خانم رزا ممنون
بهتون گفتم من شهر اونها زمان دانشجویی بودم اونجا زندگی کردم همینطوری ازخودم نمیگم.اگه میگفت به خاطر این ضرر مالی و شرایط جدید بیا یکی دو سال اونجا باشیم بازم یه چیزی میگفتم باشه اما اون برای همیشه میخواد اونجا زندگی کنیم .من هم آدمم سختگیرهم نیستم بهم اون اعتماد رو نداد که بدونم حتما حتما پشتمه .توی مشورتهاش اول خانواده اش بودن همین درایت خانواده اش و داداشش ما رو متضرر کرد و تاوان ضررش رو من میدم.بازم به گردن میگرفت نمیسوختم اما جوری برخورد می کنه انگار اونا فرشته ان خانواده من غول.سوال ام اینه آیا توی این زندگی منم نقش دارم پس چرا باید شرایط بهم تحمیل بشه چرا هیچ چیز کوچکی خواسته من نباشه توی اطافیانم دیده بودم که همشون از غربت مینالیدن حتی اولش خودمون غریب بودیم و دوری رو چشیدیم. دیگه چشمم ترسیده ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)