سلام
ممنون از همه دوستانی که دلسوزانه راهنمایی کردن.
حدودا سه هفته ای میشه که این رابطه تموم شده. و خدا رو شکر می کنم باز هم به خیر گذشت... !
ایشون کم کم خواسته های واقعیش رو از من خواست و خودش رو نشون داد. در کل زن زندگی نبود.
از نظر روابطش با نامحرم چکش کردم و متوجه شدم از اون چیزی که فکر می کردم خیلی بدتره.
شخصیتش طوری بود که فقط باید بهش می گفتم چشمو اگه نه ناراحت میشد و بعدم باهام دعوا می کرد و منم همیشه نازکشی می کردم به اصطلاح. بار آخر این کارو نکردم و هرچی از دهنش درومد بهم گفت که منم جوابشو دادم.
بعضی خانما درس می خونن فکر می کنن چه خبره حالا. ایشونم روزای اول خوب بود و من همیشه نگران بودم مثل دخترایی نشه که با درس خوندن احساس مهم بودن کنن... یه فوق لیسانسه یه رشته ای هستش که از لیسانس رشته من به مراتب پایین تره حالا...
احساس این که کی هستن و همه باید بهشون احترام آنچنانی بذارن و هرچی می خوان باید بهشون گفت چشم ! ایشون روز به روز به این خصوصیت نزدیک تر میشد. به اصطلاح جو گرفته بودش...
و نکته مهمی که ریشه اختلافات و کشف این رفتارا بود مهریه بود. ایشون تاکید داشت روز عقد باید خونه پشت قباله ش ثبت شه ! من قبول نکردم و گفتم بعد از چند سال اون هم نصف نصف خونه ای که خونوادم به ما هدیه میدن. بعد گفت من باید بدونم تو وقتی میگی می خوام باهات ازدواج کنم حاضری تنا کجا پیش بری ! و باید نصف سهم خودتو هم به نامم کنی ! با توجه به این که خواهرش طلاق گرفته بود و خودش هم شخصیت مستقلی داشت (یعنی خیلی در قید ازدواج نبود ) مسلما تاکیدش برای به نام کردن خونه یه نشونه بود.
خدا رو شکر تمومش کردم.
خواستم دوستان در جریان باشند و تشکری هم کرده باشم.
موفق باشید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)