سلام ممنون از همه دوستان عزیزمببینید من با وجود درخاست طلاق نزدیک8ماه با هم زندگی کردیم.و اما تو این مدت باهم غذا میخوردیم..حتی یه دفعه که تهران برا کارهای فارغ التحصیلیم رفتم باهام اومد و یا 2بار اومد دنبالم.یه بارش وقتی برادرش دم در خونمون مارو باهم دید دست وپاشو گم کرد وهل شد وترسید.وقتی داشتم به خانه پدریم میومدم وانتقالی گرفتم ازم خداحافظی کرد.ببین من لجبازی نکردم چندبار بهش گفتم این بازی رو تموم کن.حتی تو اون 8ماه مثل سابق صبرمیکردم تا خونه بیاد باهم غذا بخوریم.وقتی ما باهم مشکل نداشتیم و اون از ترس برادرش داره اسم من 2تا میکنه.فکرمیکنید اون چرا باید زنگ بزنه به خانوادم کمپوت بیارید؟برای اینکه خانوادم رو عصبانی کنه و ما بریم درخاست طلاق بدیم.آخه به قول خانوادش پسر اونها میتونه دختر14ساله بگیره. ومن غریبه بودم وبه قول پدرش همسرسابقم چیزی به اسمش نداره و مهریه ای برا من نمیده وکارمنده.همسرم یه آدم ترسو بود که تو خانوادش جایگاهی نداشت.من خیلی تو جمعها احترامشوداشتم حتی اگه از دستش ناراحت بودم باز معلوم نمیکردم.ولی اون اصلاحامیم نبود اشتباه من این بود به خانوادم دروغ گفتم وگفتم چیزیم نشده و داره دروغ میگه.ولی کاش میومدن وبرخورد جدی میکردن.من میدونم اگه دوباره ازدواج کنم اولا حتما با همشهریم ازدواج میکنم و شرایطم بدتر نمیشه.ولی از طرفیم با شناختی که از خودم و همسرم دارم میدونم یه جای دورتر از برادرش زندگی خوبی خاهیم داشت ولی خوب چه کنم دست من نیست چون همسرم درخاست طلاق داده و اولش میگفت ببخشیدا باید پای برادرمو ببوسی و حتی الان بعد1سال میگه تو باید التماسم میکردی و نه شکایت.در صورتیکه من2ماه بعد درخاست طلاق ایشون بخاطر توهین و کتک زدنش شکایت کردم.من تو اون 8ماه هم به همسرم غرور نداشتم ولی برا خانواده و مخصوصا برادرش غرور دارم عزت نفس دارم.فکر کن همسرم انتظار داره خودش بره هرجور دادخواستی بده ولی من کاری نکنم مگه من جوانیو وشخصیت ندارم.میدونید من براش زیاد بودم وگرنه خوب درک میکرد برادرش از رو حسادت اون حرفها وکارهای زشت رو انجام داد.ولی حتی همسرم یک بار در برابر دخالتهای آشکار برادرش که پیش من انجام میداد جواب نداد من نمیخاستم باهاش دعواکنه حتی عادی هم نگفت.دنیا جان نظراتتون روقبول دارم. زندگی ما بخاطر ترس همسرم و اینکه جرات واختیار از خودش نداشت به نقطه پایان رسید.من با شناختی که از خودم وهمسرم دارم میدونم تو اون خونه نمیتونیم زندکی کنیم حتی حکمشو از دادگاه هم گرفتم ولی خانوادش نمیزارن از اون شهرستان که شهر کوچیکم هست بریم یا حتی مرکز استان بریم. و من ناچارا باید به فکر یه زندگی جدید باشم.بازم ممنون وپاس از دوستان خوبم
- - - Updated - - -
سلام ممنون از همه دوستان عزیزمببینید من با وجود درخاست طلاق نزدیک8ماه با هم زندگی کردیم.و اما تو این مدت باهم غذا میخوردیم..حتی یه دفعه که تهران برا کارهای فارغ التحصیلیم رفتم باهام اومد و یا 2بار اومد دنبالم.یه بارش وقتی برادرش دم در خونمون مارو باهم دید دست وپاشو گم کرد وهل شد وترسید.وقتی داشتم به خانه پدریم میومدم وانتقالی گرفتم ازم خداحافظی کرد.ببین من لجبازی نکردم چندبار بهش گفتم این بازی رو تموم کن.حتی تو اون 8ماه مثل سابق صبرمیکردم تا خونه بیاد باهم غذا بخوریم.وقتی ما باهم مشکل نداشتیم و اون از ترس برادرش داره اسم من 2تا میکنه.فکرمیکنید اون چرا باید زنگ بزنه به خانوادم کمپوت بیارید؟برای اینکه خانوادم رو عصبانی کنه و ما بریم درخاست طلاق بدیم.آخه به قول خانوادش پسر اونها میتونه دختر14ساله بگیره. ومن غریبه بودم وبه قول پدرش همسرسابقم چیزی به اسمش نداره و مهریه ای برا من نمیده وکارمنده.