بقدری شرایط روحی و جسمی بدی داشتم که بدون اینکه حتی لحظه ای به پیشنهاد دکتر فکر کنم ، بدون درنگ پیشنهادش رو قبول کردم ، ازمایش که سهل بود ، حاضرم بودم حتی اجازه بدم پیوند بین ابروهام رو هم دکترها بردارن و از ابهت و مردانگی بیفتم، ولی از این شرایط بد خارج بشم…خیلی مسکن و مورفین بهم تزریق کرده بودن ، طوری که چشمهام همه جا رو تار میدید ، اول فکر میکردم توی بیمارستان هستم ولی خیلی هم شبیه بیمارستان نبود ، محیط یک دست سفید و کاملا اروم ، نرده های اهنی پشت پنجره و قفلی که موقع خروج از اتاق ، یکی از پرسنل از اونطرف در باز کرد شکم رو به یقین تبدیل کرد که من توی بیمارستان نیستم….
از اتاق که خارج شدم وارد یک دالان سرد و تاریک و طولانی و یکدست سبز رنگ شدم ، از انتهای سالن یک نور روشن زرد رنگ به چشمم میخورد ، مهتابی های روی سقف هم مثل فیلمهای ترسناکی که توی دوران دبیرستان میدیدم ، یکی در میون خاموش و روشن میشد و یک صدای نویز مخوف هم تولید میکردن … بقدری چشمهام تار بود که فقط تونستم شماره اتاقم رو تشخیص بدم …" اتاق 219" … همینطور که دو نفر زیر بغلهام رو گرفته بودند و به حالت کشان کشان ، منو به سمت ازمایشگاه میبردن ، از اتاق شماره 215 ، یک صدای ناله همراه با سوزی میومد که مدام فریاد میزد " شهناز… شهناز…" از پزشک همراهم پرسیدم ، اقای دکتر جریان چیه ، چرا این بنده خدا یکسره فریاد میزنه شهناز … شهناز … دکتر گفت : اینم یک خل و چل دیگه مثل تو هست که عاشق یکی از دخترهای محلشون به اسم شهناز شده بوده و اخر سر که به دختره نرسیده دیوانه شده…همینطور که داشتیم میرفتیم وقتی به اتاق 213 رسیدیم ، دیدم باز از اون اتاق هم داره یک صدای فریاد دردناک میاد که اون هم داره با صدای نابهنجار داد میزنه و میگه : شهناز.. شهناز… دوباره به اقای دکتر گفتم ، دکتر جریان این یکی دیگه چیه؟ چرا این هم داد میزنه و اسم شهناز رو میبره… دکتر گفت: این یکی ، به همون شهنازه رسیده و باهش ازدواج کرده ، از دست شهناز دیوانه شده و کارش به اینجا کشیده شده…
خلاصه همینطور که داشتیم توی راهرو مسیر رو طی میکردیم ، یهو دیدم یکی مثل من داره از روبروم به طرف من میاد و اون هم زیر بغلشهاش رو گرفتن … یهو داد زدم … " هوشنگ… هوشنگ" .. اره "هوشنگ مرجانی" بچه محل قدیممون بود که اینجا میدیدمش… طوری بغلش کردم که مادر اونطور بچه اش رو بغل نمیکنه و ناخوداگاه اشکهام جاری شد و همینطور که در اغوشم محکم گرفته بودمش و میزدم به پشتش و هوشنگ هوشنگ میکردم… تمام خاطرات دوران کودکی که با هوشنگ داشتم رو مرور میکردم… حالا هر چی دکتر ها میگن ول کن اقا ، ول کن… مگه من ول میکردم… خلاصه به هر ضرب و زوری بود من رو از هوشنگ جدا کردن … اما به محض اینکه من از اون جدا شدم و یکبار دیگه به چهره اش نگاه کردم … دیدم اصلا اینکه هوشنگ نیست و من چون چشمهام تار میدید، یکی دیگه رو با هوشنگ اشتباه گرفته بودم…خلاصه با کلی غر غر دکتر ها به ازمایشگاه رسیدم و اماده ازمایش دادن شدم…







خیلی مسکن و مورفین بهم تزریق کرده بودن ، طوری که چشمهام همه جا رو تار میدید ، اول فکر میکردم توی بیمارستان هستم ولی خیلی هم شبیه بیمارستان نبود ، محیط یک دست سفید و کاملا اروم ، نرده های اهنی پشت پنجره و قفلی که موقع خروج از اتاق ، یکی از پرسنل از اونطرف در باز کرد شکم رو به یقین تبدیل کرد که من توی بیمارستان نیستم….
پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)