سلام دوستان خوب همدردی
من خیلی خوبم خدا رو شکر.
جاتون خالی بازم سفر .
گر چه اول سفر مریض شدم و بچه ها خیلی اذیتم کردن وحتی همسرم اونجور که باید به من توجه نکرد اما تنها و تنها به یک دلیل حس می کنم یکی از به یاد ماندنی ترین سفرهای عمرم بود.
همسرم حدود یک سالی می شه با خانوادش به خاطر یک سری مسایلی که مربوط به خودشون می شد قطع رابطه کرده بود در این بین بماند که من هم عروس بده بودم چون فکر می کردند درطولانی شدن این ماجراها من هم تاثیر داشتم .
چندین بار به مناسبت های مختلف ازش خواستم که باهاشون تماس بگیره و همه چیزو فراموش کنه چون نمی خواستم بده این ماجرا باشم وبعده ها حرفی باقی نمونه که کم کاری کردم.
این بار هم که رفتیم شهرستان به همین دلیل ازش خواستم که بریم به پدر و مادرش سر بزنیم باز هم قبول نکرد و با هم بحثمون شد.
تو جاده برگشت از سفر بودیم ونزدیک محل زندگی پدر مادرش ، داشتم به مشکلاتی که این چند وقت درگیرش بودیم فکر می کردم که خدا یه فکری برا حلشون به ذهنم انداخت !!!
به همسرم گفتم: بیا یه معامله پر سود انجام بدیم .
گفت :چه کاری ؟
گفتم: روزه عیده الان هم که داریم از این شهرمی ریم و شاید تا یک سال دیگه هم بر نگردیم بیا از فرصت استفاده کن دل پدر مادرتو شاد کن و همه چیز رو فراموش کن در عوض از خدا بخوایم مشکلاتمون رو به بهترین شکل حل کنه.
ازم باز عصبانی شد و گفت: فکر نمی کنی دیگه رو اعصابمی وامکان داره یه بلایی سرت بیارم ؟
گفتم: نه چون این بار فقط رضایت خدا مد نظرم بود.
پبچید سمت خونشون مادرش دوید وبغلش کرد کلی ذوق کردم بعد هم من رو محکم بغل کرد وگریه کرد. اما باباش جواب سلامم رو نداد و همه متوجه شدند با این حال گفتم چون برای رضای خداست ناراحت نشو موقع خدافظی از پدرش که خدافظی کردم جلو پام بلند شد و من رو جلو همه بوسید.
خستگی و مریضی سفر می ارزید به شاد کردن دل پدر و مادر همسرم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)