مرسى مليحه جان، در مورد شكاك بودنش كه يه مدت گير داده بود به رابطه من و رييسم، حالا خوبه رييسم يه مرد پنجاه ساله ست، گيرشم از اونجا شروع شد كه رييسم به من گفته بود قراره يه سفر كارى به هندوستان داشته باشيم، شما ميتونى با من بياى؟ كه من گفته بودم نه. از همونجا شك و ترديدهاى خواستگارم شروع شد كه اين همه ادم دارن تو اون شركت كار مى كنند، چرا رييست اينقدر نفهم بوده كه به يه دختر جوون پيشنهاد سفر داده، (حالا طفلك رييسم اين پيشنهادو فقط به خاطر تسلط كامل من به زبان داد) الانم ميگه من بعد از ازدواج دوست دارم تو يا كلا كار نكنى يا بياى پيش خودم كار كنى كه من اتفاقا خيلى هم استقبال كردم، چون كار كردن بيرون خيلى خسته م مى كنه، كلاس هامو الان ميتونم تنها برم منتها قبل و بعدش حتما زنگ مى زنه، چند شب پيش هم دوتا از دوستام دعوتم كرده بودند بريم بيرون شام بخوريم، كه من ديدم حساس شده كلا نرفتم و بهشم نگفتم، ولى اس ام اس دوستامو كه ديده بود گفت خب چرا نرفتى و مگه بهناز و نيلوفر دوستاى صميميت نيستند؟
در مورد جهازم من مشكلى ندارم و خداروشكر پدرم از چندسال قبل برام پول پس انداز كرده كه منتها خيلى زياد نيست، حالا خواستگارم ميگه تو اون پولو از پدرت بگير، هرچى خواستى بخرى من كمكت مى كنم ولى به هيچ كس نميگيم كه با هم خريديم! حالا من نميدونم كه اين كار درسته يا نه! چون خودش شرايط مالى مارو ديده كه متوسط هستيم، گفته توقع هيچى ندارم، اتفاقا واسه تولدم هم با هم رفتيم يه حلقه فلاور خريد، قيمتش شد حدود هشت تومن، كه جلو مامان خودم و مامان خودش بهم كادو داد، حالا جالبه كه مامانم اون روز كلى خوشش اومد بعدش كه فهميد هشت تومن خريديم گفت نبايد مى گرفتى
الان مشكل ما فقط باباى من و تا حدودى باباى خودش هستند، پدر خودش گفته خواستگارى ميريم، اگه اوكى شد يه نامزدى مى گيريم، بعد عقد و عروسى رو ميذاريم واسه حدود يك سال ديگه!
حالا ايشالا گوش شيطون كر قراره تو همين ماه يه مراسم خواستگارى رسمى تو خونه خودمون باشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)