به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 49

Threaded View

  1. #18
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 20 آذر 94 [ 09:13]
    تاریخ عضویت
    1393-4-10
    نوشته ها
    15
    امتیاز
    1,361
    سطح
    20
    Points: 1,361, Level: 20
    Level completed: 61%, Points required for next Level: 39
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    41

    تشکرشده 27 در 12 پست

    Rep Power
    0
    Array

    سپاس از دوستانم

    سلام ممنون از همه دوستان عزیزمببینید من با وجود درخاست طلاق نزدیک8ماه با هم زندگی کردیم.و اما تو این مدت باهم غذا میخوردیم..حتی یه دفعه که تهران برا کارهای فارغ التحصیلیم رفتم باهام اومد و یا 2بار اومد دنبالم.یه بارش وقتی برادرش دم در خونمون مارو باهم دید دست وپاشو گم کرد وهل شد وترسید.وقتی داشتم به خانه پدریم میومدم وانتقالی گرفتم ازم خداحافظی کرد.ببین من لجبازی نکردم چندبار بهش گفتم این بازی رو تموم کن.حتی تو اون 8ماه مثل سابق صبرمیکردم تا خونه بیاد باهم غذا بخوریم.وقتی ما باهم مشکل نداشتیم و اون از ترس برادرش داره اسم من 2تا میکنه.فکرمیکنید اون چرا باید زنگ بزنه به خانوادم کمپوت بیارید؟برای اینکه خانوادم رو عصبانی کنه و ما بریم درخاست طلاق بدیم.آخه به قول خانوادش پسر اونها میتونه دختر14ساله بگیره. ومن غریبه بودم وبه قول پدرش همسرسابقم چیزی به اسمش نداره و مهریه ای برا من نمیده وکارمنده.همسرم یه آدم ترسو بود که تو خانوادش جایگاهی نداشت.من خیلی تو جمعها احترامشوداشتم حتی اگه از دستش ناراحت بودم باز معلوم نمیکردم.ولی اون اصلاحامیم نبود اشتباه من این بود به خانوادم دروغ گفتم وگفتم چیزیم نشده و داره دروغ میگه.ولی کاش میومدن وبرخورد جدی میکردن.من میدونم اگه دوباره ازدواج کنم اولا حتما با همشهریم ازدواج میکنم و شرایطم بدتر نمیشه.ولی از طرفیم با شناختی که از خودم و همسرم دارم میدونم یه جای دورتر از برادرش زندگی خوبی خاهیم داشت ولی خوب چه کنم دست من نیست چون همسرم درخاست طلاق داده و اولش میگفت ببخشیدا باید پای برادرمو ببوسی و حتی الان بعد1سال میگه تو باید التماسم میکردی و نه شکایت.در صورتیکه من2ماه بعد درخاست طلاق ایشون بخاطر توهین و کتک زدنش شکایت کردم.من تو اون 8ماه هم به همسرم غرور نداشتم ولی برا خانواده و مخصوصا برادرش غرور دارم عزت نفس دارم.فکر کن همسرم انتظار داره خودش بره هرجور دادخواستی بده ولی من کاری نکنم مگه من جوانیو وشخصیت ندارم.میدونید من براش زیاد بودم وگرنه خوب درک میکرد برادرش از رو حسادت اون حرفها وکارهای زشت رو انجام داد.ولی حتی همسرم یک بار در برابر دخالتهای آشکار برادرش که پیش من انجام میداد جواب نداد من نمیخاستم باهاش دعواکنه حتی عادی هم نگفت.دنیا جان نظراتتون روقبول دارم. زندگی ما بخاطر ترس همسرم و اینکه جرات واختیار از خودش نداشت به نقطه پایان رسید.من با شناختی که از خودم وهمسرم دارم میدونم تو اون خونه نمیتونیم زندکی کنیم حتی حکمشو از دادگاه هم گرفتم ولی خانوادش نمیزارن از اون شهرستان که شهر کوچیکم هست بریم یا حتی مرکز استان بریم. و من ناچارا باید به فکر یه زندگی جدید باشم.بازم ممنون وپاس از دوستان خوبم

