سلام به همه دوستان عزیزم
ببخشید که متنم یکم طولانیهاما بخونید یه تجربست دیگه
دیروز هم قبل از اینکه برم رفتم دانشگاه با یکی از بچه ها خیلی دوستم اونم بهم گفت شاید اصلا داره امتحانت میکنه ببینه تا کجا حاضری به خاطرش بری فعلا هم جواب منفی نده آخه تو مسیر دانشگاه بودم همش داشتم به این فکر میکردم برم بهش بگم همه چیز تمومه ما به درد هم نمیخوریم و این حرفا که خواهرشزنگ زد دختره زبون دراز گفت که اگه موافقی و همه چیز اوکی هست قراره جمعه رو فیکس کنیم گفتم من مشکلی ندارم باید ببینم مادرم وقت دارن یا نه من باهاشون مشورت میکنم بهتون خبر میدم گفت باشه منتظرم و قطع کرد ...
حالا زمانی که آقا پسر اومد خواستگارم من ازاین کلمه خوشم نمیاد پس اسمشو اینجا میزارم رضا ....
وقتی رضا اومد با روی کاملا باز و خوش برخورد سلام علیک کرد ... رفتیم شام خوردیم اما صحبت های معمولی بود ...بعد شروع کرد و گفت تو واقعا چرا برداشت هات انقدر اشتباه برداشت تو با چیزی که تو ذهن من خیلی فرق داره تو فکر میکنی که اونا به من میگن بهم کمک کن یا از من انتظار دارن نه من به عنوان حس مسئولیت اگه توان داشته باشم بهشون کمک میکنم وگرنه اونا محتاج کمک من نیستن ...تو فکرمیکنی اگه زن من ماشین نداشته باشه من میرم واسه خواهرم میخرم یا اگه خودم خونه نداشته باشم میرم واسه بابام خونه میشازم اصلا من اگه ببینم مادر توهم مشکلی داره( یعنی مامان من )بدون اینکه تو بفهمی (یعنی من) بهش کمک میکنم مهم این دست کسی رو بگیری ... حتی موقع جهیزیه خریدنت من ببینم که مادرت داره اذیت میشه همش رو تا جایی که بتونم خودم میخرم بدون اینکه کوچکترین منتی باشه ...
درباره شهرم گفت من فقط انتظار داشتم که وقتی بابام ازت پرسید حاضری با رضا بیای فلان شهر ؟توام بگی اره من به خاطر رضا هرجایی میام مشکلی ندارم وگرنه اگه من ببینم کارم زنم خانواده زنم اینجاست نمیرم اونجا بهشونم میگم که خودم نمیخوام بیام شرایطم اینجا اوکی هست ...
من یکم ادم تندیم فقط یه چنتا تیکه انداختم گفتم تو حاضری زن بگیری ببری هر روز عذاب بکشه؟یا مثلا چه دلیلی داره منو با خواهرت مقایسه میکنی و این حرفا ... بحث مهریه هم گفت بزار خود بزرگترا به توافق برسن من مشکلی با تعداد سکه و رسم و رسومات ندارم ...
نگاهش خیلی مهربون بود همیشه وقتی احساس خطر میکنه یه جورایی بهانه تراشی میکنه که منو ببینه دیروزم گفت بهونم بود که ببینمت
- - - Updated - - -
سلام به همه دوستان عزیزم
ببخشید که متنم یکم طولانیهاما بخونید یه تجربست دیگه
دیروز هم قبل از اینکه برم رفتم دانشگاه با یکی از بچه ها خیلی دوستم اونم بهم گفت شاید اصلا داره امتحانت میکنه ببینه تا کجا حاضری به خاطرش بری فعلا هم جواب منفی نده آخه تو مسیر دانشگاه بودم همش داشتم به این فکر میکردم برم بهش بگم همه چیز تمومه ما به درد هم نمیخوریم و این حرفا که خواهرشزنگ زد دختره زبون دراز گفت که اگه موافقی و همه چیز اوکی هست قراره جمعه رو فیکس کنیم گفتم من مشکلی ندارم باید ببینم مادرم وقت دارن یا نه من باهاشون مشورت میکنم بهتون خبر میدم گفت باشه منتظرم و قطع کرد ...
حالا زمانی که آقا پسر اومد خواستگارم من ازاین کلمه خوشم نمیاد پس اسمشو اینجا میزارم رضا ....
وقتی رضا اومد با روی کاملا باز و خوش برخورد سلام علیک کرد ... رفتیم شام خوردیم اما صحبت های معمولی بود ...بعد شروع کرد و گفت تو واقعا چرا برداشت هات انقدر اشتباه برداشت تو با چیزی که تو ذهن من خیلی فرق داره تو فکر میکنی که اونا به من میگن بهم کمک کن یا از من انتظار دارن نه من به عنوان حس مسئولیت اگه توان داشته باشم بهشون کمک میکنم وگرنه اونا محتاج کمک من نیستن ...تو فکرمیکنی اگه زن من ماشین نداشته باشه من میرم واسه خواهرم میخرم یا اگه خودم خونه نداشته باشم میرم واسه بابام خونه میشازم اصلا من اگه ببینم مادر توهم مشکلی داره( یعنی مامان من )بدون اینکه تو بفهمی (یعنی من) بهش کمک میکنم مهم این دست کسی رو بگیری ... حتی موقع جهیزیه خریدنت من ببینم که مادرت داره اذیت میشه همش رو تا جایی که بتونم خودم میخرم بدون اینکه کوچکترین منتی باشه ...
درباره شهرم گفت من فقط انتظار داشتم که وقتی بابام ازت پرسید حاضری با رضا بیای فلان شهر ؟توام بگی اره من به خاطر رضا هرجایی میام مشکلی ندارم وگرنه اگه من ببینم کارم زنم خانواده زنم اینجاست نمیرم اونجا بهشونم میگم که خودم نمیخوام بیام شرایطم اینجا اوکی هست ...
من یکم ادم تندیم فقط یه چنتا تیکه انداختم گفتم تو حاضری زن بگیری ببری هر روز عذاب بکشه؟یا مثلا چه دلیلی داره منو با خواهرت مقایسه میکنی و این حرفا ... بحث مهریه هم گفت بزار خود بزرگترا به توافق برسن من مشکلی با تعداد سکه و رسم و رسومات ندارم ...
نگاهش خیلی مهربون بود همیشه وقتی احساس خطر میکنه یه جورایی بهانه تراشی میکنه که منو ببینه دیروزم گفت بهونم بود که ببینمت![]()








اما بخونید یه تجربست دیگه
زنگ زد دختره زبون دراز گفت که اگه موافقی و همه چیز اوکی هست قراره جمعه رو فیکس کنیم گفتم من مشکلی ندارم باید ببینم مادرم وقت دارن یا نه من باهاشون مشورت میکنم بهتون خبر میدم گفت باشه منتظرم و قطع کرد ...

علاقه مندی ها (Bookmarks)