من تعجب میکنم، چطور ممکنه یکطرفه به قاضی رفت؟
چرا گمان نکنیم این پدر به خاطر پیشرفت دختر و رفاه و خوشبختی همسرش از رفاه خودش گذشته؟
چرا حدس نزنیم شرایط ایجاب کرده که خلاف میلشون عمل کنند، مثلا شاید پدرشون به دلیل آلودگی هوا، مسئولیت مادر و پدرشون، شرایط شغلی و مالیشون و ... این امکان رو براشون فراهم نشده که کنار خانواده شون باشن، یا اینکه دخترشون و همسرشون تو اون شهر کوچک اذیت میشن و پدر خواسته آسایششون رو فراهم کنه.
ضمناً اینکه یک مادر اجازه نده دخترش تنها باشه، نشون از عدم استقلال دختر نیست. مادر من هم اجازه نمیدن من تنها باشم. من مشکلی با تنها بودن ندارم، اما ایشون نگران میشن. بر این باورند که دختر تا قبل ازدواج نباید یک شب هم دور از خانواده باشه. حتی وقتی خودشون تشریف میبرن مسافرت ، به زن داداشم اگر ایران باشند یا مادربزرگم ، دختر دایی کسی حتما میسپارند شب بیان خونه و تنها نخوابم. در غیر این صورت مسافرت نمیرن.
این در حالی هست که هم خرید خونه انجام میدم، هم آشپزی میکنم، چیزی خراب شه تعمیرکار میارم، به حساب های خونه رسیدگی میکنم و هرگز هم از تنها موندن واهمه ای ندارم و تا جایی که بتونم اجازه نمیدم مادر به زحمت بیوفتن. ولی خوب مایل نیستند دخترشون تنها باشه ، کسی جز خانواده ی من، دلش به حال من نسوخته که شب هنگام یاد من باشه من مردم یا زنده ام، حالم خوشه یا ناخوشه، و من این تدبیر پدر و مادرم رو مبنی بر تنها نذاشتن من میستایم و همیشه شرمندشون هستم. هم پدرم که تنهایی رو پذیرفتن، هم مادرم که قید رفاه رو کنار من زدند و منتی هم نمیذارن. ضمن اینکه در تلاشند که مشکل قانونی من رو برطرف کنند یا جای دیگری رو برای زندگی انتخاب کنند. به هر حال فعلا شرایط اینه.
و سخن من اینه که هرگز جدا زندگی کردن به معنای وجود مشکل یا کنار هم بودن به معنای عدم مشکل نیست. لازمه بیشتر آشنا بشید، شناخت پیدا کنید، نظر خود دختر رو بدونید. شاید دیدگاه اون زمین تا آسمون با خانواده متفاوت باشه.
من هم مشکل خانوادگی دارم، ولی شاید تنها امتیازی که نسبت به خیلی ها دارم اینه که پدر،مادر، برادرانم، خواهرم، همه عین کوه پشتمن و همیشه خیالم راحته هستند. باهاشون تضاد عقیدتی، فرهنگی، زیادی دارم، از قدرتشون گاهی میترسم، اما همون قدرت همیشه پشت من بوده،هیچگاه در وظایفشون کوتاهی نکردن.
بله، من مشکلات دیگری با خانواده ام دارم که همسر آینده ام لازمه اونها رو بدونه ولی ربطی به جدا زندگی کردن ما نداره.
من بعد از خداوند پدر و مادرم رو میپرستم و همیشه دنبال فرصتم کوتاهی های گذشته مو جبران کنم، برام هیچکس و هیچ چیز مهمتر از خانواده ام نیست.
اونی که منو نمیشناسه میگه دختره خودشو از خانواده اش راحت کرده. تنها خودم میدونم چقدر دلتنگشونم.
یا اینکه پدره دنبال عیاشیه، مادره پول مفت میگیره و خرج میکنه، یکی باید پدرمو بشناسه که چقدر مرد نجیبیه، باید مادرمو بشناسه که چقدر مسئول و پایبند خانواده است.
