارزش قایل باشه.
پدر ایشون هیچکاره هست و اصلا داخل آدم کسی حسابش نمیکنه که پدر من بخواد باهاشون صحبت کنه.با این حال یک جلسه همین روند انجام دادیم و با حضور من و مادرم وهمسرم صحبتی کردیم فقط میشینه میگه باید ایجور و اوجور ؛ حتی نمیپرسه میخای من چه کار کنم؟در حین صحبت یکهو بلند میشد میگفت اصلن فایده نداره من رفتم خونمون.حتی یکبار مادرم تا درب منزل دنبالش رفت و گفت بیا بشین صحبت کن با هزار ادا اومد باز حرفای خوش و زد و رفت!
خانواده من در تصمیمات من حامی من هستند . این فرصت 6 ماهه واسه من فرصتی که ببینم میخام زندگی کنم یا نه ؟
از جدایی میترسم البته شرایطی که دارم از نظر ظاهر و حمایت خانواده و عدم ایجاد رابطه جنسی و جدایی در دوران عقد شاید شانس یک زندگی بهتر داشته باشم. اما بازم وحشت دارم.نمیدونم بعدش قراره چی بشه.
البته با همه بدی های این رابطه نکات مثبتی هم داشت شاید اگر من پخته تر بر خورد میکردم اینجوری نمیشد اما اساس زندگی مشترکمون با این قهرش زیر سوال رفته !!!
نمیدونم همینجو صبر کنم خودش سرش به سنگ بخوره یا کلا از زندگیم بندازمش بیرون؟
با مطالعاتی که الان انجام میدم میبینم خود منم به اندازه کافی پخته نبودم و نتونستم شرایط و خاسته های ایشون درک کنم اما الان یک جوری همه چی گره خورده که گیج شدم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)