    - - - Updated - - -

    سلام ممنون از همه دوستان عزیزمببینید من با وجود درخاست طلاق نزدیک8ماه با هم زندگی کردیم.و اما تو این مدت باهم غذا میخوردیم..حتی یه دفعه که تهران برا کارهای فارغ التحصیلیم رفتم باهام اومد و یا 2بار اومد دنبالم.یه بارش وقتی برادرش دم در خونمون مارو باهم دید دست وپاشو گم کرد وهل شد وترسید.وقتی داشتم به خانه پدریم میومدم وانتقالی گرفتم ازم خداحافظی کرد.ببین من لجبازی نکردم چندبار بهش گفتم این بازی رو تموم کن.حتی تو اون 8ماه مثل سابق صبرمیکردم تا خونه بیاد باهم غذا بخوریم.وقتی ما باهم مشکل نداشتیم و اون از ترس برادرش داره اسم من 2تا میکنه.فکرمیکنید اون چرا باید زنگ بزنه به خانوادم کمپوت بیارید؟برای اینکه خانوادم رو عصبانی کنه و ما بریم درخاست طلاق بدیم.آخه به قول خانوادش پسر اونها میتونه دختر14ساله بگیره. ومن غریبه بودم وبه قول پدرش همسرسابقم چیزی به اسمش نداره و مهریه ای برا من نمیده وکارمنده.همسرم یه آدم ترسو بود که تو خانوادش جایگاهی نداشت.من خیلی تو جمعها احترامشوداشتم حتی اگه از دستش ناراحت بودم باز معلوم نمیکردم.ولی اون اصلاحامیم نبود اشتباه من این بود به خانوادم دروغ گفتم وگفتم چیزیم نشده و داره دروغ میگه.ولی کاش میومدن وبرخورد جدی میکردن.من میدونم اگه دوباره ازدواج کنم اولا حتما با همشهریم ازدواج میکنم و شرایطم بدتر نمیشه.ولی از طرفیم با شناختی که از خودم و همسرم دارم میدونم یه جای دورتر از برادرش زندگی خوبی خاهیم داشت ولی خوب چه کنم دست من نیست چون همسرم درخاست طلاق داده و اولش میگفت ببخشیدا باید پای برادرمو ببوسی و حتی الان بعد1سال میگه تو باید التماسم میکردی و نه شکایت.در صورتیکه من2ماه بعد درخاست طلاق ایشون بخاطر توهین و کتک زدنش شکایت کردم.من تو اون 8ماه هم به همسرم غرور نداشتم ولی برا خانواده و مخصوصا برادرش غرور دارم عزت نفس دارم.فکر کن همسرم انتظار داره خودش بره هرجور دادخواستی بده ولی من کاری نکنم مگه من جوانیو وشخصیت ندارم.میدونید من براش زیاد بودم وگرنه خوب درک میکرد برادرش از رو حسادت اون حرفها وکارهای زشت رو انجام داد.ولی حتی همسرم یک بار در برابر دخالتهای آشکار برادرش که پیش من انجام میداد جواب نداد من نمیخاستم باهاش دعواکنه حتی عادی هم نگفت.دنیا جان نظراتتون روقبول دارم. زندگی ما بخاطر ترس همسرم و اینکه جرات واختیار از خودش نداشت به نقطه پایان رسید.من با شناختی که از خودم وهمسرم دارم میدونم تو اون خونه نمیتونیم زندکی کنیم حتی حکمشو از دادگاه هم گرفتم ولی خانوادش نمیزارن از اون شهرستان که شهر کوچیکم هست بریم یا حتی مرکز استان بریم. و من ناچارا باید به فکر یه زندگی جدید باشم.بازم ممنون وپاس از دوستان خوبم