یک کلام.... اونجایی که شما وایسادی و تماشا میکنی و گهگاهی قضاوت، هیچ شناختی به شما نمیده. برای کسب شناخت باید نزدیک و مواجه شد. اینا چیزی نیست که با حدس و گمان پیش بره. چه تو خانواده ای که همه تو یه ساختمون زندگی میکنند و چه افرادی که از هم دورند. شاید به این نتیجه برسید که اگر شما هم جای اون پدر، اون مادر یا اون دختر بودین همین کار رو میکردین. من حرفم جدا از هم بودن یا با هم بودن نیست. حرفم نحوه ی تحقیق و شناخته.
میدونید...
من اومدم اینجا تاپیک زدم که من این محدودیت ها رو واسه ازدواجم دارند، باید کسی رو انتخاب کنم که پدرم انتخاب کنند برام.... همه پاسخ دادند، وای تو چقدر بدبختی! چقدر شرایطت سخته.
جالبه هنگام دانشگاه رفتن ماشین و گوشی و خونه و امکاناتمو میدیدن، مکالمه من و مادرو پشت گوشی میشنیدن،میگفتن خوش به حالت... چقدر تو خوشبختی ، خدا هیچی واست کم نذاشته.
هیچکدوم اینها حقیقت نداشت، نه اون بدبختی که از من ساختند و نه اون خوشبخت. خدارو شکر، گاهی حالم خوشه، گاهی هم نه.
جالبه یک بار جایی بودم، دو نفر با حجاب باهام بودن، ظهر شد، میخواستیم نماز بخونیم، تقاضای جانماز دادیم. صاحب منزل دو تا جانماز آورد. منو حساب نکرد! :)
یکی از اونهایی که باهام بود تعارف زد تو اول نماز بخون. گفتم نه، شما بخون، تمام شدی من میخونم.
صاحب خونه صحنه رو دید، عذرخواهی کرد و گفت شرمنده فکر نمیکردم نماز بخونی و رفت و واسم جانماز آورد. :) حق داشت. جامعه تصویر بدی از یه دختر با ظاهر من ارائه داده.
اما برای شناخت، حدس و گمان و ظاهر قضیه کافی نیست. پس توصیه میکنم راه دیگری جز حدس و گمان برای پاسخ سوالتون انتخاب کنید.
موفق باشید.
- - - Updated - - -
من تعجب میکنم، چطور ممکنه یکطرفه به قاضی رفت؟
چرا گمان نکنیم این پدر به خاطر پیشرفت دختر و رفاه و خوشبختی همسرش از رفاه خودش گذشته؟
چرا حدس نزنیم شرایط ایجاب کرده که خلاف میلشون عمل کنند، مثلا شاید پدرشون به دلیل آلودگی هوا، مسئولیت مادر و پدرشون، شرایط شغلی و مالیشون و ... این امکان رو براشون فراهم نشده که کنار خانواده شون باشن، یا اینکه دخترشون و همسرشون تو اون شهر کوچک اذیت میشن و پدر خواسته آسایششون رو فراهم کنه.
ضمناً اینکه یک مادر اجازه نده دخترش تنها باشه، نشون از عدم استقلال دختر نیست. مادر من هم اجازه نمیدن من تنها باشم. من مشکلی با تنها بودن ندارم، اما ایشون نگران میشن. بر این باورند که دختر تا قبل ازدواج نباید یک شب هم دور از خانواده باشه. حتی وقتی خودشون تشریف میبرن مسافرت ، به زن داداشم اگر ایران باشند یا مادربزرگم ، دختر دایی کسی حتما میسپارند شب بیان خونه و تنها نخوابم. در غیر این صورت مسافرت نمیرن.
این در حالی هست که هم خرید خونه انجام میدم، هم آشپزی میکنم، چیزی خراب شه تعمیرکار میارم، به حساب های خونه رسیدگی میکنم و هرگز هم از تنها موندن واهمه ای ندارم و تا جایی که بتونم اجازه نمیدم مادر به زحمت بیوفتن. ولی خوب مایل نیستند دخترشون تنها باشه ، کسی جز خانواده ی من، دلش به حال من نسوخته که شب هنگام یاد من باشه من مردم یا زنده ام، حالم خوشه یا ناخوشه، و من این تدبیر پدر و مادرم رو مبنی بر تنها نذاشتن من میستایم و همیشه شرمندشون هستم. هم پدرم که تنهایی رو پذیرفتن، هم مادرم که قید رفاه رو کنار من زدند و منتی هم نمیذارن. ضمن اینکه در تلاشند که مشکل قانونی من رو برطرف کنند یا جای دیگری رو برای زندگی انتخاب کنند. به هر حال فعلا شرایط اینه.
