به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 19

Threaded View

  1. #6
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 15 آذر 93 [ 21:23]
    تاریخ عضویت
    1393-4-19
    نوشته ها
    311
    امتیاز
    722
    سطح
    14
    Points: 722, Level: 14
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 78
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocial3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    958

    تشکرشده 757 در 256 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    48
    Array
    ممنون آقای Love less

    گفتم مجبورم چون واقعا مجبورم!!! آخه خانواده ی ما خیلی سنتی تر هست و خوب خیلی بده که دختری مجرد بمونه. منم نمیگم میخوام مجرد بمونم، ناراحتم از اینکه قراره به زور ازدواج کنم.

    نمیدونم چه جوری توضیح بدم ، کسی که تو فامیل ما تو سن بالا مجرد بمونه، کلا یه کسی میشه برای مسخره کردن خانواده، مثلا من میشم اسم و نشون خانواده مون. نمیدونم چه

    جوری بهتون توضیح بدم. خوب خیلی بده!!!! مایه ی سر افکندگی ام دیگه. ببینید یکی از فامیلامون دخترش که سن بالا بود تقریبا دوسال پیش اینا تو سن 30-35 سالگی بود فک کنم مجبور

    شد با یه مردی که تقریبا 50- 60 سالش بود ازدواج کنه. اونم چند تا بچه داشت که بچه هاش سنشون از زن جدیدش بیشتر بودن یا همسایه مون هم همین جوریه.نه اینکه دختره عیبی

    داشته باشه، کلا تو فامیل ما یا باید تا یه سن مشخص ازدواج کنی یا دیگه تمومه!!! کلا طرفدار سن پایین ان. من سن مجازو رد کردم. یکم سر اون تو خونه مون با من خوب نیستن.

    من اگه نخوام ازدواج کنم برا کل خانواده ام بد میشه. برا همین دارن زورشون رو میزنن. نه اینکه قرار باشه من همچین سرنوشتی رو داشته باشم ها ولی خوب دیگه...

    به هر حال من نمیخوام در این مورد حرف بزنم اما خوب شما پرسیدین و منم برام مسئله هست ،ولی قبلا در موردش خیلی حرف زدم. با حرف زدن حل نمیشه.

    شما ناراحت نشید من خودمم گلیممو از آب میکشم بیرون.

    ببینید من اصلا آدمی نیستم که مثلا یکی اینجا تو تالار بگه تو خوشگلی و من فک کنم خوشگلم!!!

    اصلا مشکل خوشگل بودن یا نبودن من نیست!!! اصلا مشکل این جور چیزا نیست!!!! گفتم مشکلم چیه!!! اصلا قضیه دلخوشی من نیست!!!

    گفتم حل شدنی نیست!!! یعنی اگه یه نفر که من دوستش داشته باشم و بخوام باهاش ازدواج کنم، پیدا بشه خوب من به خوبی و خوشی میرم پی زندگیم!! اما اگه پیدا نشه، که خوب با

    توجه به اینکه من گفتم نه قیافه دارم و نه خانواده ی درست و حسابی!!! که خانواده ام هم دقیقا همین اعتقادو دارن!!! که کی قراره بیاد تورو بگیره!!! و هر کسی از دم در رد شد باید باهاش

    ازدواج کنی!!! از خداتم باشه!!!سنتم که زیاده!!! به هر حال من مجبور میشم با یکی ازدواج کنم که حالمو به هم میزنه!!! خوب این آینده ایه که من برای خودم متصورم!!!!

    من مدام دارم حرفایی رو میشنوم که بهم بر میخوره، کاملا نامربوطه، اعصابمو به هم میریزه و کلا به جز تخریب من هیچ نتیجه ای نداره!!!

    بابت درس خوندنم به من توهین میشه، بابت اینکه میرم سر کار بهم ایراد میگیرن، بابت قیافه و هیکلم منو مسخره میکنن و ... یعنی من یه نکته مثبت از نظر خانواده ام ندارم!!!

    نمیییییخوام بشنوم!!! نمیییییتونم جای دیگه برم!!! حق ندارن با من این جور برخورد کنن و من حالم داره ازشون به هم میخوره!!! شدم مثل یه آدم دست و پا بسته!!!! خسته شدم و دیگه

    نمیکشم.

    گوش ماهی عزیز ممنون از جوابت.

    بله من دخترم و 23 سالمه.بله خواهر و برادر و دوستام و هر کسی که فکر میکنم از من برای بالا کشیدن خودش استفاده کرده، همچین حسی بهش دارم.

    من وقتی بچه بودم تو سن نوجوانی کلا کار خونه و سرپرستی تقریبا 3 نفر با من بود چون مامانم مریض بود و بابام هم خونه نبود. من رسما هم خواهرمو بزرگ کردم و هم برادرمو .

    ببینید مثلا من وقتی بچه بودم اشتهای زیادی برای غذا خوردن نداشتم و بیشتر بابت ناراحتی و وظایف سنگینم تو خونه و مدرسه رفتن همزمان و اینکه چقدر متوجه شرایط بدمون بودم و ...

    کلا زیاد ناراحت بودم و مدام مریض میشدم، اما مثلا روزایی پیش می اومد که از گرسنگی هم میمردم اما غذامو برای خواهرم نگه میداشتم تا اون گرسنه نمونه، نمیدونم چرا ولی از احمق

    بودن خودم مطمئنم!!!! اما الان همین خواهر ، چنان با من بد برخورد میکنه و چنان منو آزار میده که با تمام وجودم ازش متنفرم. من قرار نیست اینا رو یادم بیارم و دارم مثلا فراموش میکنم اما

    خوب ، مدام یادم می افته که اون از بچگیش خبیث بود و من از بچگیم احمق!!! برادرم دو سال از من بزرگتره و خواهرم دو سال از من کوچیکتر. به هر حال من حس مسئولیتم در برابر اونا

    خیلی قوی بود اما اون دو تا از اول همین جوری بودن که هستن. من متوجه نبودم و دوستشون داشتم. الان یادم می افته و رفتارای فعلیشونو میبینم حرصم در میاد!!!

    مادرم که همیشه مریض بود و هست و پدرم که ازش دل خوشی ندارم.

    دوستام از همه نه، ولی یه عده آدم بدن دیگه.به هر حال دانشگاه بود و تموم شد و رفت. اما من دیگه نمیتونم از ته دلم به هیچ کسی کمک کنم.
    ویرایش توسط تیام : چهارشنبه 12 آذر 93 در ساعت 18:59

  2. 4 کاربر از پست مفید تیام تشکرکرده اند .

    ali -guilan (چهارشنبه 12 آذر 93), love less (چهارشنبه 12 آذر 93), گوش ماهی (پنجشنبه 13 آذر 93), بانوی آفتاب (چهارشنبه 12 آذر 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 04:58 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.