چه جالب! چون خواهر منم یک دست کامل و قسمتی از بازو و پاش سوخته است.
خواهر منم مثل شما زیاد غصه می خورد. فکر می کرد هیچکی بخاطر سوختگیش باهاش ازدواج نمی کنه(داشت موردهایی که تا قضیه دستش رو فهمیدند کنار کشیدند). اما دلش می خواست ازدواج کنه. تحصیلات خاصی هم نداشت و توی خونه خیاطی می کرد. حتی اعتماد بنفس رفتن و دیپلم خیاطی گرفتن نداشت. من باهاش رفتم و هروقت دچار اضطراب می شد به من نگاه می کرد. برای ازدواجش خیلی نگران بود و من همیشه بهش می گفتم خداوند همه انسانها رو جفت آفریده نگران نباش.
33 سالش شد و ازدواج نکرد. یکبار با پدر و مادرم بردمش مشهد. اونجا یه نامه برای امام رضا نوشت و خصوصیات همسر دلخواهشو انداخت توی ضریح. یکیش این بود که سوختگی دستش برای شوهرش مهم نباشه.
همون سال یکی از مشتری هاش، داداشش رو برای خواهرم معرفی کرد. اونا اومدن و پسره خواهرم رو پسندید. روز عقد خواهرم پرسید تو چطوری با مساله سوختگی دست من کنار اومدی؟ پسره گفت: من نمی دونستم دستت سوخته. برام اصلا هم مهم نیست.
شوهر خواهر خواهرم دستشو دیده بود اما به داداشش هیچی نگفته بود.
حالا اونا چند ساله ازدواج کردند و یه دختر ناز دارند که مثل پنجه آفتاب زیباست. باباش میمیره براش. خواهرم رو هم خیلی دوست داره.
اینجاست که اگر خدا بخواد کاری کنه چشم و گوش همه رو می بنده تا کار خودش رو به انجام برسونه.
تو زودتر از خواهرم به خدا ایمان بیار. به لطفش، قدرتش، معجزاتش، محبتش دل ببند. هیچ کس غیر از خدا نمی تونه به تو کمک کنه. سالم اش هم بدون خدا نمی تونه زنده باشه یا مطمئن باشه با ازدواجش خوشبخت می شه.
دل به او بسپار که فقط او راههای چاره ساز را می داند و بس. فقط اعتماد کن!








علاقه مندی ها (Bookmarks)