و سخن من اینه که هرگز جدا زندگی کردن به معنای وجود مشکل یا کنار هم بودن به معنای عدم مشکل نیست. لازمه بیشتر آشنا بشید، شناخت پیدا کنید، نظر خود دختر رو بدونید. شاید دیدگاه اون زمین تا آسمون با خانواده متفاوت باشه.
من هم مشکل خانوادگی دارم، ولی شاید تنها امتیازی که نسبت به خیلی ها دارم اینه که پدر،مادر، برادرانم، خواهرم، همه عین کوه پشتمن و همیشه خیالم راحته هستند. باهاشون تضاد عقیدتی، فرهنگی، زیادی دارم، از قدرتشون گاهی میترسم، اما همون قدرت همیشه پشت من بوده،هیچگاه در وظایفشون کوتاهی نکردن.
بله، من مشکلات دیگری با خانواده ام دارم که همسر آینده ام لازمه اونها رو بدونه ولی ربطی به جدا زندگی کردن ما نداره.
من بعد از خداوند پدر و مادرم رو میپرستم و همیشه دنبال فرصتم کوتاهی های گذشته مو جبران کنم، برام هیچکس و هیچ چیز مهمتر از خانواده ام نیست.
اونی که منو نمیشناسه میگه دختره خودشو از خانواده اش راحت کرده. تنها خودم میدونم چقدر دلتنگشونم.
یا اینکه پدره دنبال عیاشیه، مادره پول مفت میگیره و خرج میکنه، یکی باید پدرمو بشناسه که چقدر مرد نجیبیه، باید مادرمو بشناسه که چقدر مسئول و پایبند خانواده است.
یک کلام.... اونجایی که شما وایسادی و تماشا میکنی و گهگاهی قضاوت، هیچ شناختی به شما نمیده. برای کسب شناخت باید نزدیک و مواجه شد. اینا چیزی نیست که با حدس و گمان پیش بره. چه تو خانواده ای که همه تو یه ساختمون زندگی میکنند و چه افرادی که از هم دورند. شاید به این نتیجه برسید که اگر شما هم جای اون پدر، اون مادر یا اون دختر بودین همین کار رو میکردین. من حرفم جدا از هم بودن یا با هم بودن نیست. حرفم نحوه ی تحقیق و شناخته.
میدونید...
من اومدم اینجا تاپیک زدم که من این محدودیت ها رو واسه ازدواجم دارند، باید کسی رو انتخاب کنم که پدرم انتخاب کنند برام.... همه پاسخ دادند، وای تو چقدر بدبختی! چقدر شرایطت سخته.
جالبه هنگام دانشگاه رفتن ماشین و گوشی و خونه و امکاناتمو میدیدن، مکالمه من و مادرو پشت گوشی میشنیدن،میگفتن خوش به حالت... چقدر تو خوشبختی ، خدا هیچی واست کم نذاشته.
هیچکدوم اینها حقیقت نداشت، نه اون بدبختی که از من ساختند و نه اون خوشبخت. خدارو شکر، گاهی حالم خوشه، گاهی هم نه.
جالبه یک بار جایی بودم، دو نفر با حجاب باهام بودن، ظهر شد، میخواستیم نماز بخونیم، تقاضای جانماز دادیم. صاحب منزل دو تا جانماز آورد. منو حساب نکرد! :)
یکی از اونهایی که باهام بود تعارف زد تو اول نماز بخون. گفتم نه، شما بخون، تمام شدی من میخونم.
صاحب خونه صحنه رو دید، عذرخواهی کرد و گفت شرمنده فکر نمیکردم نماز بخونی و رفت و واسم جانماز آورد. :) حق داشت. جامعه تصویر بدی از یه دختر با ظاهر من ارائه داده.
اما برای شناخت، حدس و گمان و ظاهر قضیه کافی نیست. پس توصیه میکنم راه دیگری جز حدس و گمان برای پاسخ سوالتون انتخاب کنید.
موفق باشید.
تنها نفس خداست که اگر بر گل دمیده شود انسان می آفریند.
علاقه مندی ها (Bookmarks)