    - - - Updated - - -

    سلام ممنون از همه دوستان عزیزمببینید من با وجود درخاست طلاق نزدیک8ماه با هم زندگی کردیم.و اما تو این مدت باهم غذا میخوردیم..حتی یه دفعه که تهران برا کارهای فارغ التحصیلیم رفتم باهام اومد و یا 2بار اومد دنبالم.یه بارش وقتی برادرش دم در خونمون مارو باهم دید دست وپاشو گم کرد وهل شد وترسید.وقتی داشتم به خانه پدریم میومدم وانتقالی گرفتم ازم خداحافظی کرد.ببین من لجبازی نکردم چندبار بهش گفتم این بازی رو تموم کن.حتی تو اون 8ماه مثل سابق صبرمیکردم تا خونه بیاد باهم غذا بخوریم.وقتی ما باهم مشکل نداشتیم و اون از ترس برادرش داره اسم من 2تا میکنه.فکرمیکنید اون چرا باید زنگ بزنه به خانوادم کمپوت بیارید؟برای اینکه خانوادم رو عصبانی کنه و ما بریم درخاست طلاق بدیم.آخه به قول خانوادش پسر اونها میتونه دختر14ساله بگیره. ومن غریبه بودم وبه قول پدرش همسرسابقم چیزی به اسمش نداره و مهریه ای برا من نمیده وکارمنده.همسرم یه آدم ترسو بود که تو خانوادش جایگاهی نداشت.من خیلی تو جمعها احترامشوداشتم حتی اگه از دستش ناراحت بودم باز معلوم نمیکردم.ولی اون اصلاحامیم نبود اشتباه من این بود به خانوادم دروغ گفتم وگفتم چیزیم نشده و داره دروغ میگه.ولی کاش میومدن وبرخورد جدی میکردن.من میدونم اگه دوباره ازدواج کنم اولا حتما با همشهریم ازدواج میکنم و شرایطم بدتر نمیشه.ولی از طرفیم با شناختی که از خودم و همسرم دارم میدونم یه جای دورتر از برادرش زندگی خوبی خاهیم داشت ولی خوب چه کنم دست من نیست چون همسرم درخاست طلاق داده و اولش میگفت ببخشیدا باید پای برادرمو ببوسی و حتی الان بعد1سال میگه تو باید التماسم میکردی و نه شکایت.در صورتیکه من2ماه بعد درخاست طلاق ایشون بخاطر توهین و کتک زدنش شکایت کردم.من تو اون 8ماه هم به همسرم غرور نداشتم ولی برا خانواده و مخصوصا برادرش غرور دارم عزت نفس دارم.فکر کن همسرم انتظار داره خودش بره هرجور دادخواستی بده ولی من کاری نکنم مگه من جوانیو وشخصیت ندارم.میدونید من براش زیاد بودم وگرنه خوب درک میکرد برادرش از رو حسادت اون حرفها وکارهای زشت رو انجام داد.ولی حتی همسرم یک بار در برابر دخالتهای آشکار برادرش که پیش من انجام میداد جواب نداد من نمیخاستم باهاش دعواکنه حتی عادی هم نگفت.دنیا جان نظراتتون روقبول دارم. زندگی ما بخاطر ترس همسرم و اینکه جرات واختیار از خودش نداشت به نقطه پایان رسید.من با شناختی که از خودم وهمسرم دارم میدونم تو اون خونه نمیتونیم زندکی کنیم حتی حکمشو از دادگاه هم گرفتم ولی خانوادش نمیزارن از اون شهرستان که شهر کوچیکم هست بریم یا حتی مرکز استان بریم. و من ناچارا باید به فکر یه زندگی جدید باشم.بازم ممنون وپاس از دوستان خوبم

