سلام به همه همدردی های مهربون الان دو سه روز حالم خوبه و دیگه زیاد به موضوع برادر شوهرم و همسرش فکر نمیکنم البته یک موقع میاد سراغم ولی سعی میکنم با خودم کنار بیام و این تقریبا مدیون شماها هستم میخوام یاد بگیرم هر کس زندگی خودشو داره منم زندگی خودمو البته این بگم اونا هم دارن از من دوری میکنن الخصوص برادر شوهرم چون دو روزه آمدن خونه پدر شوهرم به من و شوهرم سر نزدن فقط پدرشوهرم آمد تو راه پله منو صدا زد که برم بالا تا جاریم سوغاتی هاشون بهم بده .منم محترمانه گفتم شرمنده کار دارم و دارم نظافت میکنم نمیتونم بیام بالا شوهرم هم ناراحت شد گفت اونا میخوان سوغاتی بدن بیان یک سر پایین هم عذر خواهی بی حرمتیشون بکنن و هم سوغاتی بدن البته این به من گفت نه به کسی و اینو هم بگم عصر همون روز میخواستیم بریم ختم من شوهرم و پدر شوهرم رفتیم اونا با ما نیامدن به پدرشوهرم گفتن که دیرتر میان البته اینا کار برادرشوهرمه ..... مطمئن هستم نه جاریم البته دیگه برام مهم نیستن بعد از رفتن اونا رفتیم طبقه بالا از پدرشوهرم معذرت خواهی کرم و گفتم من و شوهرم ناراحتیم نیامدیم بالا شما ناراحت نشین.








علاقه مندی ها (Bookmarks)