سلام تیام جان
شاید من شرایطت تو رو به خوبی درک نکنم.چون گرچه برادرم هست اما تنهام.کسی نیست که به کارهایم توجهی داشته باشد.یا حتی سرزنشم کند.خودم و هستم و خودم.شاید اگر مادرم بود و تعلل های منو میدید و تشری بهم میزد خیلی بهتر از حالا بودم..........افسوس...
دو سال از من کوچکتری اما از نوشته هات فهمیدم دختری مسئولیت پذیر و دلسوزی...این خیلی عالیه.......از این دنیا فقط اعمال نیک آدم برای آدم باقی میمونه.مثلا من دوست دارم مثل تو باشم.دلسوز و مراقب همه...اما کم توان یا کم همتم....
ببین.من خیلی روی خودم کار کردم تا با برادرم رفتار بهتری داشته باشم.و تغییر رو از خودم شروع کردم.تو هم حتما میتونی روشی پیدا کنی که دیگران رو متوجه کنی که نسبت به تو چه رفتاری داشته باشن.لازم نیست جبهه بگیری.صبحت کن.و قاطع باش.دوستانه صحبت کن.عزیزم.بزرگترین درس من از فوت والدینم این بود که آدم های زندگی من برای این هستند که چیزی ازشان یاد بگیرم.و در واقع ساخته بشم.مثلا حس مسئولیت پذیری...چه قدر هستند دخترهایی لوس و نازپرورده که مادران بی کفایتی میشن...
با دید دیگری به خانواده ات نگاه کن.سعی کنی روی بدی هاشان تمرکز نکنی.حدود خودت را نسبت به خواهرها و برادرانت مشخص کن و قاطع باش تا بلاخره یاد بگیرند.تو میتونی به اونها یاد بدی چطور با تو رفتار کنن همین طور که تا بحال این طور بوده.فقط نیاز به زمان داره...به جای پاک کردن صورت مساله ،حلش کن.به جای آرزوی نبودن اونها،وضعیت رو تغییر بده.
حتما شدنیه.چون از نوشته هات فهمیدم دختر توانا و قابل اعتمادی هستی.من یه کم شبیه تو بودم اینقدر با خودم مشکل نداشتم!








علاقه مندی ها (Bookmarks)