همسرم یه آدم ترسو بود که تو خانوادش جایگاهی نداشت.من خیلی تو جمعها احترامشوداشتم حتی اگه از دستش ناراحت بودم باز معلوم نمیکردم.ولی اون اصلاحامیم نبود اشتباه من این بود به خانوادم دروغ گفتم وگفتم چیزیم نشده و داره دروغ میگه.ولی کاش میومدن وبرخورد جدی میکردن.من میدونم اگه دوباره ازدواج کنم اولا حتما با همشهریم ازدواج میکنم و شرایطم بدتر نمیشه.ولی از طرفیم با شناختی که از خودم و همسرم دارم میدونم یه جای دورتر از برادرش زندگی خوبی خاهیم داشت ولی خوب چه کنم دست من نیست چون همسرم درخاست طلاق داده و اولش میگفت ببخشیدا باید پای برادرمو ببوسی و حتی الان بعد1سال میگه تو باید التماسم میکردی و نه شکایت.در صورتیکه من2ماه بعد درخاست طلاق ایشون بخاطر توهین و کتک زدنش شکایت کردم.من تو اون 8ماه هم به همسرم غرور نداشتم ولی برا خانواده و مخصوصا برادرش غرور دارم عزت نفس دارم.فکر کن همسرم انتظار داره خودش بره هرجور دادخواستی بده ولی من کاری نکنم مگه من جوانیو وشخصیت ندارم.میدونید من براش زیاد بودم وگرنه خوب درک میکرد برادرش از رو حسادت اون حرفها وکارهای زشت رو انجام داد.ولی حتی همسرم یک بار در برابر دخالتهای آشکار برادرش که پیش من انجام میداد جواب نداد من نمیخاستم باهاش دعواکنه حتی عادی هم نگفت.دنیا جان نظراتتون روقبول دارم. زندگی ما بخاطر ترس همسرم و اینکه جرات واختیار از خودش نداشت به نقطه پایان رسید.من با شناختی که از خودم وهمسرم دارم میدونم تو اون خونه نمیتونیم زندکی کنیم حتی حکمشو از دادگاه هم گرفتم ولی خانوادش نمیزارن از اون شهرستان که شهر کوچیکم هست بریم یا حتی مرکز استان بریم. و من ناچارا باید به فکر یه زندگی جدید باشم.بازم ممنون وپاس از دوستان خوبم
- - - Updated - - -
سلام ممنون از همه دوستان عزیزمببینید من با وجود درخاست طلاق نزدیک8ماه با هم زندگی کردیم.و اما تو این مدت باهم غذا میخوردیم..حتی یه دفعه که تهران برا کارهای فارغ التحصیلیم رفتم باهام اومد و یا 2بار اومد دنبالم.یه بارش وقتی برادرش دم در خونمون مارو باهم دید دست وپاشو گم کرد وهل شد وترسید.وقتی داشتم به خانه پدریم میومدم وانتقالی گرفتم ازم خداحافظی کرد.ببین من لجبازی نکردم چندبار بهش گفتم این بازی رو تموم کن.حتی تو اون 8ماه مثل سابق صبرمیکردم تا خونه بیاد باهم غذا بخوریم.وقتی ما باهم مشکل نداشتیم و اون از ترس برادرش داره اسم من 2تا میکنه.فکرمیکنید اون چرا باید زنگ بزنه به خانوادم کمپوت بیارید؟برای اینکه خانوادم رو عصبانی کنه و ما بریم درخاست طلاق بدیم.آخه به قول خانوادش پسر اونها میتونه دختر14ساله بگیره. ومن غریبه بودم وبه قول پدرش همسرسابقم چیزی به اسمش نداره و مهریه ای برا من نمیده وکارمنده.همسرم یه آدم ترسو بود که تو خانوادش جایگاهی نداشت.من خیلی تو جمعها احترامشوداشتم حتی اگه از دستش ناراحت بودم باز معلوم نمیکردم.ولی اون اصلاحامیم نبود اشتباه من این بود به خانوادم دروغ گفتم وگفتم چیزیم نشده و داره دروغ میگه.ولی کاش میومدن وبرخورد جدی میکردن.من میدونم اگه دوباره ازدواج کنم اولا حتما با همشهریم ازدواج میکنم و شرایطم بدتر نمیشه.ولی از طرفیم با شناختی که از خودم و همسرم دارم میدونم یه جای دورتر از برادرش زندگی خوبی خاهیم داشت ولی خوب چه کنم دست من نیست چون همسرم درخاست طلاق داده و اولش میگفت ببخشیدا باید پای برادرمو ببوسی و حتی الان بعد1سال میگه تو باید التماسم میکردی و نه شکایت.در صورتیکه من2ماه بعد درخاست طلاق ایشون بخاطر توهین و کتک زدنش شکایت کردم.من تو اون 8ماه هم به همسرم غرور نداشتم ولی برا خانواده و مخصوصا برادرش غرور دارم عزت نفس دارم.