آقا پارسا كاش ميتونستم مثل شما اينقدر قشنگ به زندگي نگاه كنم.
كاش ميتونستم مثل خيلي آدمها اونقدر خودمو دوست داشتني بدونم كه بتونم فكر كنم جوجو واسه نجات من اومده بود توي آب.
پارسال يكي از اعضاي تالار بود به نام ليلا. ميگفت وقتي گرمشه و باد خنك مياد خدا باد خنكو واسه اون فرستاده.
خوش به حالش. خوش به حالش كه اينقدر با خدا رفيق بود.
اما من نميتونم اينطوري فكر كنم.
جوجه عادت داره ميدوه دنبال اون كسي كه بهش آب و دون ميده. من گذاشتمش توي يه كارتن به فاصله دو سه متري ساحل. پريده بود اومد بود و دويده بوده دنبال من. نه براي نجات من. چون فقط ميخواست پيش من باشه. همين.
اين يه اتفاق بود. يه اتفاق ساده. از پس پر و بال رويايي و احساسي دادن به يه اتفاق نميتونم بر بيام. من قدرت اين كار رو ديگه ندارم.
- - - Updated - - -
جوجم حالش خيلي بده. تا صبح دووم نمياره.
از اين ناراحت نيستم كه ميميره و من باز تنها ميشم. ولي از درد كشيدنش ناراحتم.
ديگه به زور جيك جيك ميكنه.
يكي دو ساعته ديگه گريه نميكنم. گذاشتمش به حال خودش. رفتم چند تا انار دون كردم و گذاشتم توي يخچال.تلويزيونو روشن كردم و شام خوردم و......
انگار پيشاپيش خودمو آماد كرده ام كه او فردا نباشه.
حتي دارم به اين فكر ميكنم كه فردا با جسدش چه كنم؟ احتمالا حتي جرات نكنم برم سر بزنم ببينم هنوز زنده است يا نه. ميخوام پيام بدم به پسر يكي از اقوام كه صبح بياد اينجا و ببردش.
و من هم بايد خاطره ي اين يه هفته با جوجو بودن رو از ذهنم بيرون كنم. و برم باز بي حس و خاموش و بي هدف بشينم جلوي تلويزيون و انار بخورم و بگم چه كنم؟ زندگي همينه!!!!!!!!!!!!!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)