این روزا هر چه قدر سرم رو شلوغ می کنم یکم از غم فارق شم ولی باز اون یجوری یقمو می گیره تا اینکه بلخره امشب ساعتو کوک کردم و نصف شب مشغول نماز شب و ستایش معبود شدم. نمی دونم کی خوابم برده بود ولی صبح وقتی مامان صدا کرد انگار با باز شدن چشمام ارامش وصف ناپذیری وارد وجودم می شد. آروم آروم بودم در خله مطلق. ولی الان باز قلبم فشرده شده باز غم بر من ....
امروز وقت دکتر دارم نمی دونم چی میشه ......
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید......








علاقه مندی ها (Bookmarks)