shad,f-z, نجوا و نازنین عزیزم مرصی از همتون.همتون درست میگین.راستش من راهمو گم کردم.بچه ها ما توی خونمون آکواریوم داریم و همسرم عاشق ماهیاشه.دیروز یه اتفاق جالب افتاد.نیما بهم گفت به نظرت برای آکواریوم چه ماهی بخرم؟از من نظر خواست!فکرشو بکنین.اون توی این مدت اصلا منو به حساب نمی آورد.منم نظرمو بهش گفتم.یه اتفاق دیگه هم دیروز افتاد.خواهر نیما(مهسا)4 ساله که با یه نفر دوسته.خانواده نیما از این رابطه باخبرن(البته غیر از نیما)تا آخر امسال میان برای خواستگاری.الان یه جورایی شاید بشه گفت باهم نامزدن.دیروز مهسا بهم زنگ زد و گفت اگه مایلی شام سه نفری باهم بریم بیرون.راستش اولش نمیخواستم برم.ولی بعد یاد حرفای نازنین و بچه ها افتادم و بهش گفتن میام.ساعت 6 بود که اومدن دنبالم.منم به نیما فقط گفتم دارم میرم بیرون.ولی نگفتم کجا و با کی.راستش میخواستم یه جوارایی مثل خودش رفتار کنم.میخواستم ببینم اصلا دلش برام شور میزنه یا نه.خیلی هم به خودم رسیده بودم.بیچاره شوکه شده بود. میتونستم بفهمم.آخه من ساعت 6 خیلی راحت سرمو بندازم پایینو برم بیرون؟بدون اینکه بهش بگم کجا میرم؟سابقه نداشت اینطوری رفتار کنم.البته نیما اصلا آدم گیربده ای نیست.ولی من خودم همیشه بهش میگفتم کجا میرم.ولی ایندفعه نگفتم.جاتون خالی رفتیم نارنجستان شام خوردیم.خیلی خوش گذشت.علی(دوست مهسا)از برنامه ما باخبره.بهم میگفت فقط به فکر خودت باش.من مطمئنم که نیما دوستت داره.ولی میخواد یه جوارایی اذیتت کنه.من مردم.بهتر از شما زنها رفتارهای یه مردو میدونم.بهم میگفت این مدت برای خودت زندگی کن.اصلا هرموقع من و مهسا خواستیم بریم بیرون تو هم باید با ما بیای.بذار یه ذره با این کارات نیما به خودش بیاد.بذار یه جوارایی احساس خطر کنه.تو وقتی همه چیزو از محبت بگیر تا کارهای دیگه براش تامین میکنی اون دیگه خلایی احساس نمیکنه تا بخاطرش بخواد بیاد طرفش.تو اصلا اونو ولش کن.یه جورایی وقتی همش به خودت برسی،بیرون بری و شاد باشی اونم یه جوارایی کنجکاو میشه و رویه اش رو تغییر میده.همون حرفایی رو بهم میگفت که شما دوستای گلم بهم گفتین.خلاصه که مهسا و علی خیلی دیشب باهام حرف زدن.ساعت یک ربع به 9 بود که دیدم موبایلم زنگ میزنه.دیدم نیماست.بدون اینکه سلام کنه بهم گفت (اگه تشریف نمیارین من درو قفل کنم بخوابم)منم بهش گفتم نزدیک خونه ام دارم میام.گوشی رو که قطع کردم علی گفت دیدی؟دیدی براش مهم بود؟مگه تو کلید نداشتی؟گفتم چرا.گفت مگه نمیدونست تو کلید داری؟گفتم چرا میدونست.گفت من یه چیزی میدونم که بهت میگم.اون الان مثل یه مریضیه که مثلا همه جای بدنش لمسه و حالا توی اوج ناامیدی پاشو تکون داده.یه حرکت کرده.این خودش خیلی امیدوار کننده ست.وقتی رسیدم خونه کاملا معلوم بود که کلافه ست.ولی سعی میکرد به روی خودش نیاره.ولی من کاملا متوجه شده بودم.دیدم زیر غذارو روشن کرده تا گرم بشه.منتظر بوده تا با من شام بخوره.برای همینم بهم زنگ زده بود تا یه جوارایی بفهمه من کجام و کی میام.ولی تیرش به سنگ خورد.چون من بهش نگفتم کجام.راستش با اینکه سیرسیر بودم ولی دلم نیومد باهاش شام نخورم.به زور باهاش نشستم و شام خوردم.ولی قیافه اش دیدنی بود.خیلی کلافه بود. حسابی خنده ام گرفته بود.امروز صبح هم دیدم دو تا ادوکلن که برای خودش خریده بود رو ا ز کیفش درآورد و بهم داد تا بوش کنم و نظرمو بهش بگم.اینم خیلی عجیب بود.توی این یکسال از کارها ازش ندیده بودم.از این به بعد تصمیم گرفتم هر 5شنبه با مهسا و علی برم بیرون.میخوام یه ذره به فکر خودم باشم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)