یه دنیا دلم گرفته...
عزیزترین نزدیکانم دلمو شکوندند اونایی که خونشون تو رگهام جاریه!!
نشسته بودم تو اتاق گریه میکردم هر کاری کردم همسرم نفهمه نشد
هر چی سعی کرد بفهمه چرا ناراحتم موفق نشد...
چی بگم بهش بگم پدرمو خواهرم بازم دلمو شکوندند...
خواهرم تا تقی به توقی میخوره میگه میخوام خودکشی کنم از همتون متنفرم و...
پدرمم به دفاع از خواهرم به من میگه میخوایم اینجا رو بفروشیم بریم تا از دست شما راحت بشیم میگه تو باعث شدی دوباره مریض بشم...
بابایی دستت درد نکنه همیشه تشنه محبتت بودم اما به جای نوازش،سر و بدنم خونی بود حالا میگی میخوام برم تا از دستت راحت بشم ای کاش یادت بیاری چه بلاهایی که سرم نیاوردی...یادگاریهات تا آخر عمر همرامه
بیرون همه ازت تعریف میکنند مشکلات همه رو حل میکنی مردی بابا مرد!! اما خونه چی!!! حتی نمیتونی مشکلات بچه هاتو حل کنی!!
همیشه به خواهرم بیشتر اهمیت میدادی حق داشتی!! آخه راهتو ادامه داده...داره ارشد میخونه قراره به زودی خانوم وکیل بشه...
ماهی دومیلیون پول توجیبیشه...سفرایی رفته که من حتی خوابشم ندیدم...بهترین لباس...بهترین زندگی براش فراهمه...میگی تا سی سالگی شوهرش نمیدی!!
اما من چی!!! 14 سالم بود شوهرم دادی...26 سالمه مادر یه بچه 8 ساله م...دوستام هنوز مجردند،دکتر مهندسند اما من چی!!هیچی نیستم هییییییچی
دلم میخواد برم گم و گور شم میخوام از این شهر برم میخوام فرسنگ ها از پدرم فاصله بگیرم...
دلم میخواد جوری بمیرم که پدرم زار زار واسه از دست دادن من اشک بریزه...
بابای با محبت میخوام نه بابایی که با پولش خرم کنه
![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)