سلام اقای مدیر
دیشب اون اقا با پدر و مادرشون از مشهد اومدن خونه ی ما برای خاستگاری.
نظر خودم: پدرش ی اقای خونگرم و محترم و تحصیل کرده و در عین حال خیلی صمیمی و خودمونی بود که در مورد اینکه ما از دوشهر مختلفیم گفتن که برای هیچ پسری دختری قحط نیست برای هیچ دختری ام پسر اما وقتی خدا دوتا دلو گره ی محبت میزنه دیگه بازشدنی نیست. ینی یجورایی خاسته ی پسرش رو پذیرفته بود.
مادرش ی خانوم محجبه و مومن که خادم حرمه و خیلی اعتقادات مذهبی محکمی داره. زیاد صحبت نکرد و بیشتر شنونده بود. پسرش قبلا ب من گفته بود که مادرش خیلی سخت گیره و برای ازدواج برادرش دخترای زیادی رو کاندید کرده و خودش نپسیندیده و حجاب و میزان ارایش و تجملاتی نبودن خیلی براش مهمه. اما خدارو شکر من رو با اینکه در حد معمول ارایش داشتم پسندید و حتا توی جلسه ی خاستگاری گفت که : من وقتی پسرم گفت ی دختر تهرانی میخاد خیلی ناراحت شد و نگران بودم که حالا این دختر تهرانی چطوری میخاد باشه اما با دیدن خونواده ی من و خودم خیالش راحت شد. حتا هم توی جلسه و هم توی تماس تلفنی بعدی ب مادرم گفت که نیازی ب تحقیق نمیبینه و ما براش تائید شده ایم.
نظر پدرم : گفت که پسر خیلی خوب و سالمی بنظر میاد و وقتی اون اقا در مرود کارش توضیح میداد بابام خیلی خوشش اومده بود از کاری بودنش و تحصیلاتش. در مرود پدر و مادرش هم گفت که ادمای خوبی بنظر میان
برادرم همه مثل پدرم گفت که هم پسره خوب و سالمه همه خونوادش خوبن
مادرم نظر خاصی نداد (سیاستش اینطوریه که خیلی تعریف نمیکنه از کسی مگه وقتی که از دست بره وبخاد سرکوفتشو ب ادم بزنه) گفت که بدی ایی ندیده و گفت بنظرش پسره پرحرفه!
و گفت که مادرش چقدر ساده اومده بود. و گفت که موهای پسره چقد سفید داشت توش. و اینکه شیرینی پرید تو گلوی باباش و مسائل بی اهمیتی از این دست. فقط تاکید داشت که این اقا میتونه توی تهرانم کار پیدا کنه ... چرا ما باید کوتاه بیایم ... من طاقت دوری دخترمو ندارم و سعی کرد که منو خیلی بترسونه از راه دور ... (مادر من خیلی دوس داره بچه هاشو ب خودش بچسبونه و تا جایی که بتونه میخاد نذاره ما کاری که مخالف نظرشه انجام بدیم هرچند که در حرف کاملا مخالفه این مسئلس... برادر من ی دختری رو ی زمای میخاست مادرم مخالف بود بعدا برادرم ی دختری رو پیشنهاد کر که هم زیباییش کمتر بود هم خونوادش خیلی خوب نبودن و مادرم اون موقع دائم همون دختر اولی که خودش رد کرده بود ررو برای برادرم خوب جلوه میداد و سعی داشت همون اولی رو براش بگیره)

علی رغم اینکه مامان بابام هیچ ایرادی وی این خانواده ندیدن امروز صب پدرم گفت که خیلی خونواده ی خوبی ان اما تو بری راه دور ما تازه سختیمون شروع میشه هرروز باید نگرانت باشیم ... تو نیم ساعت تو ماشین میشی حالت بد میشه چطور میتونی 9 ساعت توی راه باشی و این حرفا ... و گفت که خونواده ی خوبی ان اشالا خدا ی خوب دیگه قسمت ما کنه

من امروز حرفی نزدم و میخام فردا ب مامانم بگم که از نظر منم بغیر راه دور هیچ مشکلی نداشتن البته با شناختی که توی این جلسه پیدا کردم اما نمیخام هم بخاطر همین راه دور بگم نه ... اگه خونواده ها کمک کنن برای این مشکلم میشه ی راهی پیدا کرد.