دیدین گفتم بازم نمیشه.......... دیدین گفتن برا من همیشه همینه... نمیدونم چرا اون آقا جدیدا خودشو یباره ازم قایم میکنه... درحالی که دوروز پیش بصورت تلفنی کلی باهم حرف زدیم و ایشون به ظاهر یا حالا نمیدونم واقعی کلی مشتاق بودن... گفتن فردا باید برن ماموریت کاری و تا ظهر برمیگردن..... تا شب خبری ازشون نبود چند بار تماس گرفتم بیفایده بود و جواب نمیدادن...گفتم شاید گوشی رو نبردن..چندبار هم مسیج فرستادم..انقدر نگرانش بودم که چقدر برا سلامتیش صلوات فرستادم و دعا کردم و نذر کردم...تا اینکه امروز اون آشنامون که معرفشون بود ایشونو دیده بود و من شک دارم که حتی ماموریت بوده باشن....................... حالم اصلا خوب نیست..اصلاااااااا............. نمیدونم چرا همیشه برا من نمیشه.. اونم درحالی که ظاهرا همه چیز خوب پیش میره.... همینا باعث شدن من اینطوری بشم....اعتماد به نفس نداشته باشم... نگید اعتماد به نفستو ببر بالا که نمیتونم...به خدا من قبلا اینطوری نبودم..الان اینطوری شدم...الانم یه زخم جدید به زخمام اضاف شد...زخم نامردی که نمیدونم چی شد وچرا خوردم........اگه 1درصد اعتماد به نفسم التیام پیداکرده بود الان 10درصد از قبلم هم کمتر شده... حالم اصلا خوب نیست... اصلا......... از یه طرف میگم اگه از من خوشش نیومده بود چرا حتی تا روز قبلش باهام اونطوری صحبت میکرد و منو انقدر امیدوار کرد... اصلا باورم نمیشد...اصلااااااااااااا ...یعنی تا این حد پست بود؟؟؟..از یه طرف هم رفتار الانش برام قابل هذم نیست..نمیدونم چرا الکی امیدوار شدم..... از خدا بدم میاد چون منو نمیبینه..چون اینهمه دعاو نذر رو ازم قبول نمیکنه... چون صدامو نمیشنوه...چون این همه که بهم ظلم کردن سزاشون رو نمیده......................دارم میمیرم... معدم دوباره بهم ریخته.... دارم گریه میکنم....دیگه دلم نمیخواد پامو از خونه بیرون بذارم..از همه نامردا متنفرم......................متنفر