فکر کن همسرم انتظار داره خودش بره هرجور دادخواستی بده ولی من کاری نکنم مگه من جوانیو وشخصیت ندارم.میدونید من براش زیاد بودم وگرنه خوب درک میکرد برادرش از رو حسادت اون حرفها وکارهای زشت رو انجام داد.ولی حتی همسرم یک بار در برابر دخالتهای آشکار برادرش که پیش من انجام میداد جواب نداد من نمیخاستم باهاش دعواکنه حتی عادی هم نگفت.دنیا جان نظراتتون روقبول دارم. زندگی ما بخاطر ترس همسرم و اینکه جرات واختیار از خودش نداشت به نقطه پایان رسید.من با شناختی که از خودم وهمسرم دارم میدونم تو اون خونه نمیتونیم زندکی کنیم حتی حکمشو از دادگاه هم گرفتم ولی خانوادش نمیزارن از اون شهرستان که شهر کوچیکم هست بریم یا حتی مرکز استان بریم. و من ناچارا باید به فکر یه زندگی جدید باشم.بازم ممنون وپاس از دوستان خوبم
- - - Updated - - -
سلام ممنون از همه دوستان عزیزمببینید من با وجود درخاست طلاق نزدیک8ماه با هم زندگی کردیم.و اما تو این مدت باهم غذا میخوردیم..حتی یه دفعه که تهران برا کارهای فارغ التحصیلیم رفتم باهام اومد و یا 2بار اومد دنبالم.یه بارش وقتی برادرش دم در خونمون مارو باهم دید دست وپاشو گم کرد وهل شد وترسید.وقتی داشتم به خانه پدریم میومدم وانتقالی گرفتم ازم خداحافظی کرد.ببین من لجبازی نکردم چندبار بهش گفتم این بازی رو تموم کن.حتی تو اون 8ماه مثل سابق صبرمیکردم تا خونه بیاد باهم غذا بخوریم.وقتی ما باهم مشکل نداشتیم و اون از ترس برادرش داره اسم من 2تا میکنه.فکرمیکنید اون چرا باید زنگ بزنه به خانوادم کمپوت بیارید؟برای اینکه خانوادم رو عصبانی کنه و ما بریم درخاست طلاق بدیم.آخه به قول خانوادش پسر اونها میتونه دختر14ساله بگیره. ومن غریبه بودم وبه قول پدرش همسرسابقم چیزی به اسمش نداره و مهریه ای برا من نمیده وکارمنده.همسرم یه آدم ترسو بود که تو خانوادش جایگاهی نداشت.من خیلی تو جمعها احترامشوداشتم حتی اگه از دستش ناراحت بودم باز معلوم نمیکردم.ولی اون اصلاحامیم نبود اشتباه من این بود به خانوادم دروغ گفتم وگفتم چیزیم نشده و داره دروغ میگه.ولی کاش میومدن وبرخورد جدی میکردن.من میدونم اگه دوباره ازدواج کنم اولا حتما با همشهریم ازدواج میکنم و شرایطم بدتر نمیشه.ولی از طرفیم با شناختی که از خودم و همسرم دارم میدونم یه جای دورتر از برادرش زندگی خوبی خاهیم داشت ولی خوب چه کنم دست من نیست چون همسرم درخاست طلاق داده و اولش میگفت ببخشیدا باید پای برادرمو ببوسی و حتی الان بعد1سال میگه تو باید التماسم میکردی و نه شکایت.در صورتیکه من2ماه بعد درخاست طلاق ایشون بخاطر توهین و کتک زدنش شکایت کردم.من تو اون 8ماه هم به همسرم غرور نداشتم ولی برا خانواده و مخصوصا برادرش غرور دارم عزت نفس دارم.فکر کن همسرم انتظار داره خودش بره هرجور دادخواستی بده ولی من کاری نکنم مگه من جوانیو وشخصیت ندارم.میدونید من براش زیاد بودم وگرنه خوب درک میکرد برادرش از رو حسادت اون حرفها وکارهای زشت رو انجام داد.ولی حتی همسرم یک بار در برابر دخالتهای آشکار برادرش که پیش من انجام میداد جواب نداد من نمیخاستم باهاش دعواکنه حتی عادی هم نگفت.دنیا جان نظراتتون روقبول دارم. زندگی ما بخاطر ترس همسرم و اینکه جرات واختیار از خودش نداشت به نقطه پایان رسید.من با شناختی که از خودم وهمسرم دارم میدونم تو اون خونه نمیتونیم زندکی کنیم حتی حکمشو از دادگاه هم گرفتم ولی خانوادش نمیزارن از اون شهرستان که شهر کوچیکم هست بریم یا حتی مرکز استان بریم. و من ناچارا باید به فکر یه زندگی جدید باشم.بازم ممنون وپاس از دوستان خوبم








علاقه مندی ها (Bookmarks)