يك روز يه نفر ميگفت:" ديگه حوصله ازدواج ندارم. ميخوام چند سال خوب كار كنم و خوب پول جمع كنم و بعدش برم دنيا رو بگردم."
حالا خودمم دلم همينو ميخواد....
دلم نميخواد برگردم خونه...نه اينكه خانواده ام بد باشند يا اونجا جاي بدي باشه. نه اصلا. اما دلم فقط تنهايي ميخواد. انگار از هرچه بوده ام ميخوام جدا باشم. جداي جداااا.... از شهرم از دوستانم از خانواده و اقوامم از خدا از حتي خودم...
نميدونم چه حسيه. دلم ميخواد ذهنمو از همه چي پاك پاك كنم. و ديگه هيچ چيز جديدي بهش راه ندم.
حس ميكنم شده ام شبيه اون نقاش ها يا نويسنده هاي خل و چل. خودم هم نميفهمم چي ام و كي ام و چي ميخوام و چي ميگم. اما دلم ميخواد بنويسم. جز اينجا براي خودم هم مينويسم. سفرنامه اي كه ميدونم هرگز براي كسي سودي نخواهد داشت.
جديدا همه ي داستانهايي كه حدود ده سال پيش ميخوندم يادم مياد. شبيه اونها شده ام. شبيه همون نوشته هاي نويسنده هاي خل و چل. شبيه داستان " مسخ" اثر " كافكا".
واقعا حس ميكنم ديوانه شده ام.
مسخره است. فكرهايي كه در سرم مي آيند مسخره اند. خيلي خيلي...اامروز كه داشتم جوجو رو نازي ميكردم يهو نميدونم چرا يادم افتاد به كفتار!!!!! توي ذهن خودم پرسيدم كسي كفتار رو نازي ميكنه؟ به چه جرمي دوست داشتني نيست؟ چرا كسي دوستش نداره؟ بعد يهو اين اومد توي ذهنم كه كفتار شكايتي نداره. نقشش رو در خلقت اجرا ميكنه و تمام.
بعد يهو ياد شعر سهراب افتادم كه ميگه چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست.
بعد يهو هول برم داشت. كه خدا كنه سهراب مثل من ديوونه نبوده باشه!!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)