به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 369

Threaded View

  1. #11
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 شهریور 05 [ 01:25]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    43,566
    سطح
    100
    Points: 43,566, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    318
    Array
    واقعا نميدونم بهتره آدم قوي باشه يا خوب باشه.
    نميدونم چرا اين چند سال اخير نتونستم اين دو رو كنار هم جمع كنم.
    قوي شده ام!! در حدي كه ديگه از قضاوت ديگران نميترسم. ديگه راحت تر ميتونم حرفم رو بزنم.
    اما خوب نشده ام.
    هنوز خودمو آدم بدي ميدونم.
    آره. در مقايسه با اون آدم قبل از شش سال قبل آدم خيلي بدي شده ام. هر كاري ميكنم بازم خودمو دوست ندارم.
    خودمو دوست ندارم چون نميتونم به چيزي عشق بورزم.

    اين چند روز رفته بودم جنوب. بوشهر. ديلم.
    دريا، ساحل، غروب خورشيد،نرمي ماسه ها، هواش كه توي اين فصل مثل بهار بود، نخلستان ها، پوشش گياهي اون اطراف، صداي موج ها، قايق سواري، لهجه ي اهالي اونجا، مهمون نوازيشون، يه سفر نيم ساعته با قايق موتوري...همه و همه قشنگ بود. ميفهميدم كه بايد قشنگ باشند و من بايد غرق در لذت و هيجان باشم...اما واقعا حسي به درونم نفوذ نميكرد. چيزي حس نميكردم!!!!!
    و از اين ناراحتم. از اينكه همچنان سنسورهاي حسي ام خاموش خاموشند!!!

    در راه برگشت رسيدم به شهري كه پدربزرگم در آنجا دفن است. فاتحه اي خواندم!!! سوره ي حمد رو مدتها بود نخوانده بودم.مدتهااااااااااا. فقط خواندمش. همين.بي آنكه باور و اعتقادي به آنچه دارم ميخونم داشته باشم.فقط خواندمش. همين. يكم سرخاكش نشستم و به عكسش نگاه كردم. چه زود 5 سال از فوتش گذشت.


    يه كتاب سالها قبل داشتم. اسمش بود "گفتارهاي آموزنده و دلاويز". داستان هاي كوتاه معروف از نويسندگان قوي در آن بود. اون موقع ها اون كتاب رو خيلي دوست داشتم. خيلييييييييييي.به خصوص داستان "شرط بندي" اثر آنتوان چخوف رو.
    در اون كتاب يه داستان ديگه هم بود. داستان مردي كه هر روز ميرفت مسجد و دعا ميخواند اما خودش انساني بود كه به دين و خدا باور و اعتقادي نداشت.به خاطر قولي كه به كسي داده بود ميرفت. ميرفت كه به قولش وفا كند........
    اون شب سر خاك پدربزرگم خودم رو كه ميديدم ناگهان بعد از سالها ياد اون داستان افتادم. چقدر شبيه آن مرد بودم.


    يك داستان ديگر هم در همين چند روز اخير خوندم. يكي از دوستانم اون داستان رو معرفي كرد. يك رمان كوتاه بود به نام :" روي ماه خداوند را ببوس"
    افكار راوي داستان خيلي شبيه افكار من بود. اميدوارم بودم در ادامه و انتهاي داستان گشاسشي براي او حاصل شود كه شايد گشايش و پاسخي براي افكار و قفل ذهن من هم باشد. اما....دريافتش نكردم. شايد راوي دريافتش كرد. اما من دريافتش نكردم.
    در داستان يك قسمت كوتاه حرفهاي كسي نقل شده بود كه به بيان خودش :" وزن كارها رو حس ميكرد" وقتي ميخواندمش ياد اون pooh سالهاي قبلم مي افتادم. پويي كه كنارش گذاشتم...

    يه جوجه مرغ خريده ام. نارنجيه. حالا يكم بالهاش در اومده ولي هنوز جوجه و كركيه. توي اين سفر همرام بوده. خيلي لوس شده. اصلا نميشه تنهاش بذارم. سريع جيغ و داد راه ميندازه. آنچنان جيك جيك سوزناكي راه ميندازه كه آدم نميتونه نره بغلش كنه و بگه جوجو آروم من تومدم. وقتي هم ميرم بغلش ميكنم نوع جيك جيكش عوض ميشه. انگار آروم و خوشحال ميشه. اون روز دم ساحل رفته بودم توي آب. يهو پشت سرمو نگاه كردم و ديدم از توي خونش پريده بيرون و يك متري اومده توي دريا و داره توي آب بال بال ميزنه. فكر كردم حتما ميميره. آب دريا شور بود.حالش خيلي بد بود.وقتي از آب درش آوردم خيس آب بود. هوا مرطوب بود و خشك نميشد. يكي بهم گفت ببر بذارش بين ماسه هاي اون طرف كه خشك و گرم هستن. رفتم اونقدر ماسه ريختم روش كه فقط سرش بيرون موند. وقتي ماسه ها رو ميريختم يه لحظه فكر كردم دارم دفنش ميكنم. اما دلسنگانه ادامه دادم. ماسه هاي خشك انگار رطوبت كركاشو گرفتن و زود خشك شد. حداقل از اون خيسي شديد در اومد. يكي ديگه بهم گفت اگه ماسه رفته باشه توي دماغش ميميره. منم با ناخنهام سعي ميكردم ماسه هاي توي دماغشو در بيارم. يكي ديگه بهم گفت نترس. تا داره جيك جيك ميكنه چيزيش نيست. اگه ماسه توي دماغش بود نميتونست جيك جيك كنه. به زور بهش آب دادم. بعد هم يكم نون. وقتي ديدم شكمش هم كار كرد خيالم راحت شد كه دستگاه گوارشيش هنوز سالمه. خلاصه اينكه جوجو جون سالم به در برد. الان هم اونقدر جيغ و داد راه انداخت كه رفتم آوردمش و گذاشتمش روي پام و دارم تايپ ميكنم. هي ميخواد سرشو ببره توي پيرهنم. خلاصه اينكه خيلي لوسه. منم دارم به اين فكر ميكنم كه كاش اين كارها رو براش از روي محبت و با حس انجام ميدادم. نه مثل يه ربات. كاش هميشه جوجه ميموند و بزرگ نميشد. بزرگ بشه ديگه انگار نميشه همين كارها رو هم براش بكنم!!!

    مامان ديشب زنگ زد بهم. گفت عكسايي كه فرستاده بودي رو ديدم. ميگفت بعد از سالها خنده هاي واقعيتو توي عكسات ديدم....
    مامان چي ديده بود؟!! حرفش برام عجيب بود. خنده هام مثل خنده هاي تمام اين 6-7 سال اخير ظاهري و مصنوعي بود.
    اما چه كنم؟!! زندگي شايد همين باشه. با هيمن جوجه اي كه به كمك نياز داره ،با همين خنده هاي مصنوعي هم ميشه بگذره....

  2. 10 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    .saber. (سه شنبه 09 دی 93), maedeh120 (سه شنبه 09 دی 93), meinoush (سه شنبه 09 دی 93), paiize (چهارشنبه 10 دی 93), فرشته اردیبهشت (سه شنبه 09 دی 93), wikimail (پنجشنبه 11 دی 93), آویژه (سه شنبه 09 دی 93), اثر راشومون (سه شنبه 09 دی 93), بانوی آفتاب (سه شنبه 09 دی 93), باران بهاری11 (سه شنبه 16 دی 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:38 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.