خوب اون اقایی که من باهاش بوندم....خیلی محتاج توجه بود....با وجود موفق بودنش اعتماد به نفسش پایین بود....شاید دلش می خواست کلکسیون فتوحاتش با من کامل کنه....یه جور مشکل داشت در کل از اینکه میدید من وابسته گرده ک دست و پا میزنم لذت میبرد....شنیدن اینکه من بیتالی میکنم یا به نظر خودم حتی دیدم میس کال هام!!!!
احتمالا خانومش هم نقص هایی داشته اما دلیل نمیشه.....من که اخرش نفهمیدم چش بود....من شکایت میکردم میگفت همه ادم و عالم الان با من مشکل دارن فکر میکنن من براشون کم گذاشتم تو دیگه شروع نکن...خیلی وقت ها چندین روز با یه یخچال پر از غذاهای مونده و کپک زده تنها میشد.....نمیدونم احتمالا خانومش هم فهمیده بود اون ارزش سرمایه گذاری وقتی و احساسی نداره
راستی یه توهم هم داشتیم که یه روزی وقتی که بچش از ابو گل درومد و دیگه کسی ازش چیزی نخواست حتی اگه 90 سالش بود میتد باهم زندگی کنیم.....من هیچ وقت نشناختمش درست
به هر حال خدارو شکر تموم شد کاش خاطراتش هم تموم بشه.







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)