    - - - Updated - - -

    سلام ممنون از همه دوستان عزیزمببینید من با وجود درخاست طلاق نزدیک8ماه با هم زندگی کردیم.و اما تو این مدت باهم غذا میخوردیم..حتی یه دفعه که تهران برا کارهای فارغ التحصیلیم رفتم باهام اومد و یا 2بار اومد دنبالم.یه بارش وقتی برادرش دم در خونمون مارو باهم دید دست وپاشو گم کرد وهل شد وترسید.وقتی داشتم به خانه پدریم میومدم وانتقالی گرفتم ازم خداحافظی کرد.ببین من لجبازی نکردم چندبار بهش گفتم این بازی رو تموم کن.حتی تو اون 8ماه مثل سابق صبرمیکردم تا خونه بیاد باهم غذا بخوریم.وقتی ما باهم مشکل نداشتیم و اون از ترس برادرش داره اسم من 2تا میکنه.فکرمیکنید اون چرا باید زنگ بزنه به خانوادم کمپوت بیارید؟برای اینکه خانوادم رو عصبانی کنه و ما بریم درخاست طلاق بدیم.آخه به قول خانوادش پسر اونها میتونه دختر14ساله بگیره. ومن غریبه بودم وبه قول پدرش همسرسابقم چیزی به اسمش نداره و مهریه ای برا من نمیده وکارمنده.همسرم یه آدم ترسو بود که تو خانوادش جایگاهی نداشت.من خیلی تو جمعها احترامشوداشتم حتی اگه از دستش ناراحت بودم باز معلوم نمیکردم.ولی اون اصلاحامیم نبود اشتباه من این بود به خانوادم دروغ گفتم وگفتم چیزیم نشده و داره دروغ میگه.ولی کاش میومدن وبرخورد جدی میکردن.من میدونم اگه دوباره ازدواج کنم اولا حتما با همشهریم ازدواج میکنم و شرایطم بدتر نمیشه.ولی از طرفیم با شناختی که از خودم و همسرم دارم میدونم یه جای دورتر از برادرش زندگی خوبی خاهیم داشت ولی خوب چه کنم دست من نیست چون همسرم درخاست طلاق داده و اولش میگفت ببخشیدا باید پای برادرمو ببوسی و حتی الان بعد1سال میگه تو باید التماسم میکردی و نه شکایت.در صورتیکه من2ماه بعد درخاست طلاق ایشون بخاطر توهین و کتک زدنش شکایت کردم.من تو اون 8ماه هم به همسرم غرور نداشتم ولی برا خانواده و مخصوصا برادرش غرور دارم عزت نفس دارم.فکر کن همسرم انتظار داره خودش بره هرجور دادخواستی بده ولی من کاری نکنم مگه من جوانیو وشخصیت ندارم.میدونید من براش زیاد بودم وگرنه خوب درک میکرد برادرش از رو حسادت اون حرفها وکارهای زشت رو انجام داد.ولی حتی همسرم یک بار در برابر دخالتهای آشکار برادرش که پیش من انجام میداد جواب نداد من نمیخاستم باهاش دعواکنه حتی عادی هم نگفت.دنیا جان نظراتتون روقبول دارم. زندگی ما بخاطر ترس همسرم و اینکه جرات واختیار از خودش نداشت به نقطه پایان رسید.من با شناختی که از خودم وهمسرم دارم میدونم تو اون خونه نمیتونیم زندکی کنیم حتی حکمشو از دادگاه هم گرفتم ولی خانوادش نمیزارن از اون شهرستان که شهر کوچیکم هست بریم یا حتی مرکز استان بریم. و من ناچارا باید به فکر یه زندگی جدید باشم.بازم ممنون وپاس از دوستان خوبم

  2. 2 کاربر از پست مفید نرگس65 تشکرکرده اند .

    szd (سه شنبه 11 آذر 93), دنیاجون (جمعه 16 آبان 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. دست دادن دختر به پسر عمو و پسر خاله ها
    توسط Amir ali1234 در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: سه شنبه 28 فروردین 97, 12:35
  2. تیکه انداختن پسرم وسط کلاس درس...بازیگوشی بی اندازه پسرم
    توسط آرام دل در انجمن طــــرح مشکلات کودکان: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 20
    آخرين نوشته: جمعه 18 مهر 93, 00:57
  3. پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: سه شنبه 28 خرداد 92, 09:21
  4. علاقه ی شدید پسر به پسر از نوع دیوانه وارش
    توسط hadimoradi38 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 18 آبان 90, 10:09

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 06:39 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.