سلام برادر گرامی، باید بگم دوستان راهکارای خوبی به شما گفتند و من هم میتونم این رو اضافه کنم که دلیل نگفتن عدم علاقه ی اون خانوم از جانب خونوادتون رو تا حالا دوستانه ازشون پرسیدید؟ میتونه دلایلی داشته باشه غیر از اونچه که شما فکر میکنی.ظاهرأ تا قبل این موضوع رابطتون با خونواده خوب بوده و بهشون علاقه و اعتماد داشتید اما مدت هاست که سایه اتفاق 6سال پیش روی زندگیتون افتاده و خودتون هم منفعلانه برخورد کردید. اون خانم هر دلیلی هم واسه عدم علاقه به شما و برهم زدن رابطه داشته باشه چه درست یا نادرست،نمیشه سرزنشش کرد. حتی اینکه زودتر بهتون نگفته که البته باید میگفت خب شاید به اندازه ی کافی به بلوغ عاطفی نرسیده بوده و یا هر دلیل دیگه که مطمئن باشید روزی به خاطر این اتفاق خداروشکر میکنید. شما توی ذوقتون خورده و احساس بی ارزش بودن کردی.اما نخواستی خودت و دیگران رو ببخشید. بخشش،بیشتر از هر کسی،به خود ما کمک میکنه.و در واقع رها میشید از همه این افکار. مطمئن باشید که اگر همه غیرقابل اطمینان و جفاکار بودند،خدا اینهمه آدم با تنوع ها و تفاوت های فراوان خلق نمیکرد و سنگ رو سنگ بند نمیشد. از اون اتفاق درس هاشو نگه دارید و در آینده ازشون استفاده کنید.از راهکارای دوستان برای حساس تر شدن نسبت به محیط اطراف(البته حساس بودن به اندازه) استفاده کنید. اینقدر با خودتون این موضوع رو تلقین و تکرار نکنید.چون دارید از لحظات و عمر و جونی تون خرج میکنید که اصلأ ارزششو نداره. شما هنوز احساس دارید اینو از نوشته هاتون میشه فهمید.اصلأ هم فکر نکنید منزجر کننده هستید یا هرچی. شما چند ماه نامزد بودی و بهر دلیلی باهاتون خوب رفتار نشده،اما شما خودت 6ساله که با خودت خوب رفتار نکردی.هنوزم دیر نشده خونواده تون چه خوب چه بد،به خاطر اینکه خودتون لایق دوست داشتن و حس های خوب هستید،بازم سعی کنید مثل گذشته باشید.ارتباطتون رو با خدا بیشتر کنید و به خودش توکل کنید.او از هر کسی به شما نزدیک تره و بهتر از همه درکتون میکنه. انشاألله روز به روز شادتر و با طراوت تر باشید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)