به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 369

Threaded View

  1. #11
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1390-12-11
    نوشته ها
    396
    امتیاز
    15,136
    سطح
    79
    Points: 15,136, Level: 79
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 214
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,467

    تشکرشده 2,190 در 377 پست

    Rep Power
    0
    Array
    دوران کودکی، جدا از کابوس غول و هیولا و اینجور چیزها، یه کابوس دیگه‌ای هم می‌دیدم که بدجوری وحشت‌زده‌ام می‌کرد. شاید بیشتر از هر کابوس دیگه‌ای …

    یه فضای تاریک، اما آرام و دل‌نشین داشت. هیچ چیزی رو نمی‌تونستم ببینم.
    توی همین فضا، بهم الهام می‌شد که "می‌خوای بازی کنی؟!" من هم همیشه می‌پذیرفتم!
    بازی شروع می‌شد. ۴ تا گلولهٔ کروی ظاهر می‌شدن. آبی‌رنگ و منعطف بودند.

    بازی اینجوری بود که باید گلوله‌ها رو به دو قسمت مساوی تقسیم می‌کردم.

    مرحلهٔ اول خیلی آسون بود. تقسیم کردن ۴ تا گلوله که کاری نداشت! خیلی سریع و با شادمانی اون‌ها رو تقسیم می‌کردم.
    بعد از این‌ کار، اون ۴ تا گلوله محو می‌شدند و می‌‌رفتم مرحله بعد!

    مرحلهٔ دوم، حدود ۳۰، ۴۰ تا گلوله ظاهر می‌شدن! بازی‌ سخت‌تر می‌شد، اما من باز هم موفق می‌شدم.

    مرحلهٔ سوم، مرحلهٔ وحشتناک …
    ناگهان کل فضا پر از اون گلوله‌ها می‌شد! اونقدر زیاد می‌شدن که مثل دریا، موج درست می‌شد و …
    شاید ترسناک به نظر بیاد! اما خود دریا، هیچ ترسی برای من نداشت. همچنان لطیف و زیبا بود! نه ترسی از خفه شدن داشتم، نه هیچ آسیب دیگه‌ای از اون دریا به من می‌رسید.

    تمام وحشت و غم من از این بود که نمی‌تونستم اون دریا رو به دو قسمت مساوی تقسیم کنم! حتی یادمه که توی خواب، بهم الهام می شد که "مسافر! این فقط یه بازیه! مجبور نیستی ادامش بدی!". اما من همچنان احساس مسئولیت زیادی نسبت به تقسیم کردن گلوله‌ها حس می‌کردم. آنقدر زیاد، که با گریه از خواب بیدار می‌شدم…

    این رو چند بار در دوران کودکی دیدم. شاید ۵ بار! نمی‌دونم… فقط گاهی اوقات، مرحلهٔ دوم حذف می‌شد!


    ----

    اما این کابوس، ‌مدت‌هاست که کابوس دنیای واقعی من شده...

    مدت‌هاست که برای هدفی تلاش می‌کنم. تقریبا هر روز… اما نتیجهٔ دلخواه رو نمی‌بینم! بهتره بگم که نتیجهٔ عکس رو می‌بینم…

    توی این مدت فراز و نشیب داشتم… گاهی اوقات بهم فشار میومد. خسته می‌شدم.
    اون اوایل که هر چند ماه یک بار، به خودم می‌گفتم "خوب بگو به دَرَک و خودتو خلاص کن! به تو چه ربطی داره؟!" اما اکثر اوقات، بعد از لحظه‌ای پشیمون می‌شدم.

    یادمه یک بار واقعا تصمیم گرفتم که بیخیال بشم. دو سه روز گذشت. یه شب یه خواب عجیبی دیدم! فرداش ذهنم مشغول بود. مادرم متوجه شد. یه روشی برای تعبیر خواب با قرآن شنیده بود، گفت برو فلان آیهٔ فلان سوره رو بخون!
    اون آیه با لحن واضحی می‌گفت "تلاشت رو ادامه بده"! آنقدر واضح بود که آیه ذهنم رو بیشتر مشغول کرد!
    بگذریم، اون آیه باعث شد که دوباره شروع کنم. و دیگه هیچ‌وقت نگم "به دَرَک!".



    حالا، از شروع دوبارهٔ من، بیش از ۶۰۰ روز می‌گذره. یعنی بیش از ۶۰۰ تلاش دیگه! اما همچنان خبری از نتیجه نیست…

    نه ناامیدم و نه معترض.
    اما متأسفانه تلاشی که می‌کنم، آثار جانبی منفی‌ای برام داره…
    این آثار جانبی رو پذیرفته بودم.
    ولی اتفاقاتی داره میوفته که تا چند وقت دیگه، خواه‌ناخواه حساسیتم به این آثار جانبی زیاد می‌شه. علاوه بر این، گستره این آثار جانبی، علاوه بر خودم، به دیگران هم می‌رسه. به همین دلیل، برای تلاش کردن فرصت زیادی ندارم و شاید تا کمتر از یک ماه دیگه، مجبور بشم که بر خلاف میلم، تلاش برای این موضوع خاص رو ترک کنم.

    شرایط خوبی نیست… تا دست‌بسته شدن، فرصت بسیار کمی دارم.
    البته دست‌بسته شدن، به خودی خود نگرانم نمی‌کنه. نگرانیم برای قبلشه. می‌ترسم به خوبی تلاش نکرده باشم و حق مطلب رو ادا نکرده باشم.

    نمی‌دونم چنین شرایطی اضطرار محسوب می‌شه یا نه. خیلی چیزها رو نمی‌دونم!
    اما تصمیم گرفتم که از زمان باقی‌مونده به بهترین نحو استفاده کنم. تا بعدا، حسرت این مدت رو نخورم.
    چاره‌ای جز دعا ندارم، اما دعای من… .
    بندهٔ خوبی برای خدا نیستم...


    باور دارم که دعای هر کدام از شما، کمک بی‌اندازه‌ای به من می‌کنه. اینجوری در آینده، حسرت این مدت رو نمی‌خورم.
    اگر دعا کنید، از صمیم قلب متشکر می‌شم...

  2. 14 کاربر از پست مفید مسافر زمان تشکرکرده اند .

    khaleghezey (یکشنبه 25 آبان 93), parsa1400 (دوشنبه 26 آبان 93), reihane_b (یکشنبه 25 آبان 93), sanjab (شنبه 24 آبان 93), terme00 (پنجشنبه 29 آبان 93), فرشته اردیبهشت (یکشنبه 25 آبان 93), مو فرفری (یکشنبه 25 آبان 93), آرام دل (شنبه 24 آبان 93), تیام (شنبه 24 آبان 93), دختر بیخیال (جمعه 30 آبان 93), سوده 82 (سه شنبه 27 آبان 93), شیدا. (یکشنبه 25 آبان 93), عشق آفرین (دوشنبه 26 آبان 93), صبا_2009 (شنبه 24 آبان 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:16 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.