به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 730

Threaded View

  1. #11
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 27 اردیبهشت 04 [ 12:05]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,634
    امتیاز
    43,486
    سطح
    100
    Points: 43,486, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکرها
    5,992

    تشکرشده 8,211 در 1,575 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    369
    Array
    سلام دوستان خوب همدردی

    من خیلی خوبم خدا رو شکر.

    جاتون خالی بازم سفر .

    گر چه اول سفر مریض شدم و بچه ها خیلی اذیتم کردن وحتی همسرم اونجور که باید به من توجه نکرد اما تنها و تنها به یک دلیل حس می کنم یکی از به یاد ماندنی ترین سفرهای عمرم بود.

    همسرم حدود یک سالی می شه با خانوادش به خاطر یک سری مسایلی که مربوط به خودشون می شد قطع رابطه کرده بود در این بین بماند که من هم عروس بده بودم چون فکر می کردند درطولانی شدن این ماجراها من هم تاثیر داشتم .

    چندین بار به مناسبت های مختلف ازش خواستم که باهاشون تماس بگیره و همه چیزو فراموش کنه چون نمی خواستم بده این ماجرا باشم وبعده ها حرفی باقی نمونه که کم کاری کردم.

    این بار هم که رفتیم شهرستان به همین دلیل ازش خواستم که بریم به پدر و مادرش سر بزنیم باز هم قبول نکرد و با هم بحثمون شد.

    تو جاده برگشت از سفر بودیم ونزدیک محل زندگی پدر مادرش ، داشتم به مشکلاتی که این چند وقت درگیرش بودیم فکر می کردم که خدا یه فکری برا حلشون به ذهنم انداخت !!!

    به همسرم گفتم: بیا یه معامله پر سود انجام بدیم .

    گفت :چه کاری ؟

    گفتم: روزه عیده الان هم که داریم از این شهرمی ریم و شاید تا یک سال دیگه هم بر نگردیم بیا از فرصت استفاده کن دل پدر مادرتو شاد کن و همه چیز رو فراموش کن در عوض از خدا بخوایم مشکلاتمون رو به بهترین شکل حل کنه.

    ازم باز عصبانی شد و گفت: فکر نمی کنی دیگه رو اعصابمی وامکان داره یه بلایی سرت بیارم ؟

    گفتم: نه چون این بار فقط رضایت خدا مد نظرم بود.

    پبچید سمت خونشون مادرش دوید وبغلش کرد کلی ذوق کردم بعد هم من رو محکم بغل کرد وگریه کرد. اما باباش جواب سلامم رو نداد و همه متوجه شدند با این حال گفتم چون برای رضای خداست ناراحت نشو موقع خدافظی از پدرش که خدافظی کردم جلو پام بلند شد و من رو جلو همه بوسید.

    خستگی و مریضی سفر می ارزید به شاد کردن دل پدر و مادر همسرم.

  2. 19 کاربر از پست مفید بی نهایت تشکرکرده اند .

    baby (سه شنبه 29 مهر 93), fariba s (سه شنبه 22 مهر 93), kamran2007 (پنجشنبه 24 مهر 93), khaleghezey (یکشنبه 27 مهر 93), m.reza91 (چهارشنبه 23 مهر 93), paiize (سه شنبه 22 مهر 93), parsa1400 (چهارشنبه 23 مهر 93), reihane_b (چهارشنبه 23 مهر 93), فرهنگ 27 (سه شنبه 22 مهر 93), فرشته مهربان (سه شنبه 22 مهر 93), مدیرهمدردی (سه شنبه 22 مهر 93), مسافر زمان (سه شنبه 22 مهر 93), مصباح الهدی (سه شنبه 22 مهر 93), آویژه (سه شنبه 22 مهر 93), آرام دل (سه شنبه 22 مهر 93), باران بهاری11 (جمعه 02 آبان 93), سوده 82 (سه شنبه 22 مهر 93), شیدا. (سه شنبه 22 مهر 93), صبا_2009 (سه شنبه 22 مهر 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:04 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.