مرسی از حرفاتون.
ولی... من همچنان نمیفهمم چطور باید بجنگم. اصلن نمیفهمم برای چی باید بجنگم.
زندگی (نه فقط زندگی من، به نظرم زندگی همه) کوچکترین ارزشی نداره.
احساس میکنم فقط میخوام بگذره. چون هر طوری که بگذره مهم نیست. چه معدل خوبی داشته باشم چه نداشته باشم، چه همسر خوبی داشته باشم چه نه، چه خوشکل باشم چه نه، ... هیچ فرقی تو اصل قضیه نمیکنه. زندگی آدما فووووق العاده بی معناست.
با وجود این افکاری که دارم، خیلی وقتها تلاش کردم. به نظر خودم خیلی هم تلاش کردم. اما هر دفعه (تو هر زمینه ای که بوده) به معنای واقعی گند زدم.
مثلا این که پایینترین نمره کلاس رو همیشه من دارم. منم که یک ماه نشده از کار اخراج شدم. تک تک دوستام رو از دست دادم، هر کدوم به یه نحوی. و خیلی اتفاقات دیگه.
من نمیتونم آرزوهام رو بنویسم. اول چون آرزویی ندارم. شاید تنها آرزویی که دارم مرگ باشه. این آرزو رو حتی وقتایی که خوشحال هستم هم دارم. همیشه موقع شکستها و سختی ها نیست که بهش فکر میکنم.
در ضمن نمیتونم بنویسم، چون کسی برای من حریم شخصی قائل نیست. همه یادداشتهای خصوصی م خونده میشن. نصف شب اسمسام خونده میشن....
من... هممممه وجودم، ترسه و نفرت. ترس از همه چیز و همه کس و حتی خودم. نفرت از همه چیز و همه کس و حتی خودم و حتی خدا.








علاقه مندی ها (Bookmarks)