به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    سلام
    راستشو بخوای وقتی مشکلتو خوندم یه ذره دلم گرفت میدونی چرا؟ چون این حس شماروبارها و بارها تجربه کردم
    گفتید بعضی وقتا حس بدی به خودتون دارید منم دقیقا بعضی وقتا همین حسو پیدا میکنم یه جورایی از خودم خسته میشم دلم میخواست منم یکیو داشتم که همونقدر که من هوای بقیه رو دارم هوای منو داشته باشه یا حداقل به قول شما قدر کارایی که از ته دل انجام میدمو بدونه


    میدونی متاسفانه مشکل ماها از کجا شروع میشه؟فکر میکنم نحوه
    تربیتمون


    من دختر وسط بودم وکمی ارومتر از خواهرام هروقت مشکلی با خواهر بزرگم پیدا میکردم بهم میگفتن تو کوچکتری عیب نداره باید کوتاه بیای هر وقتم با خواهرکوچکم مشکل پیدا میکردم میگفتن تو بزرگتری زشت نیست بخوای اینطوری رفتار کنی؟؟


    همیشه مجبور بودم عاقلانه رفتار کنم یادم نمیاد تو زندگیم مثل خواهرام یا برادرم رفتار کرده باشم همیشه دلم مانعم میشد که خودخواه باشم و فقط به خودم فکر کنم همیشه با وجود

    اینکه درس داشتم وقتی خستگی و ناراحتی مادرمو میدیدم بلافاصله درسمو کنار میذاشتم میرفتم کمکش در حالی که خواهر بزرگم تا قبل از ازدواجش یه ظرف تو خونه نشست

    همیشه این من بودم که باید به فکر بقیه بودم و جالب اینه خواهر برادرام بهم میگفتن خودشیرین!!!!!!!!

    در حالی که من فقط و فقط دلم زیادی میسوخت وزیادی احساس مسئولیت میکردم


    گفتی خونواده شوهرت شب عروسیتو خراب کردن و تو با گل و شیرینی رفتی خونشون جالبه دقیقا اینم واسه من اتفاق افتاد اما خیلی خیلی بدترش


    خونواده شوهرم هرچی که فکرشو بکنید در حق من انجام دادنو کم نذاشتن ازتهمت و توهین و بی احترامی به خودمو خونوادم و خلاصه اونچه که یه خونواده شوهر تو30 سال نسبت عروسشون انجام میدن رو من تو 2روز دیدم تازه من اصلا عروسی نگرفتم یعنی تا این حد همه چیو داغون کردن

    1سال اول زندگیم به گریه و افسردگی گذشت تازه بعدشم به همسرم گفتن که نمیخوایم زنتو ببینیم

    اگه کاری کرده بودم اگه ادم مشکل داری بودم دلم نمیسوخت میگفتم مقصرخودم بودم اما من حتی کوچکترین بی احترامی بهشون نکرده بودم
    این حرفایی که میزنم مظلوم نمایی نیست اگربخوام کل ماجرا رو براتون بگم میفهمید که اونا منو ندیده بودن از من بدشون میومد چون کلا دلشون نمیخواست پسرشون ازدواج کنه اما به نظرتون من چکار کردم؟


    وقتی دیدم همسرم از قطع ارتباط با خونوادش افسرده شده و ناراحته نتونستم بیخیال باشم پیشقدم شدم یه هدیه گرون قیمت خریدم و با همسرم رفتیم خونشون با وجودی که بارها به همسرم گفته بودن زنت حق نداره بیاد


    جالب اینه اونا با من هرکاری خواسته بودن کرده بودن طلب کارم بودن همه میگفتن بخدا روشون نمیشه ببیننت که اینجوری میگن حتی همسرم
    نمیدونستن اینا رودارتر ازین حرفاهستن


    وقتی رفتیم کاش رفتاراشون وبی احترامیها شونو میدید هدیه رو قبول نکردن که همسرم گفت وقتی ما رفتیم بذارید دم در که اشغالی ببره با من سلام علیک نکردن اما باز من به حماقت هام ادامه دادم فقط بخاطر اینکه دلم نمیومد همسرموناراحت ببینم بهش گفتم ناراحت نباش من همه چیو درست میکنم و بهشون میفهمونم درموردم اشتباه کردن وکم کم ارتباط همسرمو پدر مادرشو تا حدی درست کردم


    اما کاش بدونید به چه قیمتی!!!!

