بی نهایت عزیز، ممنون از توجه و راهنمایی خوبت
من حرفای شما رو قبول دارم. چ.ن فوق العاده احساسی ام و دوسش دارم اینقدر به محبتش نیاز دارم. انگار بنزینمه. محبت نکنه کز می کنم ی گوشه.خودم اصلا دلم نمی خواد محبت رو گدایی کنم. اما چون وقتی بهم محبت میکنه حالم خیلی خوبه، دلم می خواد همیشه حالم خوب باشه، پس ناخود آگاه میرم به سمت محبتش.
با این حال چشم سعی می کنم خودمو حسابی مشغول کنم.مثلا برم و ادامه تحصیل بدم.شروع به درس خوندن کنم. اما میترسم اعصابم بهم بریزه و نتونم حتی درس بخونم.
ی سواله دیگه؟ من چرا اینقد بهش وابستم؟ چرا وقتی قربون صدقم میره انگار دنیا رو بهم دادن؟ اه . از خودم بدم اومد. چقدر من بدبخت شدم که نشستم و عشق رو گدایی می کنم.
ی سوال دیگه ، وقتی اون به من بی تفاوته من حتی دستو دلم به کارای خونه هم نمیره. حتی دلم نمیخواد براش غذا بپزم. یا لباساشو بشورمو اتو کنم. با خودم میگم به منچه. میدونین؟ ی جوری سرد می شم. فقط دلم میخواد بخابم.
واقعا چجوری میششه وابسته نبود؟ دیگه از وابستگی حالم بد شد. دلم میخواد ی ذره هم اون بیاد دنباله من
- - - Updated - - -
و قتی بهم محبت نمیکنه ازش بدم میاد. وقتی ام ازش بدم بیاد دیگه نمیتونم بهش محبت کنم. نمیتونم برم سمتش. اونم نمیاد . تازه وقتی بهش گفتم با من چته؟ گفت خفه شو. به نظر شما من با چه انگیزه ایی دوباره بهش محبت کنم؟ تحسینش کنم؟
تون حتی ی وقتا که میرم سمتش منو پس میزنه. نمیزاره لمسش کنم.
جو گیره. خیال کرده اون دختره و من پسر
نکنه کسی دیگه تو زندگیشه؟![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)