    یه قیمت خرد کردن غرور وشخصیتم نمیدونید هربار که میرم خونشون چه رفتارایی که نمیبینم وچه زجری نمیکشم

    میدونید یکی از دلایل ناراحتی های اول زندگیم چی بود؟ این بود اگه ارتباط همسرم با خونوادش واسه همیشه قطع بشه چی؟

    اگه همسرم افسرده بشه...اگه و اگه و ......نمیگفتم خوب بهتر اصلا به من چه

    بخدا من بیشتر غصه میخوردم وتلاش میکردم تا همسرمو خونوادش

    هربار که میرم خونشون احساس میکنم یه احمق تمام عیارم فکرم نکن که این تنها کاریه که من در حق دیگران انجام دادمو اینطوری جواب گرفتم اگه بخوام برات بگم یه سال طول میکشه
    اما میدونی چی ارومم میکنه؟

    اینکه من هیچکدوم ازینکارایی که انجام میدم واسه اونا انجام ندادم بخاطر رضای خدا وخوشحالی همسرم انجام دادم

    امابا این وجودم باز منم خیلی وقتا دلم میگیره و از اطرافیانم خسته میشم


    باور کن منم اینقدر دوست داشتم مثل بقیه بودم فقط به خودمو منافع خودم فکر میکردم


    یه چیز جالب بهتون بگم میدونی یکی از دلایلی که با وجود اونهمه عشق ومحبتی که خونواده ی همسرم نثارم کردن بازم باهاش ازدواج کردم چی بود؟ وقتی ازم میپرسیدن چرا باوجود اینهمه خواستگارایی که همه از خداشونه که فقط اجازه بدی بیان خونه خواستگاری رسمی داشته باشن میخوای با این پسر ازدواج کنی چی میگفتم؟


    میگفتم احساس میکنم میتونم اینو خوشبخت کنم احساس میکنم این به من نیاز داره احساس میکنم با من میتونه چیزایی که لیاقتشو داره ونذاشتن به دست بیاره رو به دست بیاره
    الان که فکر میکنم میگم جدی چرا اینقدر خنگ بودم؟همه عالم دنبال اینن ببینن کی خوشبختشون میکنه من دنبال برطرف کردن مشکلات زندگی ملت بودم

    تو دانشگاه همکلاسیام بهم میگفتن فردین!!!!

    ببین بعضی ادما متاسفانه اینطوری بار میان منم جزو این دستم وفکر میکنم شماهم
    قبلا فکرمیکردم این یه ویژگی مثبته اما الان اصلا دیگه اینطور فکر نمیکنم منم دوس دارم که اینطوری نباشم فقط میدونم خودمون به بقیه اجازه میدیم هرطور دلشون میخواد رفتارکنن باهامون با دلسوزی های بیخودمون با کوتاه اومدن های بیجامون وبا بی توقعیمون


    نمیدونم چرا اینارو اینجا نوشتم اما وقتی تاپیکتو دیدم کاملا حست کردم

    با نوشتنشون یه کم خالی شدم
    ویرایش توسط sahar67 : چهارشنبه 24 دی 93 در ساعت 12:15

  2. 3 کاربر از پست مفید sahar67 تشکرکرده اند .

    wikimail (پنجشنبه 25 دی 93), شکوه (یکشنبه 19 بهمن 93), شاپرک 114 (چهارشنبه 24 دی 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: دوشنبه 04 اردیبهشت 96, 00:33
  2. درخواست راهنمایی در خصوصی شدت بالای حساسیت بین فردیی (راه حل پرسشنامه کمالگرایی هیل)
    توسط آقای ام در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: پنجشنبه 13 خرداد 95, 19:05
  3. برای گرفتم تصمیم نهایی برای جدایی دور شدن کوتاه مدت مفید است یا مضر؟
    توسط فرخ رو در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: چهارشنبه 21 خرداد 93, 22:39
  4. تنهایی - 24 سالمه، نمی خواهم با کسی دوست بشم، تنهایی اذیتم می کنه
    توسط sara19 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 30
    آخرين نوشته: پنجشنبه 23 آذر 91, 01:10

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:41 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.